تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

در این گزیده نمونه‌هایی طنزآمیز از كلیات عبید زاكانی به تصحیح و مقدمه استاد زنده یاد عباس اقبال آشتیانی استخراج شده است. به مصداق فرمایش مولانا كه :آب دریا را اگر نتوان كشید هم به قدر تشنگی باید چشید.

عاقبت ظلم و عدل

در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌كنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوشش‌های او در سر نیت ابوسعید رفت.رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.

«بله» نگو 

یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پیوسته لفظ «لا» بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد‌، دل تو به غم باشد.

نهایت خساست

بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.

چانه‌زنی 

بزرگی در معامله‌ای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم‌، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!

گوشت را آزاد كن 

از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!

ادعای چهارم 

مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزه‌ای شراب پیش آورد. چون كاسه‌ای بخوردند، مهدی گفت: من یكی از خواص مهدی‌ام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدی‌ام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدی‌ام.اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی! روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس می‌گریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی می‌دهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)

آرمان دزدی 

ابوبكر ربابی اكثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.

خودكشی شیرین 

حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.

دیر رسیدم

جمعی به جنگ ملاحده  رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحده‌ای بر چوب كرده می‌آوردند. یكی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.

یاد خدا و پیامبر

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌كردند و اكنون نمی‌كنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد می‌آید و نه از پیغامبر.

حكایت حضرت یونس علیه‌السلام

پدر حجی سه ماهی بریان به خانه برد. حجی در خانه نبود. مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آن كه حجی بیاید. سفره بنهادند. حجی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان كرد و یكی كوچك در میان آورد. حجی از شكاف در دیده بود. چون بنشستند پدرش از حجی پرسید كه حكایت یونس پیغمبر شنیده‌ای؟ حجی گفت: از این ماهی پرسیدم تا بگوید. سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد. گفت: این ماهی می‌گوید كه من آن زمان كوچك بودم. اینك دو ماهی دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگویند.

عاقبت كسب علم

معركه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌كرد كه تو هیچ كاری نمی‌كنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم كه معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادربار بمانی و یك جو از هیچ جا حاصل نتوانی كرد.

رخوت شراب

كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می‌خورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمی‌داد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیمش‌. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.

دلیل شكر

مردی خر گم كرده بود. گرد شهر می‌گشت و شكر می‌گفت: گفتند : چرا شكر می‌كنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.

خانه مصیبت‌زده 

درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر می‌باید كه برای تسلیت شما آیند.

گربه تبردزد

مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محكم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌كند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تكه‌ای گوشت كه به یك جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری كه به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد كرد؟

امتحان آیین نامه راهنمایی رانندگی!

1 . در پشت سر یه دوچرخه سوار در حال رانندگی هستید، قصد گردش به راست دارید، چكار می كنید ؟

الف ـ سرمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیم هوووو یــره مگه كوری برو اونور دیگه .
ب ـ به موازات دوچرخه سوار حركت می كنیم و یه هو می پیچیم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج ـ پشت سرش یه بوق خفن میزنیم تا هُل شه و بخوره زمین و بعد از روش رد می شید طوری كه مخش بپاشه بیرون!
د ـ با ماشین می كوبیم بهش تا بیفته زمین و بعد از رو مخش رد می شیم .

2 . از یه خیابان فرعی می خواهید وارد خیابان اصلی شوید. چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیكلت سوارها باشید ؟

الف ـ چون همین جوری سرشون رو میندازن پایین میان تو تقاطع .
ب ـ چون سهمیه بنزینشون كمتره و گناه دارن .
ج ـ چون خیلی كوچیك هستند و ما ریز می بینیمشون .
د ـ ممكنه موتور پلیس باشه ، بعد آب بیار و حوض خالی كن.

3 . در كدام محل است كه نباید پارك كنید ؟

الف ـ پاركینگ طبقاتی رایگان الماس شهر .
ب ـ پاركینگ عمومی پارك ملت .
ج ـ دم در خونه مادر زن.
د ـ دم در خونه مادر شوهر.

4 . خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف ـ برای تاكید اینكه دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن.
ب ـ به معنی اینكه باید این دو خط رو بگیری همین جوری بری .
ج ـ یعنی اینكه دور زدن ممنوع ولی... یه دفعه می تونید دور بزنید كه حال همه گرفته بشه .
د ـ یعنی موش تو سوراخ نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت.

