زیرشلواری
طرف با كُت و زیرشلواری تو خونشون نشسته بوده. ازش میپرسن: واسه چی تو خونه كت پوشیدی؟ میگه: آخه شاید مهمون بیاد! میپرسن: پس چرا دیگه زیرشلواری پوشیدی؟! میگه: خوب شاید هم نیاد.
فرقون
غضنفر دو تا بلوک سیمانی رو گذاشته بود رو دوشش و میبرد بالای ساختمون. صاحبكارش بهش گفت: تو كه فرقون داری، چرا اینا رو میگذاری رو كولت؟! غضنفر جواب داد: اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتمو اذیت میكنه.
وسطی
به یکی میگن: چند تا بچه داری؟ میگه: دوتا. میگن:كدومشون بزرگتره؟ میگه: وسطی!
دور کمر
یکی طناب بسته بود به کمرش، میگن: چرا این کارو میکنی؟ میگه: میخوام خودکشی کنم. میگن: خوب احمق ببند به گردنت. میگه: نه بابا بستم به گردنم، داشتم خفه میشدم.
نکتهی انحرافی
غضنفر از یک نفر میپرسه: اگر گفتی اون چه وسیلهای هست که توش باروت میریزن، ماست هم میریزن و شلیک میکنن؟ یارو پیش خودش گفت: «تفنگ که نمیتونه باشه. چون میگه ماست هم توش میریزن!» جواب میده: نمیدونم. چیه؟ غضنفر میگه: تفنگ! یارو شاکی میشه و میگه: اهه! پس ماست این وسط چیکار میکنه؟ غضنفر میگه: نکته انحرافیش بود داداش!
فردوسی
از یه نفر میپرسن: اسم كوچیک فردوسی چیه؟ میگه:میدان!
در را ببند!
به طرف میگن: در رو ببند، هوای بیرون سرده. میگه: مثلاً من درو ببندم، هوای بیرون گرم میشه؟!
خواب شیرین
غضنفر با یه تهرانی و یه اصفهانی با هم میرن یه خربزه میخرن. میگن هر کی که امشب شیرین ترین خواب رو دید، اون خربزه رو بخوره. صبح که بیدار میشن تهرانیه میگه: من دیشب خواب دیدم تو مسابقه دو شرکت کردم و نفر اول شدم. اصفهانیه میگه: من خواب دیدم با تمام فامیل رفتیم یک جایی که همه جور خوراکی بود، مفت مفت! ما هم هی میخوردیم. میبینن غضنفر هیچی نمیگه. میگن: تو چی خواب دیدی؟ میگه: والله من هر کاری کردم خوابم نمی برد، ساعت 3 بلند شدم خربزه رو خوردم.
خفه!
به غضنفر ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه: شنا ياد نميگرفتيم، در نتيجه همه خفه ميشديم.
مردهی زنده
غضنفر قبرکن بوده، یه روز داشته یه مرده را خاک میکرده که یهو مرده زنده میشه و همه فرار میکنن. بعد از یکی دو دقیقه غضنفر داد میزنه: برگردید برگردید، نترسید، کشتمش.
فوتبال بانوان
دلیل پیشرفت نكردن فوتبال خانومها: 1- عمرا 11 تا خانوم توی زمین مث هم لباس بپوشن. 2- عمرا توی بازی بعدی هم همون لباسا رو دوباره بپوشن!
زبون مشهدی
یک فعل 5 منظوره در لهجهی مشهدی:
1- موبوروم: من برم.
2- موبوروم: میبرم (قیچی میکنم.)
3- موبوروم: میبرم. (مثلا از اینجا میبرم!)
4- موبوروم: من برنده میشم.
5- موبوروم: موی من بور است!
بلیط
غضنفر میره خواستگارى، به دختره يه بليط اتوبوس میده! باباي دختره حسابی شاكى ميشه و ميگه: هوی مردک، اين چيه؟ غضنفر ميگه: احمق ارائهی بليط نشان دهندهی شخصيت شماست.
ریش تراش
اصفهانیه میره سربازی، وقتی برمیگرده بابا و داداشش رو میبینه که با کلی ریش جلوی در هستند. میزنه زیر گریه و میگه: من طاقتشو دارم. بگین چی شده؟ باباش میگه: آخه احمق! چرا ریش تراشو با خودت برده بودی؟
بدیهیات
از یارو میپرسن: چند تا بچه داری؟ میگه: دو تا. میپرسن: کدومشون بزرگترن؟ میگه: خوب اولی!
گاو نفهم
غضنفر با زنش رفته بود سینما. توی فیلم یهو یه گاوه شروع کرد به دویدن به طرف تماشاچیا. غضنفر بلند شد که فرار کنه. زنش گفت: بابا خجالت بکش! این فیلمه. غضنفر: زن! من و تو میدونیم فیلمه، این گاوه! نمیفهمه که!
تعجب معدوی
اصفهانیه موز میخوره، معدهاش تعجب میکنه!
مکان: بیمارستان
غضنفر یا یه نفر حرف میزد، پرسید: تو کجا به دنیا اومدی؟ یارو: تو بیمارستان! غضنفر: آخی مریض بودی؟
زن مردم
به غضنفر میگن: چرا زن نمیگیری؟ میگه: ای بابا، کی میاد زنش رو بده به ما؟!
ایشالله
طرف داشته ميرفته ماشين بخره، زنش ازش می پرسه: داری كجا ميري؟ ميگه: دارم ميرم ماشين بخرم. ميگه: ايشاالله بگو. جواب میده: برو بابا دلت خوشه! ماشين خريدن كه ايشاالله گفتن نداره. از قضا ميره تو راه پولشو ميدزدن. دست از پا دراز تر بر ميگرده خونه، در ميزنه. زنش ميگه: كيه؟ ميگه: ايشالله منم!
حساب کتاب
غضنفر رو ميكنن رئيس صدا و سيما، بعد از دو روز بر كنارش ميكنن. رفيقاش ازش می پرسند: چی شد؟ ميگه: هيچی فقط ماه رمضون وسط اذون آگهی پخش كرديم!
نبوغ در تشخیص
دو نفر دو تا گاو ميخرن، اولی به دومی ميگه: حالا چی كار كنيم كه گاوامون با هم اشتباه نشن؟ دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن، من يه گوش گاومو ميكنم. بعد از چند وقت، گاو اولی هم گوشش گير ميكنه به يه جايی كنده ميشه. ايندفعه دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن من دم گاومو ميكنم. از قضا بعد از چند وقت دم اون يكی گاوه هم كنده ميشه. خلاصه هی اولی ميزنه يه جای گاوشو ناقص ميكنه، اون يكی گاوه هم همون بلا سرش مياد. آخر سر اولی شاكی ميشه به دومی ميگه: اصلاً سفيده مال من سياهه مال تو!
اول می برند بعد می شمارند
تو جنگل يه روباهه داشته به تاخت در می رفته. ازش ميپرسن: واسه چی فرار ميكني؟ ميگه: آخه شير يك قانون گذاشته، هر كی سه تا بیضه داشته باشه، يكيشو می برند! بهش ميگن: خوب تو چرا فرار ميكني؟ تو كه دو تا داري! ميگه: آخه اول ميبرن، بعد ميشمارن!
دماغ گنده
یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو میبینه ازش میپرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟ میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش. اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی میبینش. ازش میپرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟ جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!
ماستمالی
یه نفر توی مسابقهی بیست سوالی شرکت میکنه و طبق معمول همون اول میپرسه: تو جیب جا میشه؟ مجری جواب میده: بله، اما جیبتون ماستی میشه!
صحنهی آهسته
تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، غضنفر پای تلویزیون نشسته بود. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون دادن، غضنفر شاکي شد و شروع کرد به داد و هوار کردن که: حالا اونقدر نشون بده تا دروازهبان بگيردش!
قایق
یارو میفته تو یه جزیره، آدم خورا میگیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم، باهاش قایق درست میکنیم. ترکه سریع یه چاقو ور میداره میذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاین، وگرنه قایقتون رو سوراخ میکنم!
