مهم ترین برنامه
مهم ترین برنامه زندگی ام این است که به زندگی ادامه دهم!
واقعیت
شاگرد کودنی در مدرسه بود که هیچ مطلبی یاد نمی گرفت، بخصوص ریاضیات را. معلم از شاگرد تنبلش پرسید: دو و دو می شود چند تا؟ شاگرد جواب داد سه تا! شاگردی از ته کلاس گفت: طفلکی خیلی به واقعیت نزدیک شده بود!!
ماهیگیران خالی بند
اولی: جات خالی، یک مار ماهی گرفتم، هیجده متر! از بس دراز بود مجبور شدم چند مترش را ببرم و بیندازم توی آب! دومی: اما من یک موتور سیکلت متعلق به جنگ جهانی دوم به قلابم گیر کرد. شاید باور نکنی درست مثل روز اولش بود و چراغ هایش هنوز روشن بود! اولی: ما رو گرفتی یا دست انداختی؟ دومی: خیلی خوب تو پنج شش متر از مار ماهی ات را کم کن تا من هم چراغ موتور سیکلت را خاموش کنم!
تعریف بیماری
شخصی لکنت زبان داشت. دوستش را می بینه. دوستش می پرسه: انگار لکنت زبانت بهتر شده؟ می گه: ن...ن... نه! پ...پ... پروستات هم به آن اضافه شده و خ... خ... خیلی اذیتم می کنه! – مگر چه اتفاقی افتاده؟ - ه... هیچی! دستشویی رفتنم هم شده مثل حرف زدنم!
اشباه لپی
جوانی نزد پزشک رفت و از او خواست اخته اش کند. دکتر گفت: عزیزم تو هنوز جوانی، پشیمان می شی. – نه. من تصمیم قطعی گرفتم. پزشک هم این کار را انجام می دهد. جوان روز بعد پسر بچه ای را می بینه که با لنگ راه می ره. می پرسه: تو چه عملی کردی؟ - هیچی... ختنه شدم. – ای داد و بیداد، دیدی چه خاکی به سرم شد؟ می خواستم به دکتر بگم ختنه، اشتباهی گفتم اخته!!
رقص پیرمرد
پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود. جوانی که در کنارش بود با تعجب از او پرسید: شما مشغول رقص هستید ولی من در گوشتان واکمن نمی بینم؟! پیرمرد گفت: واکمن نیست... من بیماری پارکینسون دارم!
مثل دیروز
میمان هتل در روز دوم اقامتش از پیشخدمت پرسید: ممکن است برایم صبحانه د و عدد تخم مرغ در یک ظرف نیمرو کنید که یکی از آنها سفت و دیگری آبکی باشد. یک عدد نان بدهید که نصفش سوخته و نصف دیگرش خمیر باشد و کره ای کوچک بیاورید که نصفش آب شده و نصف دیگرش یخ زده باشد؟ - نه این غیر ممکنه. – پس چطور دیروز که آوردید، غیر ممکن نبود؟!
پژمرده
خام خواری وارد رستوران گیاه خوران می شود. برایش غذایی می آورند. او خیلی خونسرد به غذا خیره می شود و به آن دست نمی زند. صاحب رستوران با نگرانی جلو میاد و میگه: عجله کنید، غذاتون پژمرده میشه!!
استخدام
کارمندی به رئیسش گفت: حالا که می خواهید کارمند استخدام کنید یکی از دوستان مرا استخدام کنید. رئیس جواب داد: نه یک احمق برای اداره ما کافی است!!
آدم جدی
بیماری نزد روان پزشک رفت و با نگرانی گفت: دکتر به دادم برسید نمی ونم چکار کنم، هیچ کس مرا جدی نمی گیره. روان پزشک جواب داد: داری شوخی می کنی؟!
معاینه چشم
بیمار برای گرفتن عینک نزد چشم پزشک می رود. - آن خط پایین را می بینید؟ - نه. – بالایش را چطور؟ - خیر. – خط اول را می توانید بخوانید؟ - نه. – این خط درشت را که روی دیوار است چطور؟ - باز هم خیر! – شما به عینک نیاز ندارید. یک سگ براتون نوشتم!
تفاوت
می دانید فیل و زن من چه تفاوتی دارند؟... فقط 30 کیلو وزن!
دود
کوه آتشفشان از کوه کناری اش پرسید: ناراحت نمیشی اگر من دود کنم؟
ماهیگیر نوع دوست
ماهیگیری در رودخانه مشغول صید بود. مردی هراسان رسید و پرسید: ای مرد شجاع! زنی را ندیدی از اینجا رد شود؟ - چرا 5 دقیقه قبل از اینجا رد شد. – پس نباید خیلی دور رفته باشد؟ - خیر. زیرا جریان آب این رودخانه خیلی هم تند نیست!
نیمرو
شوهر خسته وارد خانه شد و از زنش پرسید شام چی داریم: - زبان پخته گوساله. مرد گفت: اهه! من چیزی را که توی دهان حیوان بوده است را نمی خورم. زن گفت: باشه، نیمرو برایت درست کنم؟!
میهمانی
مردی دوستانش را به میهمانی شگفت انگیزی دعوت کرد. وقتی مهمانان رسیدند مشاهده کردند که فقط شگفتی است و از مهمانی خبری نیست!
ماه عسل
یک خسیس به دوستش گفت: من فردا به ماه عسل می روم. – زنت را نمی بری؟ - البته که نه... او باید مغازه را اداره کنه!!
زن دوست داشتنی
عزیزم تو زن های خوشگل را بیشتر دوست داری یا زن های با هوش را؟ - نه این را و نه آن را... عزیزم می دانی که من فقط تو را دوست دارم!
جنس شناس
زن پیری در رستوران از پیشخدمت پرسید: آن مرد رو به رویی که این طور زل زده و من را نگاه میکنه کیه؟ پیشخدمت میگه: هیچی، عتیقه فروشه!
خط مستقیم
زن حسودی به خط مستقیم شوهرش در اداره تلفن زد: الو... خودتی عزیزم؟ شوهر گفت: آره عزیزم خودم هستم... تو کی هستی؟!
آموزش به پدر
پدر: پسرم تو دیگه بزرگ شده ای و چیزهای دیگری باید در زندگی یاد بگیری. زندگی فقط تیله انگشتی و بازی با عروسک های خواهرت نیست. مسائلی وجود دارد که مهم تر از بازی اند.... مثلا ازدواج. موافقی یک مقدار راجع به آن حرف بزنیم؟ پسر: آره پدر. موافقم. بگو ببینم چی می خواهی بدونی؟!