5 . وقتی چراغ زرد رو دیدید باید چه كار كنید؟

الف ـ اگر حتی 1 ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید و برید.
ب ـ اول یواش برید بعد كه دیدید كسی حواسش نیست بازم گازش رو بگیرید و برید.
ج ـ یعنی چیزی دیگه به اتمام كارت سوختت نمونده... براتون متاسفم.
د ـ هیچ خطری شما رو تهدید نمی كنه پس با خیال راحت گازتون رو تا ته بگیرید و برید.

۶ . به هنگام تركیدن لاستیك كدام مورد را باید انجام بدید ؟

الف ـ مثل زنها جیغ می كشید و از پنجره می پرید بیرون...
ب ـ خونسردیتون رو حفظ می كنید و بوسیله یه ستون ماشین رو متوقف می كنید( یعنی خودتونو می كوبید به ستون)
ج ـ فرمون رو بچسبید و ول نكنید تا ماشین مثل بچه آدم خودش وایسته.
د ـ چشماتون رو می بندید و به خدا توكل می كنید!

۷ . در حال نزدیك شدن به خط كشی عابر پیاده هستید . عابرین منتظرند تا عبور كنند. چه مواردی را باید انجام دهید ؟

الف ـ بی خیال عابر بابا... عابر كیلو چنده . بزن برو...
ب ـ با همون سرعت یه دفعه از بغلشون رد می شید تا بترسند و شما حالشو ببرید.
ج ـ اگه دیدید خیلی پرروین، میاید پایین و بعد از چند تا ناسزا بارشون كردن ، تا جایی كه می خورن می زنینشون.
د ـ از كنارشون با سرعت رد می شید و بهشون می گید : ...{....}... !

دلایل بسيار بسيار محکم !!

20 دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :

 ۱. نام خانوادگی بچه هایتان تابع نام خانوادگی شما است. 2.مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست. 7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید. 8. ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.9.همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.10. اگر در 34 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد.11. رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.12. با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید. 13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.14. بدون هدیه می توانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید. 1۶. حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.17. ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.18. در تقسیم ارث سهم بیشتری می برید. 19. احتمال مدیر شدنتان زیاد است. 20.می توانید چند زن داشته باشید.(احتیاط! معلوم نیست خوشبخت شوید)

20 دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :

1-  نام هر گل زیبایی كه در طبیعت است  روی شما می گذارند. ۲- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گریه می كنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی كنید تا سكته كنید. ۳- آن قدر حرف برای گفتن دارید كه هرگز كم نمی آورید. 4- عشق و هنر ابداع شماست.5- زیبایی مخصوص شماست.6- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ كس نمی داند شما چند ساله اید.7- بهشت زیر پای شماست. 8- همیشه تمیز و نظیف هستید. 9- همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید كه جز خودتان هیچ كس از جای آن خبر ندارد.10- مجبور نیستید خانه به خانه بروید و خواستگاری كنید مثل خانم ها در خانه می نشینید تا دیگران با كلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه ....11- حق تقدم با شماست.12- هرگز از فرط خشم نعره نمی كشید و كبود نمی شوید و خون به پا نمی كنید.13- ضعیف كش نیستید و دق و دلی رئیس اداره تان را در خانه خالی نمی كنید.14- نصف بیشتر از صندلی های دانشگاه را شما تصاحب كرده اید. 15- به‌ جزئیات‌ زندگی‌ و رفتاری‌ با دقت‌ نگاه‌ می‌كنید و آنها را در حافظه‌ خود جای‌ می‌دهید.16- درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزایش مستمر است. 17- میانگین عمرتان بیشتر از آقایان است. 18- موفقیت مردان مرهون زحمات شما است. 19- مردان از دامن شما به معراج می روند.20- حرف آخر را شما می زنید...

اگر زنها بر دنیا حكومت می كردند!

مردها به پر خوابی معروف می شدند. / زن های كمتری رژیم می گرفتند، چون استاندارد وزن ایده آل آنها  از 40 كیلو بالا تر می رفت . / خرید به عنوان یكی از حركات آیروبیك در نظر گرفته می شد. / مردها منشی روسای زن می شدند. / دستمزد مردها در ازای هر یك دلاری كه زنها بدست می آورند،  70 سنت بود. / در حالیكه زن مشغول تماشای تلویزیون بود، مرد خانه برایش نوشیدنی و آب میوه می آورد. / مردها عباراتی چون (( متاسفم ،دوستت دارم، اصلا چاق به نظر  نمی رسی )) را یاد می گرفتند. / مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار می دادند. / مردها از صبح تا شب در این فكر بودند كه زنها در چه فكرند! / مردها همان قدر كه به كار خود اهمیت می دادند، استحكام  روابط خانوادگی و خویشاوندی خود را نیز مهم می شمردند. / برنامه خبر ورزشی در تلویزیون بیشتر از یك دقیقه نبود. / مردهای چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند. / پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصی برای مراقبت از  فرزند تعلق می گرفت.