ساعت کاغذی
یارو با زنش دعواشون میشه، با هم حرف نميزدن. زنش وقتي شب ميره بخوابه، يک يادداشت براي شوهرش ميذاره که: منو فردا ساعت 6 بيدار کن. صبح وقتی زن ساعت 10 از خواب پا ميشه، ميبينه شوهرش براش يه يادداشت گذاشته که: پاشو، پاشو ببینم! ساعت شيشه!
مبارزه با راهزن
غضنفر میخواسته بره به حساب هر چی راهزن اطراف شهرشون بوده برسه. ملت هم میان هر کی یه چیزی براش میاره، یکی شمشیر میاره، یکی خنجر میاره و حسابی مسلحش کردن. خلاصه غضنفر راه میفته و بعد از یک هفته خونین و مالین برمیگرده. مردم دورش جمع شدن و پرسیدن: چی شد؟ چی کار کردی؟ غضنفر پامیشه یا حال زار میگه: بابا یه دستم شمشیر بود یه دستم خنجر، با دندونام میجنگیدم؟!
مسافر کشی
پنج تا داداش پولاشون رو میذارن رو هم تاکسی می خرن، بعد از چند وقت ورشکست می شن. اگه گفتی چرا؟ چون پنج تایی با هم می رفتن مسافرکشی!
شوهر بهتر است!
به پیرزنه میگن: ننه شوهرت بدیم یا بفرستیمت مكه؟ میگه: ننه مكه كه فرار نمیكنه!
زیر سوال
غضنفر رو ميبرن زير سوال، له ميشه!
رویای سوسکی
یه سوسک میفته تو دستشويی میگه: منو این همه خوشبختی محاله، محاله، محاله!
عذاب نازل شود
مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت: این پسر مرا اطاعت نمیکند، او را بترسانید! معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کلهاش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد. وقتی به هوش آمد، به معلم گفت: زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسرم را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید! معلم پاسخ داد: فرقی ندارد! وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم میسوزند.
گاوداری
یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن: شمابه گاواتون چی میدی میخورن؟ میگه: پوست هندونه، طالبی و... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میرن و میپرسن: چی میدی میخورن؟ يارو میترسه و میگه: چلوكباب، چلومرغ،... این بار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه: والا نمیدونم! پولشو میدم، خودشون میرن میخرن بیرون هر چی بخوان، میخورن!
لاف
یه تهرانی برای یه آبادانی داشت لاف میزد و میگفت: من یك سگ دارم وقتی میخواد بیاد تو خونه در میزنه! آبادانیه: مگه سگت كلید نداره ؟
نونوایی
غضنفر ميره تو صف نونوايي، شاطره ميگه: نون تا اينجا بيشتر نميرسه، بقيه برن. غضنفر ميگه: ببخشيد ميشه جمعتر وايسين نون به ما هم برسه!
رمضان و المپیک
مناجات غضنفر باخدا: خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار در یک کشور برگزار کن!
من گاوم!
آفایی عصبانی وارد دفتر مدرسه شد و رفت محکم زد روی میز ناظم و گفت: آفای ناظم من گاوم! ناظم تعجب کرد و گفت: آقای محترم این حرفا چیه میزنین؟ یارو دوباره کوبید روی میز و گفت: عرض کردم من گاوم! ناظم گفت: خجالت بکشید آقا! یارو گفن: خوب وقتی به بچه من میگین گوساله، حتما من گاوم دیگه!
حرف شوهر
از دختره می پرسن: شوهر چند حرف داره؟ میگه: اگه پیدا بشه حرف نداره!!
آشناست!
یارو میره جلوی آینه، میگه: چقدر قیافهی طرف آشناست. خوب كه فكر میكنه میگه: آها فهمیدم، همون پدرسوختهای كه دیروز تو آرایشگاه دو ساعت زل زده بود به من!
خرم گم شده است!
ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد. پرسیدند: شکر برای چیست؟ گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.
سحره
به یارو میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم. خودم فردا بهش زنگ میزنم!
منبع: سايت آي طنز
تك بيت ها
بر لبم كس خندهاي هـرگز نديد الاّ مگر در ميــان گـــريه بر احوال خود خنديدهام
نزاري قهستاني
لبش به خنده و چشمش به غمزه ميگويد كه خـــون هر كه بريزيم خونبها اينجاست
نهاوندي
هيچ كس جانا نمي سوزد چراغش تابه صبح پر مخند اي صبح صادق بر شب تار كسي
قصّاب كاشاني
نيست اين غنچة خندان كه شكسته است به باغ دل خونين جگران است پريشان از تو
هلالي جفتائي
مي روي خرّم و خندان و نگه مينكني كه نگه ميكند از هر طرفت غمخواري
سعدي
خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد زين همه درد خموشانه كه بر جان من است
مهدي سهيلي
دانم دگر كه در پي آن خنده هاي مهر گر هست جز سپيدي دندان كينه نيست
فريدون توللي
تا روزگار و تجربه آيد به سر، دريغ عفريت مرگ خنده زند روزگار نيست
فريدون توللي
نه همين ميرمد آن نوگل خندان از من مي كشد خار در اين باديه دامان از من
كليم كاشاني
بي تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را خندة گل درد سر ميآورد آزرده را
كليم كاشاني
چون زلعلت خنده خيزد ديدة من اشك ريزد كاين گهر باشد نثاري پيش لعل نوشخندت
فرصت الدوله شيرازي
خنده بدمستي است در ايّام ما هشيارباش محتسب بو ميكند اين جا دهــان پسته را
طالب كاشاني
جانم به لب رسيد و لبم بر لبش نخـورد بــــر روي مــــن زمهـــر تبسّم نمي كند
احمد بختياري
دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان ولــي ذوق دگر دارد لبت هنگام خنديدن
همام شيرازي
خنده كن خنده چو سوري ز طرب با دلبر مست شو مست، چو نرگس به چمن بادلدار
رهي معيّري
بديهه سرايي ها و حاضر جوابي ها
* در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:
ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام
خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهـار زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام!
* چون سلطان سنجر به عزم تسخیر ممالک ماوراء النّهر برفت و با گورخان ختائی مصاف داد. همه خوانین ماوراء النّهر با یکدیگر اتّفاق نموده بر لشکریان سنجر هجوم آوردند و در آن جنگ بر سلطان سنجر شکست افتاد. سنجر عقب نشینی کرد و چون بر لب جیحون فرود آمد به غایت ملول و ناراحت و محزون بود. فرید الدّین کاتب در آن لشکر کشی همراه بود. سلطان گفت: ای فرید دیدی که ما را چگونه چشم زخمی رسید؟ در این حال چیزی بگوی که بار غم از دلم بردارد وی فوراً این رباعی را بگفت:
شاها زسـنان تو جهانی شده راست تیــغ تـو چهـل سـال ز اعــدا کیـن خـواست
گر چشم بدی رسید آن هم ز قضاست کان کس که به یک حال بمانده است خداست
* گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بيسوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن ميگوئيم و او هم اگر شعر ميداند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند. حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب ميگويم و اگر نتوانستم رفع زحمت ميكنم. پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند.
نخست عنصري گفت:
چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدي ادامه داد:
مانند رخت گل نبود در گلشن
فرّخي اضافه كرد:
مژگانت همي گذر كند از جوشن
نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود:
مانند سنان گيو در جنگ پشن.
كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.
* شبی در مرو برف زیادی بارید و سلطان سنجر در آن وقت در مرو بود. مهستی شاعر معروف و خوش قریحه نیز در خدمت سلطان سنجر بود. سلطان که عزم شکار داشت از مهستی پرسید که هوا چگونه است. مهستی نگاهی به بیرون انداخت و این رباعی را بالبدیهه بگفت:
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله خسـروان ترا تحسـین کرد
تا در حـرکت سمـند زرّیـن نعـلت بر گل ننهـد پـای، زمین سیمـین کرد
* سلطان سنجر در ميدان به بازي چوگان مشغول بود از اسب به زمين خورد و به سختي مجروح شد. معزّي كه همراه سلطان بود گفت:
شاها ادبي كـــن فلك بد خـــو را كو زخـــم رســـانيد رخ نيكــــو را
گر گوي خطا كــــرد به چوگانش زن ور اسب خطا كرد به من بخش او را!
شاه متبسّم شد و اسب خود را به او بخشید.
