تبليغاتX
مهر مهربانی - اون روز که بارون اومد
می شود در عصر آهن آشناتر شد

از درشكسته ي كلاس دومي ها كه وارد شدم ، پچ پچ بچه ها شروع شد كه : «آقا معلم آمد .» نگاه ها ، كنجكاوانه ، به پوشه ي قرمز رنگ دست من خيره شده بود . باران شديدي مي باريد و هوا بد جوري سرد بود . به بخاري قديمي گوشه ي كلاس نگاه كردم ، با آن شعله ي بي رمق ، خودش را هم نمي توانست گرم كند ، چه رسد به اين كلاس مرطوب و يخ زده كه چهل تا بچه ، دائم ، شير نفتش را كم و زياد مي كردند .

مثل هميشه ، پشت ميز سربي و رنگ و رو رفته ي كلاس و روي صندلي اي كه به تازگي ، آقاي روستايي ، خدمتگزار مدرسه ، پايه ي آن را براي دهمين بار جوش داده بود ، نشستم و گردهاي گچ روي ميز را فوت كردم . بعد هم سرفه و گذاشتن دفتر و پوشه روي ميز . مبصر كلاس ، با اشاره ي من ، اسامي دانش آموزان بي انضباط را كه جلو اسم بعضي از آن ها چند ضربدر كوچك و بزرگ خود نمايي مي كرد و لابد از قبل با آن ها خرده حسابي داشت ، به آهستگي پاك كرد و در جاي خود نشست .

ورقه هاي امتحان نوبت اول ، از لاي پوشه ، سرك مي كشيدند و بچه ها آرام تر از هميشه ، انگار كه منتظر حكم زندان خود هستند ، عين مجسمه ، روي نيمكت ها نشسته بودند و تكان نمي خوردند .

در حال جمع و جور كردن اوضاع قاراشميش دفتر كلاس بودم كه اكبر عمادي ، با آن هيكل چاق و شال گردن پهني كه دور گردن انداخته بود ، خودش را تكاني داد و زوركي از پشت ميزش بلند شد و گفت : «اجازه آقا ، ورقه هاي امتحان رو تصحيح كردين !»

دهانم را باز كردم تا جوابش را بدهم كه جعفري از گوشه كلاس دويد توي حرف من و تقريباً داد كشيد : «آقا ، نمره ي زير ده هم داريم ؟» سر و صدا بالا گرفت و همه ي نگاه ها به دهان من دوخته شد .

در حالي كه كليد موتور سيكلتم را روي ميز مي زدم ، گفتم : « ورقه هاي كلاستون تصحيح شده و همه ، نمره آورده ايد ، بعضي نمره ها خيلي خوبه و معلوم مي شه دوستان ، كتاب رو به دقت مطالعه كرده اند ، اما بعضي آقايون هم سطح نمره هاشون خيلي پايينه كه من دليل اين كم كاري رو نمي دونم … »

فرهادي بلند شد و گفت : «آقا اجازه ، ورقه ها رو نمي دين نگاه كنيم ؟» سرم را به علامت تاييد تكان دادم و با اشاره به مبصر ، از او خواستم ورقه ها را بين بچه ها توزيع كند . يك دفعه ، كلاس تركيد و بچه ها طوري خوشحال شدند كه اگر من در كلاس نبودم ، آن چنان هياهو و جنجالي به پا مي شد كه مدير و معاون مدرسه مي پريدند داخل كلاس كه : «چه خبره ؟ كسي طوريش شده ؟ فيل هوا كردين ؟!»

جواب درست سوالات امتحان را گفتم و به دنبال آن ، طبق معمول سال هاي گذشته ، مراجعة دانش آموزان معترض شروع شد . يكي يكي مي آمدند و با لب و لوچه ي آويزان بر مي گشتند .

مشغول بررسي نمره ها بودم كه احمدي و اسماعيلي به كنار ميزم آمدند . زير چشمي ، به هر دو نگاه كردم . اسماعيلي ، شاگرد درسخوان كلاس بود و براي خودش ، در بين دانش آموزان ، برو بيايي داشت و فيس و افاده اي و از اين جور چيزها ! از آمدن او بيش تر تعجب كردم ، چون بيست گرفته بود و آمدنش دليلي نداشت .

احمدي كه موهايش را با ماشين نمره ي چهار زده بود ، سرش را پايين آورده بود و با بند باز شده ي كفشش ور مي رفت . او هم دانش آموز خوبي بود و مي دانستم ، نمره اش نوزده و نيم شده است .

چون دو نفري چيزي نگفتند ، رو به اسماعيلي كردم و گفتم : «چي شده مشكلي پيش آمده ؟»

اسماعيلي ، در حالي كه زيپ كاپشن سبز رنگش را بالا مي كشيد ، صورتش مثل لبو سرخ شد و گفت : «براي ما نه آقا ، اما احمدي مي گه سوال اول ورقه اش رو يادتون رفته نمره بدين !»