منبع: انجمن طنز سايت تبيان

  سالاری     | لینک  | 

دوست یا دشمن؟

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند. لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند. طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!! قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند. ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟

 خدایی یا رفاقتی؟

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی. رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمی ست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…

 شرط بندی

یك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد. سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت. قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد . پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد. مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند. تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد: راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است ؟! زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است، پس انداز كرده ام. پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و  شرط ببندم كه شما شكم داريد! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد: 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است. مرد مدير عامل پذيرفت. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت. پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد. وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد. مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد، با تعجب از پير زن علت را جويا شد. پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند!!

نابینای پرخور!

شخصی پرخور با یك نفر کور هنگام افطار هم مجموع شد. از قضا كور از پر خور، شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد! هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا! خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم. او ل بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد، دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد!!

  سالاری     | لینک  | 

* یکی از عواملی که باعث عقب ماندگی کشورمان از قافله پیشرفت و تکامل گردید، حکومت پادشاهان بی سواد، عیاش و نادان قاجاریه بر ملت ایران بود. در تاریخ آمده است: « ..... روز نهم فوریه ۱۸۰۹ هنگامی که سرهارفورد جونز، اولین سفیر انگلستان در ایران، استوار نامه خود را به فتحعلی شاه قاجار تقدیم داشت، شاه ضمن گفت و شنودهای مختلف از وی پرسید: این که می گویند ینگه دنیا ( آمریکا ) در زیر زمین است، حقیقت دارد؟ آیا اگر من دستور بدهم یک چاه دویست ذرعی بکنند، به ینگه دنیا خواهم رسید؟!! مستر جونز در سفر نامه اش به این نکته اشاره کرده است: شاه اصرار عجیبی داشت تا بفهمد چگونه با کندن زمین به آمریکا می رسیم و وقتی من گفتم این موضوع ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آن کشور سفر می کنیم، فتحعلی شاه اوقاتش حسابی تلخ شد و گفت: معلوم می شود حواستان پرت است، سفیرعثمانی ( ترکیه فعلی ) در تهران، قسم خورده که اگر دویست ذرع زمین را بکنیم به ینگه دنیا می رسیم!!.....» 

* نصیحت: شیخ مرتضی انصاری از علمای بزرگ اسلام است . روزی از یکی از شاگردان خود پرسید : چرا دیروز در جلسه درس حاضر نبودی؟ شاگرد جواب داد : کار داشتم . شیخ فرمود : از این پس به درس نگو کار دارم ، به کار بگو درس دارم!

* حاضر جوابی: روزی رضاشاه از روی شوخی دست بر جیب مدرس گذاشت و گفت : آقا عجب جیب بزرگی دارید ! مدرس در حالی که تبسم کرده بود گفت : بله جیب من بزرگ است ولی ته دارد . این جیب شماست که ته ندارد ! 

* سخن حکیمانه: روزی ابوحنیفه از محلی می گذشت که دید کودکی از جای گل آلودی راه می رود . او را صدا زد و گفت : مواظب باش نلغزی . کودک در جواب گفت : لغزش من سهل است ، تو مواظب باش نلغزی زیرا از لغزش تو پیروانت هم می لغزند !

* از سلطان سنجر سلجوقی، هنگامی که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند:« علت چه بود که عرصه بر تو تنگ شد و مملکتی به آن وسعت و آراستگی را از دست دادی؟!» سلطان گفت:« علتش ندانم کاری خودم بود که کارهای بزرگ را به مردم کوچک واگذار کردم و انجام کارهای کوچک را به عهده مردان بزرگ گذاشتم! در نتیجه، آدم های کوچک از انجام کارهای بزرگ عاجز ماندند و افراد بزرگ از انجام کارهای کوچک عار داشتند و دنبال انجام آن ها نرفتند و از این رو هر دو کار تباه شد، نقصان به ملک رسید و کار لشکر و کشور، رو به فساد گذاشت.      منبع: کتاب یک حدیث، یک حکایت- حسین معلم