* گويند چون مادر هلاكوخان وفات يافت يكي از علما كه با خواجه نصيرالدّين طوسي دشمني داشت به هلاكـو گفت كه در قبر نكير و منكر از مردگان در باب اعتقادات انسان ها سـؤالاتي مي كنند و چون مادر تو بيسواد است و شايد نتواند خوب جواب بگويد بهتر است خواجه نصيرالدّين را به همراه مادرت در قبر دفن كني كه جواب نكير و منكر را او بگويد. چون خواجه از اين سعايت با خبر شد به سلطان عرض كرد كه سؤال نكير و منكر در قبر براي همه كس مسلّم است و حتّي براي شما سلاطین هم هست، بهتر است مرا براي خود نگه داريد و فلاني را كه شخصي عالم و دانا است در قبر مادرت دفن كني. هلاكو منطق خواجه را قبول كرد و آن سعايت كننده را در قبر مادر هلاكو گذاشتند!
* ابومنصورسجستانی فقیه را پرسیدند که چون در صحرائی برسر چشمه رسیم و خواهیم که غسلی کنیم روی به کدام سمت کنیم ؟ گفت به سمت جامه های خود تا دزد نبرد!
* گویند روزی رشیدالدّین وطواط به دربار سلطان سنجر حضور یافت سلطان بدون توجّه او را زیردست بعضی از اشخاص دیگری جای داد. شاعر ناراحت گردید و ارتحالاً این قطعه لطیف را بگفت :
دانی شاها که دور فلک در هزار ســال چـون من یگانه ای ننماید به صد هنر
گر زیردست هر کس و ناکس نشــانیم آنجا لطیفه ای است بدانم من آن قدر
بحر است مجلس تو و در بحر بی خلاف لؤلؤ به زیــر باشد و خـاشاک بر زبر
* مردي كه دعوي ظرافت ميكرد در حضور جامي گفت من چهار درهم دارم ميخواهم با آن چيزي بخرم و بخورم و سير شوم و باقي را بفروشم و باز چهار درهم خود حاصل كنم. جامي گفت برو شكنبه بخر مغزش را خورده پوستش را به بيش از چهار درهم بفروش.
* نادر شاه افشار در یکی از جنگها مردی را دیـد که نهایت شجـاعت و شهــامت را به خرج می دهد و با دو دست شمشیر می زند. به وی نزدیک شد و پرسید: تو کیستی و پدرت که بود و اهل کجائی؟ او با شجاعت جواب داد شاهنشاها نام من شیر افکن پدرم سهراب اهل اصفهان . نادر با آن صدای مهیب خود پرسید که در آشوب افغان در اصفهان تو کجا بودی ؟ مرد گفت: من بودم ولی تو نبودی! نادر از حاضر جوابی او خوشش آمد و گرامیش داشت .
نام سال ها
سابقاً به تبعیّت از تقویم ترکان ایغوری که برای هر سال نامی نهاده بودند. در ایران نیز سالها را به نام های مزبور می شناختند و در تقویم ها نیز ثبت می کردند و بدین ترتیب برای یک دوره دوازده ساله نام گذاری شده بود و اسامی مزبور بدین قرار بوده است: موش– گاو- پلنگ– خرگوش– نهنگ – مار– اسب– گوسفند– میمون– مرغ- سگ– خوک– و این همان نامهائی است که ابونصر فراهی در کتاب نصاب الصبیان آنها را در این رباعی به نظم در آورده است .
موش و بقر و پلنگ و خرگوش زین چار چو بگذری، نهنگ آید و مار
و آنگاه به اسب و گوسفند است شمار حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
و امّا برای تشخیص اینکه هر سالی بر اساس این تقسیم بندی با کدام یک از نام این حیوانات مطابق است ساده ترین روش این است که از سال خورشیدی هجری عدد 6 را کم و سپس باقیماندۀ آن را بر عدد 12 تقسیم نمائیم و عدد باقیمانده که حتماً از عدد 12 کمتر است از نام موش بشمریم نام سال مطلوب بدست می آید. مثال: می خواهیم بدانیم سال 1382 با کدامیک از نام حیوانات مطابقت می کند. نخست از سال 1382 عدد 6 را کم می کنیم سپس باقیمانده را بر عدد 12 تقسیم می کنیم باقیماندۀ آن تقسیم 8 است و هشتمین نام از سلسله متوالی اسامی حیوانات گوسفند می باشد پس سال 1382 سال گوسفند است.
ماههای عربی
ز محـرم چـو گذشـتی چه بود ماه صـفر دو ربیـع و دو جمـادی ز پـی یکدیگر
رجب است از پی شعبان و رمضان و شوّال پس به ذیقعده و ذیحجّه بکن نیک نظر
فصول اربعه
ربیع اسم بهار آمد خریف اسم خزان آنگه شتا و صیف بی شبهه زمستان است و تابستان
ماه عسل!
نو عروسي ز صفا گفت شبي با داماد نام اين مه چه كسي ماه عسل بنهاده است؟
گفت داماد به لبخند جوابش كاين ماه مـاه غسـل است ولـي نقطة آن افتاده است!!
منبع: انجمن طنز سايت تبيان
معما
به غضنفر ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالای درختو؟! يارو هرچی فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ غضنفر ميگه بخاري! يارو كف ميكنه، ميگه: باباجان بخاری زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولی تابستونا چه جوری بالای درختو گرم می كنه؟ غضنفر ميگه: بخاری خودمه دوست دارم بگذارمش بالای درخت!
سندگذاری
طرف ميفته تو جوب، سند ميگذاره مياد بيرون!
دارایی
یه روز مدیر مهد کودک به یکی از بچه ها میگه: تو مامان داری؟ میگه: نه!
میگه: بابا داری؟ میگه: نه! مرده میگه: پس چی داری؟ میگه: جیش دارم!
کمک به انتفاضه
یکی از برادران سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: حاجی اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!
دیسکو
غضنفر ميره ديسكو، همهی پولاشو شاباش ميده!
پس فطرت
یکی بچهاش بعد از عيد فطر به دنيا مياد، اسمشو ميگذاره: پس فطرت!
ایفل
غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن که: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع نشه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غضنفر ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غضنفر ميگه: ...ها! پس حتماٌ برج ايفله!
کچلیت
بچه: مامان اون آقاهه رو ببين كچله! مامان: هيس... ميفهمه. بچه: ميگه تا حالا نفهميده؟
پله برقی
بر اثر قطع برق در یکی از شهرهای کشور، ده ها تن از هموطنانمان، ساعتها روی پلههای برقی گیر کردند!
اجبار
به مشهدیه میگن: اگه تو یک اقیانوس افتاده باشی و دو تا کوسه از دو طرف قصد خوردنت رو داشته باشن، چیکار میکنی؟ مشهدیه میگه: مُرُم نوک درخت. میگن: مرد حسابی تو اقیانوس درخت کجا بود؟
میگه: مجبورُم، مِفَهمی؟!
لی
غضنفر به یک شلوار لی میگه: لیوان، به دوتاش میگه: لی لی، به سه تا میگه: تریلی، به چهارتاش میگه: چارلی، به پنج تاش میگه: لی لی تو تریلی، به شش تاش میگه: لی لی با چارلی، به هفت تاش میگه: خیلی!
خوشبختی
اگر گنجشک بر سرت فضله کرد، اشکالی ندارد. برو خدا را شکر کن که گاوها پرواز نمیکنند!
ضایع
پسره جلوی دبیرستان دخترانه میافته توی جوب! واسه اینکه ضایع نشه میگه: هر کی منو در آورد، مال خودش!
حیرت
یارو در حیرت بود و میگفت: عجیبه. پرسیدن: چی عجیبه؟! گفت: ۱۰۰ هزار تا تماشاچی، ۲۲ تا بازیکن، ۳ تا داور! گفتن: خوب چیش عجیبه؟ جواب داد: گنجیشکه هم ول کرده خرابکاری کرده رو من!
ترس ازازدواج
وقتی یک مرد از ازدواج میترسه، واسهی این نیست که از دل بستن به یه زن میترسه، بلکه دل بریدن از بقیه زنهاست که اونو میترسونه!
