تبليغاتX
مهر مهربانی - قر و قاطی !
می شود در عصر آهن آشناتر شد

خواستگاري خر!

خري آمد به سوي مادر خويش

بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش

 برو امشب برايم خواستگاري

اگر تو بچه ات را دوست داري

 خر مادر بگفتا : اي پسر جان

تورا من دوست دارم بهتر از جان

ز بين اين همه خرهاي خوشگل

يكي را كن نشان چون نيست مشکل

 خرك از شادماني جفتكي زد

كمي عرعر نمود و پشتكي زد

بگفت : مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سياهت

خر همسايه را عاشق شدم من

به زيبايي نباشد مثل او زن

بگفت:مادر برو پالان به تن كن

برو اكنون بزرگان را خبر كن

 به آداب و رسومات زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

دوتا پالان خريدند پاي عقدش

يه افسار طلا با پول نقدش

خريداري نمودند يك طويله

همان طوري كه رسم است در قبيله

خر دانا كلام خود گشاييد

وصال عقد ايشان را نماييد

دوشيزه خر خانم آيا رضائي

به عقد اين خر خوش تيپ در آيي؟

 يكي از حاضرين گفتا به خنده

عروس خانم به گل چيدن برفته

براي بار سوم خر بپرسيد

كه خر خانم سرش يكباره جنبيد

 خران عرعر كنان شادي نمودند

به يونجه كام خود شيرين نمودند

 به اميد خوشي و شادمان

براي اين دو خر در زندگاني!

 

 

اگر شوهر شما یک برنامه نویس باشه ! 

شوهر: سلام،من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر: Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied.

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full.

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

شوهر: Unknown Virus Detected.

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئیست؟

شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو باز کن، من دیگه بر نمی گردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

 

مرد ثروتمند و پسربچه

روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسرگفت:فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم وآنها چهارتا. ما در حیاتمان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادرحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 

 بازمانده

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد.... فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

  سالاری     | لینک  |