* در میان مراجعین و دیدارکنندگان با شهید مدرس، از عموم طبقات افرادی دیده می شدند که همه گرداگرد آقا می نشستند و مطالب خود را بیان می داشتند و پاسخ می شنیدند. یکی از روزها وزیر دارایی وقت هم برای مشورت درباره بودجه کل کشور به حضور مدرس آمد. چون مدرس با همه صمیمی و یک رنگ بود، به وزیر دارایی می گوید: تا من به دیگران می رسم، کوزه قلیان را بردار و آب آن را تازه کن! وزیر هم با کمال احترام کوزه را برداشته و چون برای اولین بار این کار را انجام می داده، بیش از حد معمول آن را از آب پر می کند. مدرس این نکته را متوجه شده و بدون ملاحظه رو به او کرده ومی گوید: کسی که نتواند آب یک کوزه قلیان را به طور صحیح عوض کند، چگونه قادر است بودجه مملکت را تنظیم نماید؟!!   منبع: کتاب مدرس شهید- علی مدرسی 

* فرخی یزدی شاعر انقلابی و مبارز عصر رضا شاه حتی در زندان هم سعی داشت به گونه ای حکومت رضا شاه را تحقیر کند. پیشه وری در « یاداشت های زندان» خود می نویسد: فرخی در زندان قصر نیز همیشه نبرد و مبارزه می نمود. یک روز آفتابه سوراخ شده را جلوی افسر نگهبان انداخته و گفته بود: بیایید اقلا بدهید آفتابه کشور شاهنشاهی را تعمیر کنند، عجب است زندان شاهنشاهی آفتابه شاهانه نداشته باشد!!   ( داستان هایی از عصر رضا شاه)

* در یکی از جلسات مجلس شورای ملی وقتی یک از نمایندگان به نام اردلان مشغول صحبت بود، ابوالقاسم امینی از انتهای سالن فریاد زد:« با وجودی که من اصلا نمی شنوم، ولی کاملا صحیح است!» درهمین موقع بود که صدای شلیک خنده نمایندگان بلند شد.    (شوخی در محافل جدی)

* شاه در سفر به همدان گفت:« تظاهرکنندگان روز ۱۵خرداد هر یک ۲۵ریال پول گرفته بودند!» مطلب بیان شده به وسیله شاه به اندازه ای غیر منتظره و نامناسب بود که حتی مطبوعات وابسته به رژیم نسبت به آن واکنش نشان دادند. روزنامه پیغام امروز در سر مقاله مورخ ۱۹خرداد ۴۲ نوشت: « آدم دانه ای ۲۵ریال!» و تحلیل کرد که اگر وضع مردم بهتر بود، حاضر نمی شدند سر خود را به بهای ۲۵ریال بفروشند.  ( تاریخ قیام ۱۵خرداد)

* شخصی آرزو داشت فرماندار شهرستانی شود. بارها نزد شهید مدرس رفت تا شاید از طریق او به خواسته خود برسد. مدرس که می دانست این گونه درخواست ها برای یافتن راه آسان تری جهت دزدی است، سرانجام روی یک تکه کاغذ، یادداشتی برای وزیر نوشته و به دست او داد: « وزیر کشور! آورنده این نامه از مزاحمان من و همکاران شماست!، لطفا یکی از گردنه ها را هم به ایشان واگذار کنید!!»

  سالاری     | لینک  | 

 

* وصیت نامه طنز !

 

بعد مرگم نه به خود زحــمت بسيار دهيد
نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويـــد
نه پي سنگ لحد پــول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگــم به کسي
کش بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشــم‌چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان‌بـازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتـار دهيد

کله‌ام را که همه عمـــر پر از گچ بوده‌است
پاک تحويل علي اصغر گچکار دهيــد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سيـــاه
به فـــلان سنگ‌تراش سر بازار دهيد

چانه‌ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

در سر سفره خورَد فاطمـه، بي‌دندان، غم
به که دندان مرا نيز بــدان يار دهيد !

 

(مرحوم حالت) 

 

 

* محتسب و مست !

محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

(شادروان پروین اعتصامی)

 

 

* نامه عمل

 

به پیشگاه خداوند بنده ای بردند

که نامه ی عمل وی سیاه و درهم بود

بگفت: از چه ز ابلیس پیروی کردی؟

بگفت پیروی او ز عهد آدم بود

بگفت: از جه نهادی به راه دزدی پای

بگفت خرج فزون و، درآمدم کم بود

بگفت: در پی زن های هرزه افتادی

بگفت بهر فقیر ازدواج چون سم بود

بگفت: سد هوس را به جهد بشکستی؟

بگفت آه ازین سد، که سخت محکم بود

بگفت: بهر چه آنقدر باده می خوردی

بگفت باده ی گلگون علاج هر غم بود

بگفت: سخت هواداری ازبدان کردی

بگفت رونق کار بدان مسلم بود

بگفت: به که تو را در جهنم اندازم

بگفت زندگیم بدتر از جهنم بود

 