نالههای زنانه
یه آدم فلکزده میگفت: همسر من همیشه از دو تا چیز ناله میکنه. یکی اینکه لباس کافی برای پوشیدن نداره، یکی اینکه جای کافی برای لباساش تو خونه نداره.
عشق یعنی چه؟
دختر: مامان عشق چیه؟ مادر: هیچی مادر، اینو مردا ساختن تا حق ماها رو ندن!
مقبرهی باحال
خواجه منعمى مقبره منقش بسيار عالى براى خود ساخت و بنّايان در مدت يکسال تمام آن را به اتمام رسانيدند. روزى که مقبره تقريباً نيمهتمام شده بود، خواجه به بنا گفت: اين مقبره ديگر به چه احتياج دارد و چه مىخواهد؟! بناء گفت: وجود مبارک!
همراه مریض
پدر غضنفر رو می برن اتاق عمل. غضنفر پشت در اتاق عمل ایستاده بوده، پرستار صدا می زنه: همراه مریض ... همراه مریض! غضنفر می گه : ...09135456
عادت خانوادگی
پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خواباند تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد کشيد: پدرت هم تو را کتک مىزد؟ پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم. پسر: پدربزرگ هم او را کتک مىزد؟ پدر: البته که مىزد. همچنين پدر او... پسر: حال که اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاکره کنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم!
کارمند و رئیس
رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود
رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید
رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی
رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار
سلام داریوش!
غضنفر داشته تو لسآنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه: سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! غضنفر كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي!
استخدام در نهاد امنیتی
غضنفر میخواست تو یه نهاد امنیتی استخدام بشه. بهش میگن: برای شروع یه کُد سه رقمی بهت میگیم. تحت سختترین شکنجهها نباید اون عدد رو اعتراف کنی! میگه:قبوله. بهش عدد رو میگن و میفرستنش توی یک اتاق و یکی یکی ناخوناشو میکشن و چوب تو... میکنن و اتوی داغ میذارن رو تنش. اما غضنفر عدد رو لو نمیده. چند روز دیگه هم به انواع روشها شکنجهاش میکنن. بازم اعتراف نمیکنه ! خلاصه میفرستنش تو یکی ازین اتاقا که آینه و دوربین داره، نگاش میکنن ببینن چیکار میکنه. میبینن هی داره با مشت میکوبه تو سر خودش و میگه : اَهَ ه ه!! ...چند بود این عدده؟
دخترها
دخترها دو دستهاند: یا خوشگلند یا درسخوان!
پوتین
غضنفر با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. يکي از اونجا رد مي شده، ميگه: شما دو تا دردتون نمي گيره؟ غضنفر ميگه نه پوتين پامونه!
زن همسایه
زن یارو بهش میگه: شوهر همسایه، هر روز صبح که میخواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمیکنی؟ یارو میگه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمیشناسم.
کلید
یارو کليدش رو تو ماشين جا ميذاره، تا بره کليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميکنن!
Come here
معلم زبان به دانشآموزش ميگه: «بيا اينجا» به انگليسي چي ميشه؟ ميگه: Come here معلم: حالا «برو اونجا» به انگليسي چي ميشه؟ دانشآموز ميگه: اول ميرم اونجا، بعد ميگم: Come here
خر و خریت
يه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر ميخرن. دوست ملا ميگه: چه طوري بفهميم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟ ملا ميگه خوب من يه گوش خرم رو ميبرم. اوني که يه گوش داره مال من، اوني هم که دو گوش داره مال تو. فرداش ميبينن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده! دوست ملا ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملا ميگه: من جفت گوش خرمو ميبرم. فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه. دوست ملا ميگه :حالا چيکار کنيم ملا ميگه: من دم خرمو ميبرم! فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه. دوست ملا با عصبانيت ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملانصرالدین هم ميگه: عيبي نداره! حالا خر سفيد مال تو، خر سياه مال من.
سرما خوردن
اصفهانيه داشته رو خودش آب يخ مي ريخته، بهش ميگن: چرا اينجوري ميكني؟ ميگه: مي خوام سرما بخورم. ميگن چرا؟ ميگه آخه يه پنيسلين دارم، داره تاريخش ميگذره!!
سگ
به يه نفر ميگن سگتون بچه ما رو گاز گرفته! ميگه: اولاً سگ ما گاز نمیگيره. دوماً: سگ ما هميشه بسته است. سوماً: ما اصلا سگ نداريم!
ابتکار عمل
مامانی به بچهاش میگه: میدونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی! بچه میگه: آره، ولی لگدی که زدم تو شکمش ابتکار خودم بود.
باز هم گدایی؟
گدايی زنگ خونه یه پيرزنه رو میزنه. پير زن میگه: کیه؟ باز اومدی گدايی؟ گدا هم جواب میده: پس توقع داشتی بيايم خواستگاری؟!
زنذلیل
تو قیامت به مردا میگن: اونایی كه زن ذلیل بودن سمت چپ بقیه سمت راست. همه میرن سمت چپ فقط یكی نمیره. بهش میگن: چرا تو نرفتی اونور؟ میگه: خانومم گفته وایسا اینجا، تکون هم نخور!
خرملا
الاغ ملانصرالدین به چراگاه حاکم وارد شد. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ماجرا را توضیح بده.ملا گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین میکنم و افسار به شما میبندم و شما حرکت میکنید. بین راه سگها به طرفتان پارس میکنند و شما رَم میکنید و به طرف چراگاه حاکم میروید. حالا انصاف بدهید من مقصرم یا شما؟!
صندلی ناپلئون
غضنفر میره موزه لوور فرانسه. بعد از چند ساعت خسته میشه یه صندلی خالی میبینه و میره میشینه. مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش میگه: آقا پاشو ، پاشو ببینم. این صندلی ناپلئونه.
غضنفر میگه: خیلیخُب بابا! هر وقت اومد بلند میشم!
تهوع
به غضنفر ميگن اگه حالت تهوع بهت دست داد، چيکار مي کني؟ ميگه منم بهش دست ميدم!!!
تصادف
غضنفر تو جاده رانندگی میکرد، یهو دید یه کامیون داره از روبروش میاد. هر کاری کرد ترمز ماشینش عمل نکرد. رفیقشو صدا کرد و با عجله گفت: اصغر! اصغر! پاشو تصادفو ببین!!
چک سیبا
غضنفر میره بانک تا چکش رو نقد کنه. بانکیه بهش میگه چک سیباس؟ غضنفر: جواب میده نه! مال گردوهای پارساله!
شستشو
غضنفر مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند: چرا از پلاک ماشين شروع كردي؟ جواب داد: آخر دفعه قبل كه ماشين ميشستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست!!
صف
قزوينيه تو صف نون بوده ، يه عده هم طبیعتا جلوش واستاده بوده. يه دفعه شاطره مياد بيرون، ميگه: نون تموم شد! ملت هم ميرن دنبال كار و زندگيشون و صف به هم ميخوره. قزوينيه شاكی ميشه، داد می زنه: نون تموم شد كه شد! صفو چرا بهم ميزنيد!
جبرئیل و حساب بانکی
طرف توی خواب فرشته اي رو میبینه و شروع میکنه به التماس درخواست کردن که: تو رو به خدا، جان مادرت یه کاری کن من توی قرعهکشی امسال یه ماشین برنده بشم. فرشته بهش میگه: خیلی خوب. حساب داری تو بانک؟ طرف میگه: نه! فرشته بهش میگه: خسته نباشید!
منبع: سايت آي طنز
موارد كاملا مردانه !
خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته است و موارد مردانه ای را که به نظرش رسیده است و برای خانم ها ممکن است مفید واقع شود به رشته تحریر در آورده است.
ـ مردها نمیتوانند فکر کسی را بخوانند.
- دیدن مسابقۀ فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند.
- خرید کردن، مسابقۀ فوتبال نیست و امکان ندارد که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد..
- لطفا چیزی رو که میخواهید، واضح بگويید. اجازه بدهید کمی روشنتر بگویم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمیآید. لطفا اصل درخواستتان را واضح بگوئید.
- «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاری است که ما مردها انجام میدهیم. همدردی کردن وظیفۀ دوستان مونث شماست نه ما مردها.
