تبليغاتX
مهر مهربانی - شعر و شاعر 2 - عبدالحسین جلالیان
می شود در عصر آهن آشناتر شد

دکتر عبدالحسین جلالیان یکی از شاعران بنام یزد است. در مقدمه کتاب معروفش پله های سنگی آورده است:"... پدر من یکی از معماران حوزه یزد بود که دختر عموی خود را به همسری برگزید و صاحب پنج فرزند شد که این ناتوان اولین فرزند ذکور او در نوروز سال ۱۳۰۷ شمسی در یزد و در محله تل متولد شدم. تا ۱۸ سالگی دوره مکتب قدیمی، دبستان و دبیرستان را در این شهر گذرانده و سپس در سال ۱۳۲۶ وارد دانشگاه تهران شدم. دوره دکترای دارو سازی و پس از آن آزمایشگاه تشخیص طبی را به پایان برده و مدت ۲۶ سال در وزارت بهداری و در استان یزد به امور آزمایشگاهی مشغول گردیدم. بالاخره در سن ۵۰ سالگی بازنشسته و تا امروز به شغل آزاد آزمایشگاهی در جوار بیمارستان دکتر مجیبیان اشتغال دارم." در کتاب وزین پله های سنگی بخش های زیبایی از غزلیات، برگردان اشعار ارمنی به شعر فارسی، مثنوی امید و اعجاز، اخوانیات، رباعیات، اشعار مذهبی و بویژه اشعار معروف او به لهجه یزدی وجود دارد که خواندن آن به همه دوستان توصیه می شود.

 

فصل بهار

وجه لازم بهر حاضر کردن نقل و نبید

شکرلله، اندرین ایام نوروزی رسید

تا بود ممکن، خرید باده با خوف و رجا

هر قدر، هر جا میسر گشت می باید خرید

پند واعظ را که بی تاثیر و از روی ریاست

روز و شب با گوش کر از خوف می باید شنید

مست شو تا در قبال صرف می از پیش چشم

با صراحت پرده پندار بتوانی درید

دوش هنگام سحر با چنگ و می رفتم به باغ

بانگ بلبل بود و از هر سو نسیمی می وزید

گفت در گوشم یکی، هذا صراط مستقیم

راه جنت را در این دنیا چنین باید گزید

حالیا ما با می و معشوق در فصل بهار

جا کنار جوی خوش کردیم و اندر پای بید

صوفی ابن الوقت باشد، ما چنینیم این زمان

راحتی خواهی اگر، از خلق می باید برید

مال این دنیا (جلالی) سخس و ورز است و وبال

هیچ دنیادار مال اندوز از آن چیزی ندید

 

قطعه

رندی ز راه مدرسه و راه خانقاه

کج کرد سوی میکده آخر طریق راه

گفتم چرا از عالم و عارف بریده ای

بگزیده ای از آن دو فرق این فریق را

گفت آن چنان کند که خلایق شوند غرق

این خود شده است غرق و بچسبد غریق را

آتش از این دو فرقه در ایمان من فتاد

خامش کنم به آتش می این حریق را

 

تعریف یا تحریف؟! - تا چگونه شعر را بخوانید

نازنین همسری که روز نخست

به جمال تو دیده روشن بود

به سفر رفته و ز من دوری

چه نیازی در این نبودن بود؟(!)

بخت من بودی و برفتی و حال

می توان گفت بخت با من بود!

با تو سی سال زندگی کردم

پی وصف تو خامه الکن بود!

لب ببستم که در حضور لبت

بهترین کار لب گزیدن بود!

سخن موجزی ز دور شنو

گر تو را قدرت شنیدن بود

در غیاب تو گشته ورد لبم

می توان زنده بود و بی زن بود؟!

 

خرمن گیسو

ای رفته ز پهلویم از ترس هیاهو ها

برگرد که برگشتند از راه پرستوها

گاهی به پیامی کن از خسته دلان یادی

گاهی ز وفا  گامی بردار از این سوها

رفتی و دلم خواهد زین بیشترت بینم

پایی بسرم نه ای سر کرده کمروها

دور از تو به بوم و بر، من بوی ترا جویم

در غنچه شب بوها در نافه آهوها

چندی ست چو نی سوزم در آتش نومیدی

عمری ست سیه روزم زان خرمن گیسوها

پیداست که بر پایم زنجیر نهد آخر

آن دست که پنهان ست در زیر النگو ها

آن شهد که نوشیدم یک بار ز لبهایت

یک عمر ننوشد کس از مخزن کندو ها

میگفت :جلالی بود دیروز رهی* اما

امروز فریدون ست* سر خیل غزل گوها 

*رهی معیری

*فریدون مشیری

  سالاری     | لینک  |