( ابوالقاسم حالت)

  سالاری     | لینک  | 

  • «به ‌شنیدن عادت کن، خواهی دید که از سخن ابلهان نیز سود خواهی جست.» افلاطون
  • «زیاده از خود گفتن، می ‌تواند به‌عنوان پرده‌ای برای پنهان شدن در پشت آن، مورد استفاده قرار گیرد.»  نیچه
  • «خواست طبیعت اینست که کودکان پیش از رسیدن به‌سن بلوغ، کودک باشند.»   روسو
  • «مرد هوشمند را از پاسخ‌هایش می‌توان شناخت، مرد فهمیده را از پرسش‌هایش.»  نجیب محفوظ
  • «خشم، با دیوانگی آغاز می‌شود و با پشیمانی پایان می‌پذیرد.»  فیثاغورس
  • «اگر ما نتوانیم همانند مردان و زنان آزاد زندگی کنیم، باید از مردن خوشحال باشیم.»  مهاتما گاندی
  • «به‌گرسنگی مردن، بهتر که نان فرومایگان خوردن.»  سعدی
  • «زینت انسان سه‌ چیز است: علم، محبت، آزادی.»  افلاطون
  • «اتلاف وقت، گران‌ترین هزینه‌هاست.»  بالزاک
  • «امروز، آن‌چه که می‌توانی به‌ بهترین وجه انجام بده، باشد که فردا بتوان بهتر کار کرد.» نیوتن
  • «به ‌نظر من، حق‌ناشناسی بزرگ‌ترین ضعفی است که ممکن است کسی داشته باشد.» ناپلئون
  • «دشمن چون از هر حیلتی باز ماند، سلسلهٔ دوستی بجنباند تا به ‌دوستی کارها کند که در دشمنی نتواند.»  سعدی
  • «خوشخوی، خویش بیگانگان باشد و بدخوی، بیگانه خویشان.»  تاریخ گزیده
  • «حکیمی را پرسیدند دوست بهتر یا برادر؟ گفت برادر نیز دوست به.»  قابوس‌نامه
  • «افتادگی آموز اگر طالب فیضی // هرگز نخورد آب زمینی که بلند است»  پوریای ولی
  • «اسکندر رومی را گفتند دیار مشرق و مغرب به‌ چه گرفتی؟ گفت: هر مملکت را گرفتم رعیتش را نیازردم و نام پادشاهان جز به ‌نیکویی نبردم.»  سعدی
  • «هنر را نمی توان با سفارش پدید آورد، تنها چکمه را می توان سفارش داد.»   برشت
  • «چون جواب احمق آمد خامشی // این درازی در سخن چون می‌کشی؟»  مولوی
  • «مکن زغصه شکایت که در طریق طلب // به‌راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید»  حافظ
  • «می دانم که هیچ نمی‌دانم.»  سقراط
  • «داروی تربیت از پیر طریقت بستان // کآدمی را بتر از علت نادانی نیست»  سعدی
  • «دو کس دشمن ملک و دین‌اند، پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم.»  سعدی
  • «گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن // مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی»  سعدی
  • «چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی، مثل من رفتار کن.»  کانت
  • «هیچ کس را بی تکاپوی سعی بلیغ، آفتاب مراد از مشرق امید طالع نشده ‌است.»  کلیله و دمنه
  • «حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است، گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.»  سعدی
  • «خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتاب‌های خوب یا دوستان کتاب ‌خوان.»   هوگو
  • «سخن گفته دگر باز نیاید به دهن // اول اندیشه کند، مرد که عاقل باشد»  سعدی
  • «همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی // نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری»  سعدی
  • «اگر خواهی که مردمان تو را نیکو گوی باشند، نیکو گوی مردمان باش.»  قابوس نامه
  •  «ما زنده از آنیم که آرام نگیریم // موجیم که آسودگی ما عدم ماست»  کلیم کاشانی
  • «فقط معدودی از صدف‌ها حامل مروارید هستند.»  اشتورم
  • «من فکر می‌کنم، پس من هستم.»  دکارت
  • «هرکه در او جوهر دانائی است // بر همه کاریش توانایی است»  نظامی
  • «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل // که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»  سعدی
  • «حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت // آری به اتفاق، جهان می‌توان گرفت»  حافظ
  • «آن که درون آرامی دارد، همچنان پندار و گفتار و کردار آرام دارد.»   بودا
  • «هرکه نآموخت از گذشت روزگار // هیچ نآموزد ز هیچ آموزگار»  رودکی
  • «تا به جائی رسید دانش من // که بدانم همی که نادانم»  ابن سینا
  • «اشتباه را تصحیح نکردن، خود اشتباه دیگری است.»  کنفوسیوس
  • «به عوض این که به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید.»  کنفوسیوس
  • «آن کس که بداند و بداند که بداند // اسب شرف از گنبد گردون بجهاند // آن کس که بداند و نداند که بداند // بیدار کنیدش که بسی خفته نماند // آن کس که نداند و بداند که نداند // لنگان خرک خویش به منزل برساند // آن کس که نداند و نداند که نداند // در جهل مرکب ابدالدهر بماند.»  فخرالدین رازی
  • «از هم پشتی دشمنان اندیش نه از بسیاری ایشان.»  قابوس نامه
  • «اگر خواهی که مردمان تو را نیکو گوی باشند، نیکو گوی مردمان باش.»  قابوس نامه  
       منبع: دانش نامه آزاد
  سالاری     | لینک  | 