- سردردی که هفده ماه است که دارد شما را آزار میدهد یک مشکل واقعی است. لطفاً با یک پزشک ملاقات کنید.
- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده است الان به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید.
- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشود دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکند منظور ما برداشت دیگر بوده است.
- شما میتوانید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدهیم یا به ما بگوئید که چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل میدانید که چطور میشود آن کار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست به کار شوید.
- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور.
- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقاً مثل ویندوز است. برای ما هلو یک میوه است، رنگ نیست. برای ما پرتغال یک میوه است رنگ نیست. ما واقعاً نمیفهمیم رنگ پوست پیازی چیست.
- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ما میدانیم که شما دروغ میگوید اما فقط ارزشش را ندارد که آدم سرش را به خاطرآن درد بیاورد.
- وقتی ما دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگ است … این را واقعاً میگویم .
- شما به اندازۀ کافی لباس دارید.
- شما کفش، زیادی هم دارید.
- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرم خوب.
- ممنونم که این را خوندید. آره میدانم امشب باید در آشپزخانه بخوابم. ولی این را میدانستید برای ما مردها اصلن مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ.
**** احمدک****
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنج بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز، کز، تو کز وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید در چشم او
چرا احمد کودن بی شعور ، معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران؟
عرق از جبین احمدک پاک کرد، خدایا چه می گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان، بود فرق مابین دار و ندار
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او و آن کس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب، به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار، ببین دست پر پینه ام شاهد است
سخن های او را معلم برید، هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنيا نژند و ستم ديده و زار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین ، كه این پیک قلب پر از کینه است
بمن چه که مادر زکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است
يكي پيش ناظم رود با شتاب، به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او زچوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت، چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سوئی جهید، بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین، یادم آمد دمی صبر کن تامل، خدا را، تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی .
دعاي پاك و خالص
زني با لباس هاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواربار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواربار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
روش 100 در100عملی و موثر از زبان خانومی که شوهرشو ترک داده :
من بعد از خوندن صحبت های معاون سلامت تصمیم به وادار كردن شوهرم به ترك سیگار كردم و بسرعت برگه ای برداشتم و مطالب زیر رو در اون نوشتم و به در یخچال چسبوندم. از امروز تصمیم گرفتم تو رو به ترك سیگار وادار كنم و به همین خاطر قوانین زیر از همین الآن در خانه لازم الاجرا می باشد:
قانون شماره 1: هر روزی كه لباسهات بوی سیگار بده به یكی از مجازات های زیر (البته به انتخاب خودت) محكوم می شوی:
1 شستن ظرفهای ناهار و شام
2 خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3 دعوت مامانم اینا و داداشم اینا برای صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد برای صرف شام هم می مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافیه و نمی تونی اون رو انتخاب كنی، چون تو این كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به این خاطر كه وظیفه ات است هر روز انجام می دی!!
قانون شماره 2: اگه توی جیبت كبریت یا سیگار پیدا كنم، یكی از چهار عمل زیر رو باز هم به انتخاب خودت عملی می كنم:
1 قهر می كنم می رم خونه مامانم اینا و بعد ده روز و پس از یه عالمه منت كشی برمی گردم خونه.
2 یك گردنبند، دستبند، النگو و یا یك مورد مشابه اینا به انتخاب خودم باید برام بخری!!
3 خودت بگو با ملاقه بزنم یا كفگیر؟!
4 با همون كبریت و به كمك مقداری مواد آتش زا تنبیهت می كنم.
تبصره:خودت می دونی من از این سوسول بازیها خوشم نمی آد پس گزینه اول منطفیه، دیگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگیرام كج و كنجول شدن و دیگه حیفم می آد وسایل آشپزخونه رو خراب كنم، گزینه آخری هم وجدانی خیلی خشونت داره و به علت این كه بچه مون هفت سالشه و دیدن این صحنه ها برای بچه های زیر 12 سال مناسب نیست این گزینه رو هم نمی تونی انتخاب كنی، پس فقط می مونه گزینه دوم ...!!
قانون شماره 3: در صورتی كه یقین حاصل كنم سیگار رو ترك كردی، می تونی یكی از موارد زیر رو به عنوان جایزه انتخاب كنی:
1 به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشی.
2 به عنوان تلافی این چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم یك بار با ملاقه بزنی تو سرم!
تبصره: گزینه اول الكیه و نمی تونی انتخابش كنی، چون می ترسم بد عادت بشی و تنبل و تن پرور بار بیآی!! اگه هم جرأت داری گزینه دوم رو انتخاب كن!! "با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
بازم همون خانومه: شوهرم بعد یك هفته به این نتیجه رسید به نفعشه سیگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده باید از خونه بیرون می رفت و جیبش شده بود پر چک برگشتی)
دیدگاه عشق از نظر ...
- عشق از ديد يه رياضي دان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول ( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم و يا اگر از عشقم حد بگيري كه به سمت محبت ميل بكنه بعد از جواب بدست آمده يه انتگرال معين در بازه دوستي و علاقه بگيريم ...)
- عشق از ديد بغال سر كوچه : والا دوره ما عشق مشغ نبود ؛ ننمون رفت و اين سكينه خانوم رو واسه ما گرفت ( جمله عاشقانه : سكينه شام چي داريم ...)
- عشق از ديد اصغر كاردي ( در زندان ) : مرامتو عشقه ، عشقي . ( جمله عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي... )
- عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم : آه عزيزم اي كاش الان پيشم بودي بغلم ميكردي ، سرمو ميذاشتم رو شونه هات ... ( جمله عاشقانه : دوستت دارم عزيزم (هاوووووووووووععع)...)
- عشق از ديد مادر بزرگ : از اين حرفاي بد نزن ، عيبه ، زشته ايراد داره؛ راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر نجيبيه ...( جمله عاشقانه : بريم خاستگاري..)
- عشق از ديد ... ( خودتون ميفهميد ) : عزيزم ؛ گلكم تو كه عاشقمي چرا پول نميدي برم دماغمو عمل كنم...، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد...
- عشق از ديد يه خجالتي : دوس دارمت ( جمله عاشقانه نداره فقط كمي خيس ميشه )
- عشق از ديد يه پرو : پدر سوخته ؛ خيلي ميخوامت ( اينم جمله عاشقانه نداره فقط هي ميخنده )
- عشق از ديد با كلاس : عزيزم ؛ دوستت دارم ؛ در كنارم باش !
- عشق از ديد بي كلاس : خيلي گنده دوستت دارم !
- عشق از ديد يه مهندس برق : به ولتاژ يه ترانزيستور 5400 دوستت دارم ؛ اميد وارم آمپر عشقم هميشه روي 1000 باشه !
- عشق از ديد مهندس آب و فاضلآب : اميد وارم كه فلكه عشقم براي تو هميشه باز باشه و هيچ وقط جيره بندي نشه !
- عشق از ديد يه منجم : من از جواني وقتي تو رو توي كوچه محله رصد كردم ؛ كهكشان عشق رو در صورت فلكي تو ديدم كه در زاويه 25 درجه دب عشقت بود!
- بقيه شو خودتون بگين ؛ فكم اومد پايين ؛ ولي قشنگ باشه (مثل مال من زاغارت نباشه )؛ يه خورده فكر كنيد يه چيز بامزه مياد؛
روش های درس خوندن دخترا و پسرا
دخترا:
بعضی از اونا واقاً میخونن. وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمیدارن . عادت دارن زیر مطالب کتاب خط بکشن که بعداً بخونن.
بعضی هاشون هم که مثلاً درس میخونن کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...!؟
یه عده ای هم هستن که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنن خونه دوستشون و دوستشون هم از خدا خواسته میشینه و حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه تعریف میکنن.
و اما پسرا:
یا درس نمیخونن یا وقتی میخوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...
یه کم که درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره میشن. و به یه چیزی فکر میکنن. بعد انگار که درس خوندن بلند میشن میرن استراحت میکنن.
بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فکر میکنن. وقتی فکرشون تموم شد کتاب رو ورق میزنن یه کم براندازش میکنن وزنش میکنن استخاره میکنن برای خودشون تقسیمش میکنن میگن تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر.