خيلي تعجب كردم . اسماعيلي ورقه را به من نشان داد و گفت : «ايناها ، سوال اول رو درست نوشته ، ولي شما روي آن خط قرمز كشيدين !»

ورقه را از او گرفتم و نگاهي به احمدي انداختم . رنگ صورتش ، عين گچ ، سفيد شده بود . سوال را نگاه كردم . همه چيز به يادم آمد . آخه ، شب قبل كه ورقه ها را تصحيح مي كردم ، از اين كه احمدي جواب سوال اول را ننوشته بود ، متعجب شده بودم . حالا سوال بدون جواب ، جواب داشت !

نگاه دانش آموزان به ما دوخته شده بود . لحظه اي در روياهايم غرق شدم . ناگهان ، يقه ي پيراهن احمدي را گرفتم و بدن لاغرش را با شدت به سوي خود كشيدم . در يك لحظه ، آرنجش به صورتم خورد . چند نفري خنديدند . اوقاتم بيش تر تلخ شد . سرش داد زدم : «همه اش تقصير توس . پسره ي حق نشناس ! اين بود جواب آن همه محبتي كه در حق تو و دانش آموزان اين كلاس كردم ؟ آخه چرا اين كارو كردي ؟ شيطونه مي گه بزنم … »

احمدي ، روي هوا و زمين ، دست و پا مي زد . اشك ، تمام پهناي صورتش را پر كرده بود و دائم تكرار مي كرد : «آقا ، اشتباه كرديم . توروخدا . ديگه از اين كارها نمي كنيم ، آقا … »

نعره ي ديگري زدم كه بچه هاي مردم به اندازه ي يك متر از نيمكت هايشان جا كن شدند و رنگشان پريد : «دهنت رو ببند . الان بهت نشون مي دم كه تقلب كردن چه مجازاتي داره ! »

سپس رو به مبصر كردم و گفتم : «برو ، آن خط كش چوبي رو از دفتر مدرسه بيار تا اين بچه رو آدمش كنم !»

اسماعيلي و بچه ها ، هاج و واج ، فقط نگاه مي كردند . احمدي هم گوشه ي اوركتم را گرفته بود و التماس مي كرد : «آقا ، مارو ببخشيد ، آقا … »

يكدفعه ، كسي تكانم داد و گفت : «آقا ، اين نمره ي احمدي چي مي شه ؟! » اسماعيلي بود . خنده ام گرفت . به بچه ها كه نوك دماغشان از سرما قرمز شده بود ، نگاه كردم . قيافه شان خيلي معصوم شده بود . به ياد دوران دبستان خودم افتادم .

يك پسر بچه ي نه ساله ي لاغر اندام و نحيف ، جلو ميز آقا معلم چاق ، سبيلو و خشن كلاس سوم ، ايستاده بود . شب قبل ، چند خط از درس ريزعلي ، پسرفداكار را جا انداخته بود و اميدوار بود كه آقا نفهمد ! اما آقا ، زرنگ تر از اين حرف ها بود . دليلش هم سيلي جانانه اي بود كه با آن دست گوشت آلود و بزرگش بر گونه ي پسر بچه نواخت و صدايش همه ي بچه هاي كلاس را از ترس ، بر روي نيمكت ها ميخ كوب كرد . آقا معلم اين سيلي را زد تا كسي جرات تكرار اين كارهاي بد را به مغزش راه ندهد !!

از روي صندلي بلند شدم ، كليد موتور سيكلت را در جيب اوركتم گذاشتم . همه ي دانش آموزان منتظر حادثه اي بودند . به احمدي نگاه كردم ، در چشمان ريزش التماس موج مي زد . دستم را به آهستگي از جيب اوركت در آوردم و روي شانه اش گذاشتم . از ترس ، يك قدم به عقب رفت . آهسته به او گفتم : «آقا ناصر ، از تو يكي توقع نداشتم ! مگر جلسه ي پيش نگفتم ، به دانش آموزاني كه نوزده و نيم بگيرند ، با توجه به نمره هاي خوب مستمرشان ، بيست مي دم ؟! ماشاءالله ، تو كه چهار تا بيست داري ، چرا اين كارو كردي ؟! » تعجب كرد . منتظر اين برخورد نبود . اشك در چشمانش حلقه زد . سعي كرد دهانش را باز كند تا چيزي بگويد ، اما نتوانست و گريه امانش را بريد . ورقه اش را گرفت و به راه افتاد . با چشم ، او را دنبال كردم . هنوز درست بر روي نيمكت قرار نگرفته بود كه سرش را روي دست هايش گذاشت و اشكش جاري شد .

در حالي كه به طرف تخته سياه مي رفتم تا درس جديد را شروع كنم ، نيم نگاهي به بچه ها انداختم . لبخند رضايت بر چهره هاشان نقش بسته بود . از پنجره به بيرون نگاه كردم ، قطره هاي باران ، همه جا را شست و شو مي داد و هق هق گريه ي احمدي هنوز به گوش مي رسيد .

  سالاری     | لینک  |