* خسیس یا بخشنده ؟

روزي دو بازرگان به حساب معامله هايشان مي رسيدند. در پايان، يكي از آن دو به ديگري گفت: طبق حسابي كه كرديم من يك دينار به تو بدهكار هستم. بازرگان ديگر گفت: اشتباه مي كني!تو يك و نيم دينار به من بدهكار هستي؟ آن دو بر سر نيم دينار با هم اختلاف پيدا كردند و تا ظهر براي حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جايش ماند. سر انجام بازرگان اولي خسته شد وگفت: بسيار خوب!تو درست مي گويي! يك روز وقت ما به خاطر نيم دينار به هدر رفت. سپس يك و نيم دينار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولي پشت سر بازرگان دوم دويد و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چي شد؟ بازرگان ده دينار به شاگرد همكارش انعام داد. وقتي شاگرد برگشت بازرگان اولي به او گفت :مگر تو ديوانه اي پسر؟! كسي كه به خاطر نيم دينار ، يك روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام مي دهد؟! شاگرد ده دينار انعام بازرگان دومي را به اربابش نشان داد.آن مرد خيلي تعجب كرد و در پي همكارش دويد و وقتي به او رسيد با حيرت از او پرسيد: آخر تو كه به خاطر نيم دينار اين همه بحث و سر و صدا كردي، چگونه به شاگرد من انعام دادي؟! بازرگان دومي پاسخ داد:تعجب نكن دوست من، اگر كسي در وقت معامله نيم دينار زيان كند در واقع به اندازه نيمي از عمرش زيان كرده است چون شرط تجارت و بازرگاني حكم مي كند كه هيچ مبلغي را نبايد ناديده گرفت و همه چيز را بايد به حساب آورد، اما اگر كسي در موقع بخشش و كمك به ديگران گرفتار بي انصافي و مال پرستي شود و از كمك كردن خود داري كند نشان داده كه پست فطرت و خسيس است. پس من نه مي خواهم به اندازه نيمي از عمرم زيان كنم و نه حاضرم پست فطرت و خسيس باشم! (جوامع الحکایات عوفی)

* برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست!

ارسطو از دانشمندان بزرگ يونان باستان بود. وي از دوران كودكي تا آخرين روز زندگي اش از آموختن دست بر نمي داشت و هر روز چيز تازه اي مي آموخت.او در سن هفتاد سالگي پيش چنگ نوازي رفت تا نواختن اين ساز را بياموزد. يكي از دوستان آن نوازنده كه مردي نادان و بي ادب بود با لحن تندي به ارسطو گفت:خجالت نمي كشي كه در اين سن و سال و با داشتن موي سفيد مي خواهي چنگ نواز شوي؟! ارسطو با خونسردي و بدون اين كه ناراحت شود لبخندي زد و به آن مرد پاسخ داد: من از آموختن خجالت نمي كشم!خجالت من از آن است كه در ميان عده اي باشم و همه ي آن ها نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم!  (قابوس نامه)