بعد میرن استراحت کنن. حین استراحت حسشون تموم میشه.حال ندارن برن بخونن ولی چون میدونن فردا امتحان دارن پا میشن میرن سر کتابشون. همینجور که می خونن هیچی حالیشون نیست چون به جای دیگه فکر میكنن(لازم به ذکر است که هیچ وقت و در هیچ موقعیتی فکر نمیکنن فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد).
بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت.
بعد از سه ربع استراحت میبینن خیلی دیر شده. دوباره میرن درس بخونن. این بار میخونن یه چیزایی هم یاد میگیرن ولی چیزایی که یاد نمیگیرن رو میذارن که فردا از دوستاشون بپرسن. یه کم به معلمشون بد میگن و میگن اینا رو درس نداده.
خلاصه آخرش نمیرسن کتاب رو تموم کنن فردا میرن میبینن که دوستاشون یه چیزایی میگن که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودن از یادشون میره. به همین سادگی!
منبع: انجمن طنز سايت تبيان
فقط بانوان بخوانند،گفته باشم!!
. دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !
. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !
. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !
. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد و برويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !
. هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !
. دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !
. براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !
. اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد : اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !
. هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!
. هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !
. هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
. از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
. هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !
. و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : منو ببخش عزيزم. و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!! ![]()
عجب رسميه !
عجب رسمیه رسم زمونه / خونه مون عیدا پر مهمونه / می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه! / کجاست اون کیوی؟ چی شد نارنگی؟ کجا رفت اون موز؟/ خدا می دونه! / جعبه خالی شیرینی هنوز / گوشه ی طاقچه پیش گلدونه / عطرش پیچیده تو آشپزخونه/ شیرینیش کجاست؟ خدا می دونه! / می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه! / از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه! / یکی نیست بگه خدا وکیلی جای پوست پسته توی قندونه؟! ![]()
ميني لطيفه !
سه نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم . سومي بره طويله !!! پرسيدن چرا ؟ خدا گفت : اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود . دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود . سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت!! ![]()
وصیت نامه من....
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند،من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناسایی مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!
كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای جسدم باشد!! ![]()
خواستگاري خر!
خري آمد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات را دوست داري
خر مادر بگفتا : اي پسر جان
تورا من دوست دارم بهتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل
يكي را كن نشان چون نيست مشکل
خرك از شادماني جفتكي زد
كمي عرعر نمود و پشتكي زد
بگفت : مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او زن
بگفت:مادر برو پالان به تن كن
برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دوتا پالان خريدند پاي عقدش
يه افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يك طويله
همان طوري كه رسم است در قبيله
خر دانا كلام خود گشاييد
وصال عقد ايشان را نماييد
دوشيزه خر خانم آيا رضائي
به عقد اين خر خوش تيپ در آيي؟
يكي از حاضرين گفتا به خنده
عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر بپرسيد
كه خر خانم سرش يكباره جنبيد
خران عرعر كنان شادي نمودند
به يونجه كام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادمان
براي اين دو خر در زندگاني!
اگر شوهر شما یک برنامه نویس باشه !
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو باز کن، من دیگه بر نمی گردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
مرد ثروتمند و پسربچه
روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسرگفت:فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم وآنها چهارتا. ما در حیاتمان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادرحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
بازمانده
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد.... فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
وقتي سهراب دانشجو بود.
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
سرگرميم مطلب زدن است
من در اينجا
سياه مي كنم خانه ها را
تا بسپارند به ماشين
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلمان زنده شود
چه خيالي چه خيالي مي دانم
گپ زدن بيهوده است
خوب مي دانم دانشم بيهوده است
چقدر نمره ز من مي خواهي
من به او گفتم: ميان ترم مي خواهم
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند
قبله ام راه دور
جانمازم كتاب قطور
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آن روز
مثل يك بازي بود
بار خود را بستم
عاقبت رفتم به دانشگاه
رفتم از پله راه دور، بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست تقدير
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ شهريه را دو سه برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم:
استاد كي مي آيد
او نمي آيد، او نمي خواهد كه بيايد
برگه حذف كجاست
مثلا سايت و رايانه آن مال من است
مثلا بوفه، نقليه و دانشگاه از آن من است
ما مي دانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اين ست كه:
لب فرو بنديم و دم نزنيم!
منبع: انجمن طنز سایت تبیان
درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپديد ميشه ... ! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده رئيست اول صحبت کنه !
درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش …
راهبه سوار مي شه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد کشيش زير چشمی يه نگاهی به راهبه ميندازه …
راهبه مي گه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره مي شه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل مي شه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با بازوی راهبه تماس مي ده …!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش بي خيال مي شه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع مي دوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پي گيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی !!!
نتيجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصت های بزرگی رو از دست ميدی!!!
درس سوم :
يه شب خانم خونه به خونه بر نمي گرده و تا صبح پيداش نمي شه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مونث) بمونه...
شوهر بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های زنش زنگ مي زنه ولی هيچ كدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نمي كنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنمي گرده خونه. صبح وقتی مي اد به زنش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد مي كنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی مي گن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوست های بهتری هستند !
درس چهارم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من صبح ها در کاباره و شب ها با دوستاش توی يه كلوپ كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه.... مايه خجالته! چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!
درس پنجم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم... اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدل های جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا مي خواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره...
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!
درس ششم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم!
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دست های زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد، بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
* چرا همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون میافتیم؟
▪ کارمند بانک
می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟
▪ مهندس کامپیوتر
من کامپیوترم ویروسی شده میتونی ویندوزم رو عوض کنی؟
▪ پزشک عمومی
میتونی برای چهارشنبه که بچهام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟
▪ تعمیرکار ماشین
این ماشین من نمیدونم چرا هی صدای اضافی میده، میتونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!
▪ بازیگر
واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟
▪ مدیر یه جایی
میشه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟
▪ موبایل فروش
آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو میشه با یهN۹۵ عوض کنی؟!
▪ معلم
این حسن ما یه خورده تو ریاضیاش بازیگوشی میکنه میشه این پنجشنبهی قبل از امتحان ریاضیاش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!
▪ نماینده مجلس
این شهرام ما خیلی پسر گلیه میخواد زن بگیره میشه کمک کنید معافی این بچهرو بگیریم؟!
▪ کارمند سازمان سنجش
سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟
▪ نویسنده
یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!
▪ طلا فروش
الان اوضاع سکه چجوریاس؟
▪ اقتصاددان
بالاخره این بنزین رو میخوان چیکار کنن؟ یه سوال دیگه: میدونی اصلاً درآمد نفتی ایران چقده؟
▪ وکیل
من اگه بخوام حضانت بچهام رو بگیرم چیکار باید بکنم؟
▪ روانشناس
من الان یه چند وقتیه بچهام شبا جاشو خیس میکنه، روزا هم بینبشفعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، میخوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،سم هم تهیه کردم!!!!حالا چیکار میتونی برام بکنی؟
▪ تایپیست
یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟
* اجاره نشینی !
دوش صاحبخانه در کوچه گریبانم گرفت
گفتمش: ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: پس افتاده چندین ماه اجاره خانه ات
گفتم: آهی در بساط آدم بیکار نیست
گفت: می بینم که تو شلوار نو کردی به پا
گفتمش: تقدیم ما را حاجت شلوار نیست
گفت : اثاث خانه ی خود رابزن چوب حراج
گفتم: این دیگ و سه پایه لایق سمسار نیست
گفت: فرش زیر پایت را گروگان می برم
گفتمش: پوسیده جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت:می ریزم اثاثت را برون گفتم: عجب
جنگل این شهر را قانون مگر در کار نیست؟
گفت: حکم تخلیه دارم از قاضی گفتمش
قاضیان را هیچ بیم از ایزد جبار نیست؟
گفت: رو جای دگر ملک دگر شهر دگر
گفتمش : سرگشته را جایی در این پرگار نیست
گفت : برخیز و برو در کوه و صحرای خدا
از چه رو در شهر ماندی گر تو را دینار نیست؟
گفتم: از آن رو که می گفتند هجده سال پیش
جمله را خانه دهیم و غصه ای در کار نیست
شاعر: محمد رضا عالی پیام
* آقایون چطورازعابربانک پول می گیرند؟
۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن
۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن
خانم ها چطور از عابربانک پول می گیرند؟
۱- با ماشین میرن دم بانک
۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن
۳- به خودشون عطر میزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چک میکنن
۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک
۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن
۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن
۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن
۱۴- کد رمز رو وارد میکنن
۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
۱۶- کنسل میکنن
۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن
۱۸- کنسل میکنن
۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه
۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن
۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن
۲۶- پول رو میگیرن
۲۷- برمیگردن به ماشین
۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
۳۰- استارت میزنن
۳۱- پنجاه متر میرن جلو
۳۲- ماشین رو نگه میدارن
۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک
۳۴- از ماشین پیاده میشن
۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن
۳۶- سوار ماشین میشن
۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه
۴۱- برمیگردن
۴۲- میندازن توی خیابون درست
۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو
۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)
منبع: انجمن طنز سایت تبیان
* سوال و جواب های زن و شوهری !
سفره عقد
زن : عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی .
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
روز مرد
زن : وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد!)
روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد: با دهان پر (نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است؟!)
چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه. ما پیر شدیم
مرد : یعنی دیگه کیک نخوریم؟
دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه!
وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا در میان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!!
اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول : خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من (((و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت! )))
مرد : خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟!!
* باید زن بگیری...!
وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود
درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بس كه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود
رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود
چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود
این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود
سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود!
خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود
كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود
با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!
این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...
زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود!!
منبع:لوح
* مزیت مرد بودن
1- اسم هر چیزی رو روی شما نمی گذارند، از قبیل آهو، غزال، پروانه، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست!
2- در عروسی می تونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید!
3- می تونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه!
4- از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمی کنید!
5- مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است!
6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمی کنه!
7- در موقع استرس هیچ وقت ناخنهای خود را نمی جوید!
8- هفته ای دو بار شکست عشقی نمی خورید!
9- لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد!
10- فقط شما می تونید برید استادیوم.
11- خودتون پنچری ماشینتونو می گیرید!
12- لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید!
13- می تونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمی گردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید!
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید!
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شید!
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمی گیره!
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس - بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک می کنید!
* یک فوت - دو فوت !
داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد. گفتم بفرمایید. الووو.. ، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن، اگه می خوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن، اگه خوشگلی دو تا فوت كن. دوتا فوت كرد!
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن، اگه هستی دوتا فوت كن. دوتا فوت كرد!
گفتم من فردا می خوام برم رستوران شاندیز، اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن، اگه می تونی بیای دوتا فوت كن. دوباره دو تا فوت كرد!
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم. فردا صبح حسابی بخودم رسیدم. بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم! تو پوست خودم نمی گنجیدم. فكرم همش به قرار امروز بود.
داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت: ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن !!!
* لایه ازن !
کفش من طفلکی پس از عمری
پاره پوره ز بیخ و بن شده است
بس که انگشت در شکافش رفت
عینهو لایه ی ازن شده است!
( راشد انصاری)
* این زن و شوهر ها
زن و شوهر جلو تلویزیون نشسته بودند. زن یک باره زیر گریه زد و گفت: تو فوتبال را بیشتر از من دوست داری. شوهر با خونسردی گفت: در عوض تو را از «دو ماراتن» بیشتر دوست دارم!
* همسر خوب آمریکایی
تشییع کنندگان جنازه از کنار زمین بازی گلف عبور می کردند. گلف باز از بازی دست کشید و کلاهش را برداشت و با گردنی کج و با احترام ساکت ایستاد تا مشایعت کنندگان از آنجا دور شدند. هم بازی اش که این منظره را دید گفت: چه احساسات پاکی ! تا به حال ندیده بودم که کسی این طور به یک جنازه احترام بگذارد! گلف باز ضربه محکمی به توپ زد و گفت: هر چه که باشد او در این چهل سال همسر خوبی برای من بود!!
* نکته
الان هیجده ماه است که با مادر زنم حرف نزده ام. آخر دوست ندارم وسط حرفش بپرم. «کن داد»
* قهوه
گفت مردی: در ادارات از چه روی شخص بیش از قهوه نوشد چای و آب؟
شوخ طبعی گفت: زیرا غالبا قهوه ما را باز می دارد ز خواب!
(ابوالقاسم حالت)
* از خوبی هایت بگو
گویند که فرشته ی مرگ به رابعه عدویه رسید، گفت: کیستی؟ گفت: من بر هم زن همه ی لذت ها ، یتیم کننده ی بچه ها و بیوه کننده ی زنها هستم! رابعه گفت: چرا همه اش از بدی خودت گفت؟ چرا نمی گویی: من رساننده ی دوست به دوست هستم.
* سر به سر با حافظ شیراز !
* رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ولی دریغ که نصف حقوق بنده پرید!
* اگر چه باد فرح بخش و باد گل بیزاست کمی یواش برانید، جاده ها لیز است!
* صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بگو از سر من کنده این گرانی، پوست!
* مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت چه بوی فاضلابی آید امشب از سر کویت!
* بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد به جای قد و بالا هیکلی چون نردبان دارد!
( مرحوم عمران صلاحی - ماهنامه گل آقا)
* بزرگترین عیب
منه عیب خلق ای فرو مایه پیش
که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
چو بد ناپسند آیدت خود مکن
پس آن گه به همسایه گو بد مکن
(سعدی)
* عروس منحصر به فرد
مردی در مراسم ازدواج دوستش متوجه می شه عروس خیلی زشته. آهسته از دوستش می پرسه: ببینم، این دختره خیلی پولداره؟! طرف می گه: نه چه طور مگه؟ مرد می گه: تو حتماً قصد نداری با او ازدواج کنی، نگاه کن یک پاش کوتاه تر از پای دیگر شه، صورتش خیلی چاق و پشمالوئه، دماغش داره توی دهانش می افته... طرف می گه: اگر می تونی بلند تر حرف بزن ، چون گوش عروس خانم کره!!
* تغییر فرهنگ
درگذشته به کسی که پولش را کنار می گذاشت و خرج نمی کرد می گفتند: خسیس، اما امروزه می گویند «پدیده»!!
* معما
معلم: آن چیست که سیاه است، دود می کند و از سقف آویزان است؟ دانش آموز: برق کار ساختمان که دچار برق گرفتگی شده است !
* صورت غذا
در قبیله آدم خواران سیاهی از سفید پوستی که جلوی آتش به درخت بسته شده بود، پرسید: اسمت چیست؟ سفید پوست گفت: به اسم من چه کار داری؟ سیاه پوست گفت: می خواهم در صورت غذای امروز بنویسم!
* نکته
در بین افرادی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند، مطلوب ترین آنها کسانی هستند که سکوت می کنند!
* زن مرد افکن !
خوشم کز دار دنیا همسر سیمین تنی دارم
به جای دوست اندر خانه ی خود دشمنی دارم
به جای جمله ی مردان از آن روزی که زن بردم
نه اندر پای کفش و نه به تن پیراهنی دارم
اگر او آن چه می خواهد کنم بهرش خریداری
به شب در خانه بزم عیش و رقص و بشکنی دارم
و گر صبح آن چه می گوید نیارم شام در منزل
بساط جنگ و اخم و تخم و شور و شیونی دارم
اگر باشم موافق با تمام یاوه های او
کند تحسین که فکر خوب و ذهن روشنی دارم
و گر آخر نرفتم زیر بار مهملات وی
زند تهمت که ذهن کور و مغز کودنی دارم
اگر خواهم جلوگیری کنم ولخرجی او را
خورم زآن یار پشت گردنی تا گردنی دارم
و گر در خرج کردن دست او را باز بگذارم
رسد جان بر لبم از قرض تا جان و تنی دارم
یکی می گفت: زن را گاه باید زد کتک گفتم:
ندارم جرئتش را چون زن مرد افکنی دارم
( مرحوم ابوالقاسم حالت)
* فوت فوت فوت! چيه؟ تا حالا مزاحم اس ام اسي نديدي؟!