* پادشاه و خدمتکار

پادشاهي بر سر سفره نشسته بود و مي خواست ناهار بخورد . خدمتكار او با سيني غذا وارد شد اما ناگهان پايش به لبه فرش گرفت و دستش لرزيد و مقداري آش روي سر پادشاه ريخت . پادشاه خشمگين شد و خواست خدمتكار را مجازات كند. خدمتكار بي درنگ سيني را روي زمين گذاشت و كاسه آش را بر داشت و همه را روي سر پادشاه خالي كرد . پادشاه از شدت خشم از جا پريد و فرياد زد : اين چه كاري بود كه كردي احمق؟! خدمتكار با خونسردي پاسخ داد : اي پادشاه تو به قدري بر مردم ستم كرده اي كه از دست تو در عذاب هستند و از تو بدشان مي آيد . اگر بخاطر ريخته شدن كمي آش بر سرت مرا مجازات كني نفرت مردم از تو بيشتر مي شود چون تو بخاطر يك اشتباه به اين كوچكي مرا مجازات مي كني! اين است كه به فكرم رسيد تا تمام آش را بر روي سرت بريزم تا گناه بزرگي بكنم و تو به خاطر چنين گناهي مرا مجازات بكني آن وقت اگر مردم بدانند اين مجازت حق من بوده نفرت آن ها از تو بيشتر نشود! پادشاه ستمگر از اين حرف خدمتكار خوشش آمد و او را بخشيد. (جوامع الحکایات)

  سالاری     | لینک  | 

* رصد خانه خواجه نصیر الدین

می‌گویند كه وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم ‌گرفت رصدخانه‌ای بسازد. به هلاكوخان گفت می‌خواهم چنین كاری را بكنم و از تو كمك می‌خواهم. هلاكو از خواجه پرسید: این كار چه فایده‌ای دارد؟ خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است كه آدمی می‌داند در آینده كیهان چه واقع می‌شود. هلاكو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایده‌ای دارد؟ خواجه گفت: آنچه من می‌گویم انجام دهید تا معلوم شود چه می‌گویم. فرمان دهید كسی بر بالای این خانه برود (البته كسی جز من و تو كه نداند چه می‌خواهد بشود). آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب كند. هلاكو قبول كرد. به فرمان او یكی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب كرد. همه مردمی كه در آن اطراف بودند بسیار وحشت كردند و حتی عده‌ای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاكو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد. در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است كه كسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقت آگاه می‌شوند و بقیه مردم را آگاه می‌سازند. در نتیجه هیچ كسی دچار هول و هراس نمی‌شود. هلاكوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول كرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم كنند و در كنار مراغه در دامنه كوهی كه امروزه به رصدداغی معروف است رصدخانه را بسازند..

نتیجه: اگر می‌خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه كنیم بهتر است با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنیم. همیشه نمی‌توانیم با اصول و چارچوب فكری خود دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.

* ریز صورت حساب

می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند. وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ... ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت! روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است . آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد : بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار ! بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست. بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند. آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟! موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد. زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

 * چند نکته و نتیجه اخلاقی

درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم ! پوووف! منشی ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من! من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

  سالاری     | لینک  | 

موشي از شكاف ديوار كشاورز و همسرش را ديد كه بسته‌اي را باز مي‌كردند:« يعني چه، غذايي داخلش بود؟» وقتي فهميد كه محتوي جعبه چيزي نيست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حياط مزرعه كه مي‌رفت، جار زد: «تله موش تو خونه است» تا به همه اخطار بدهد. مرغك قدقد كرد و پنجه‌اي به زمين كشيد. سرش را بلند كرد و گفت «آقا موشه! بيچاره، اين تويي كه بايد نگران باشي، اين قضيه هيچ ربطي به من نداره، من كه توي تله نمي‌افتم.»  موش رو به خوك كرد و گفت: : تله موش تو خونه است.» خوك از سر همدردي گفت: «واقعاً متأسفم آقاي موش. اما كاري به جز دعا از دست من بر نمي‌آيد. مطمئن باشيد كه در دعاهام شما را فراموش نخواهم كرد.» موش سراغ گاو رفت و او در پاسخ گفت:«عجب آقا موشه، يه تله موش، به نظرت خطري من رو تهديد مي‌كند، احمق جون؟» موش سرافكنده و غمگين به خانه برگشت تا يكه و تنها با تله موش كشاورز روبرو شود. همان شب صدايي در خانه به گوش رسد، مثل صداي تله موشي كه طعمه‌اي در آن افتاده باشد. همسر كشاورز با عجله بيرون دويد تا ببيند چه چيزي به تله افتاده است. اتاق تاريك بود و او نديد چه چيزي به تله افتاده، از قضا ماري سمي بود كه دمش لاي تله گير كرده بود. مار همسر كشاورز را گزيد. كشاورز بي‌درنگ او را به بيمارستان رساند. وقتي به خانه برگشت تب داشت. خوب همه مي‌دانند كه دواي تب سوپ جوجه تازه است. از اين رو كشاورز چاقويش را برداشت و به حياط رفت تا اصلي ترين ماده‌ي سوپ را تهيه كند. بيماري همسرش بهبود نيافت. به همين علت دوستان و همسايه‌ها مدام به عيادت او مي‌آمدند. كشاورز براي تهيه غذاي آنها خوك را هم كشت. همسر كشاورز خوب نشد؛ در واقع مرد. افراد بسياري براي مراسم خاكسپاري او آمدند. كشاورز براي تدارك غذاي آنها گاو را هم سر بريد. پس دفعه‌ي بعد كه شنيدي كسي مشكلي دارد و فكر كردي كه به تو مربوط نمي‌شود، به ياد داشته باش كه وقتي چيزي ضعيف‌ترين ما را تهديد مي‌كند، همه‌ي ما در خطريم.
  
برگرفته از كتاب داستانهاي كوتاه. انتشارات توسعه آموزش

منبع: وبلاگ یادداشت های روزانه یک معلم

  سالاری     | لینک  | 

* روزی که امیر کبیر گریست

در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند. امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.

 * امتحان پایان ترم

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوش گذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.» استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.... آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

  سالاری     | لینک  | 

* شخصی آرزو داشت فرماندار شهرستانی شود. بارها نزد شهید مدرس رفت تا شاید از طریق او به خواسته خود برسد. مدرس که می دانست این گونه درخواست ها برای یافتن راه آسان تری جهت دزدی است، سرانجام روی یک تکه کاغذ، یادداشتی برای وزیر نوشته و به دست او داد:« وزیر کشور! آورنده این نامه از مزاحمان من و همکاران شماست!، لطفا یکی از گردنه ها را هم به ایشان واگذار کنید!!»

 

* سال ها پیش سفیر انگلستان در عراق، روزی از کنار مسجدی رد می شد. صدای اذان را که شنید، پرسید:« این چه صدایی است؟» به او گفتند:« صدای اذان مسلمانان» سفیر گفت:« برای منافع کشور ما ضرر ندارد؟!» گفتند:« نه!» سفیر نفس راحتی کشید و گفت:« پس هر چه می خواهد بگوید!!» ....آری اگر ذکر و دعا فقط  لغلغه زبان بوده و در اعمال بی تاثیر باشد، موضوع همین خواهد بود.

 

* یکی از پادشاهان دوره زندیه به قولی اصلا سواد نداشت و هر کس را به او معرفی می کردند، می پرسید:« این شخص آیا کتاب " شرایع" را خوانده است؟» اگر می گفتند بلی، او را شخص بزرگ و محترمی می شمرد!! روزی دکتر فرنگی که در آن زمان چشم پزشک حاذقی به شمار می رفت، به ایران آمد و درباریان او را به حضور شاه بردند و معرفی کردند. شاه پرسید:« آیا این آقا کتاب شرایع را خوانده است؟!» اطرافیان عرض کردند:« خیر!» شاه گفت:« زود مرخصش کنید که معلوم است کلاهش پشم ندارد!!»

  سالاری     | لینک  | 

از سلطان سنجر سلجوقی، هنگامی که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند:« علت چه بود که عرصه بر تو تنگ شد و مملکتی به آن وسعت و آراستگی را از دست دادی؟!» سلطان گفت:« علتش ندانم کاری خودم بود که کارهای بزرگ را به مردم کوچک واگذار کردم و انجام کارهای کوچک را به عهده مردان بزرگ گذاشتم! در نتیجه، آدم های کوچک از انجام کارهای بزرگ عاجز ماندند و افراد بزرگ از انجام کارهای کوچک عار داشتند و دنبال انجام آن ها نرفتند و از این رو هر دو کار تباه شد، نقصان به ملک رسید و کار لشکر و کشور، رو به فساد گذاشت.

  سالاری     | لینک  | 

 لویی پاستور دانشمند معروف گفته است:" ........در هرحرفه ای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید بعضی لحظات تاسف آور، که برای هر ملتی پیش می آید، شما را به یاس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید و نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام؟ سپس همچنان که پیشتر می روید، بپرسید: من برای کشورم چه کرده ام؟ و این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید. اما هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، هنگامی که به پایان تلاش هایمان نزدیک می شویم، هرکداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم: من آن چه در توان داشته ام انجام داده ام."

 

  سالاری     | لینک  |