* كسي كه در خانهي شيشهاي زندگي ميكند، به شيشهي خانهي ديگري سنگ نميزند.
* تنها كساني كه ما را ميرنجانند، عزيزاني هستند كه كوشيدهايم از ما نرنجند.
* معلم گفت الف، گفتم او/ گفت ب، گفتم با او/ گفت پ، گفتم پيش او/ گفت ج، خواستم بگويم جدايي، گفت مگو.
* تا تواني رفع غم از چهرهي غمناك كن/ در اين دنيا گرياندن آسان است/ اشكي پاك كن.
* به غضنفر ميگن: اگه آب نبود چي ميشد؟ ميگه: اگه آب نبود استخر هم نبود و ما نميتونستيم شنا ياد بگيريم و در نتيجه غرق ميشديم!
* غضنفر بدون دعوت ميره مراسم ختم. ميپرسن: شما؟ ميگه: من ساير بستگانم!!
* اگه يه روزي با يكي دست دادي ديدي دستت لرزيد، اون عشقت نيست، بابا برقيه!
* مراقب گرماي دلت باش تا كاري كه زمستون با زمين كرد، زندگي با دلت نكنه.
* از نفرت تا علاقه يك محبّت/ از دشمني تا دوستي يك لبخند/ از جدايي تا پيوند يك قدم/ از دوري تا صميميت يك پيام قشنگ فاصله است.
* روزگار بد معلمي است، اول امتحان ميگيرد، بعد درس ميدهد.
* ميذاري امشب بيام تو دلت، آخه شنيدم دلت شكسته، خواستم چسب بزنم!
* پاييز، مزرعه، زردي گندمزار، مترسك ميدانست اگر باشد كلاغها از گرسنگي ميميرند؛ فردايش مترسك مرده بود، مترسك تازه كلاغها را فهميده بود.
* هر وقت از دنيا و آدماش خسته و نااميد شدي. برو به دامنهي كوه و فرياد بزن آيا باز هم اميدي هست؟ آن وقت جواب ميشنوي هست، هست، هست.
* دبير انشاي بازنشستهاي در کتاب خاطرات خودش نوشته بود: در تمام مدت تدريسم به هيچ انشايي نمرهي ۲۰ ندادم به جز يك انشا كه با موضوع شهامت مطرح كرده بودم و دانشآموزي روي ورق بعد از نام خود نوشته بود: شهامت. يعني اون ورقه رو سفيد تحويل داده بود!
* من ساده و بيرنگم/ من غريب و دلتنگم/ صد بار بزن، قطع كن/ من عاشق تكزنگم!
* شاد بودن بزرگترين انتقامي است كه ميتواني از زندگي بگيري.
* اعتماد را از كودكي بياموزيد كه وقتي او را به هوا مياندازيد، ميخندد؛ چون ميداند كه او را خواهيد گرفت.
* محبت را وقتي شناختم كه كودكي خورشيد را در دفترش سياه كشيد تا پدر كارگرش در آفتاب نسوزد.
* تو زندگي مثل زودپز باش، با اين كه جوش مياره و غلغل ميكنه، در كمال آرامش سوت ميزنه!
* آن قدر خرابتم كه هيچ تعميرگاهي تحويلم نميگيره!
* هر وقت محبت رو ورق زدي/ هر وقت تو آسمون يه تكستاره ديدي/ هر وقت زير پاهات خشخش برگها رو احساس كردي/ تو يه گوشه از ذهنت بگو: يادش بخير.
* تو چرا هر روز چاق تر ميشي؟ ميدوني از كجا فهميدم؟ آخه هر روز جام تو قلبت بيشتر ميشه!
* اگر عالم شود انگشتر ناب/ تو بر انگشتر عالم نگيني.
* ماهيها اصلا كينهاي نيستند؛ اگر براي هم خط و نشون بكشند، آب ميياد و اونو از بين ميبره. اي كاش ما هم در آب بوديم.
* ميخوام روي يه تكهسنگ بنويسم دلم برات تنگ شده، بعد اونو بزنم تو سرت تا بفهمي دلتنگي چه دردي داره!!
* امروز روز ميراث فرهنگيه؛ روزت مبارك عتيقه!
* امروز روز بلاياي طبيعيه؛ روزت مبارك بلا!
منبع: وبلاگ پویش، محمد رضا مشتاقیان
* از عجایب
مسئولان یک فروشگاه زنجیره ای در آرژانتین از صندوق داران فروشگاه خواستند در حین کار از پوشک استفاده کنند تا نیازی به مراجعه به توالت و ترک محل کار خود نداشته باشند !!
* کوچک و بزرگ
معلم: بالاخره فهمیدی که من چرا به توگفتم کله خر کوچک ؟ شاگرد : بله آقا، چون من هنوز به اندازه شما بزرگ نشده ام!
* راننده ی ناشی
زن به رانندگی چو ماهر نیست
دل از این کار به که بر گیرد
شوهرش گر بدو اجازه دهد
تا که در پشت رل مقر گیرد
یا که ماشین دیگری جوید
یا که خواهد زن دگر گیرد!
(ابوالقاسم حالت)
* انتخاب
حجاج از حکام ستمگر- با زنی که شوهر و پسر و برادر او را اسیر کرده بود ، گفت: یکی از اینها را اختیار کن تا به تو ببخشم و او را نکشم. گفت: شوهر توانم یافت و و پسر توانم زاد، و برادر نتوانم یافت، پس برادر اختیار نمود. حجاج کلام او را بپسندید و همه را به او بخشید.
* کاریکلماتور
* ای کاش نبودنت راهم باخودت برده بودی!
* نه لاستیک ترکید ، نه راننده خواب بود ، جاده جاخالی داد .
*درختان رامی برندتا سیل به آنها اصابت نکند.
(عباس گلکار - ماهنامه گل آقا )
* یار شاعر
قدش نیزه، دو ابرویش کمان، رویش سپر باشد
سر زلفش کمند و مژه هایش نیشتر باشد
زبالای صنوبر، یک وجب بالای او برتر
چهار انگشت، سرو از قامتش کوتاه تر باشد
ز مستی ترک چشمش قصد جان عاشقان دارد
به گیتی تا به کی زین ترک بر پا شور و شر باشد
فتاده مشهدی یوسف، ته چاه زنخدانش
چرا باید چنین چاهی میان رهگذر باشد
بنفشه خط و عنبر موی و خالش دانه فلفل
بلا تشبیه چون عطاری حاجی صفر باشد
چنین یاری که هر شاعر شده دیوانه ی عشقش
کجا عاقل کند باور که از جنس بشر باشد
(سید غلامرضا روحانی )
* اسب بخار
خری اسبی را دید که از سوراخ های بینی اش بخار برمی خواست با خود گفت: فهمیدم، پس «اسب بخار» که می گویند، همین است!
* معادله ریاضی
معلم: طول اطاق شش متر و عرض آن پنج متر است، اگر گفتید که من چند سال دارم؟ یکی از شاگردان: چهل و هشت سال! معلم: از کجا فهمیدی؟ شاگرد جواب داد: من یک پسرخاله دارم که نیم چه خل است و بسیت و چهار سال دارد، روی این حساب شما چهل و هشت سال دارید!!
* سه چیز به جای شوهر!
با زنی گفتم چرا شوهر نکردی اختیار گفت چون دارم به جای شو، سه چیز ای هوشیار
اولاً دارم سگ گردن کلفتی کز سحر می شود بیدار و عوعو می کند دیوانه وار
ثانیاً دارم یکی طوطی که دائم بشنوم جیر جیر و فحش او را در همه لیل و نهار
تا کند هر خوردنی در خانه دارم زهرمار ثانیاً باشد مرا یک گربه کاید نیمه شب
نیستم محتاج شوهر با وجود این سه چیز هر زنی را این سه باشد کی کند شو اختیار!
* ضد هوایی شوت زاده
شوت زاده در میدان جنگ پشت ضد هوایی بوده که ناگهان می زنه یک هواپیما را سرنگون می کنه. خلبان با چتر نجات می پره بیرون. شوت زاده داد می زنه: بچه ها فرار کنید، صاحبش آمد!
* فرزند کمتر
شخصی نوزده تا بچه داشت. به او می گویند: چرا یک بچه دیگر نمی آوری، رُند بشه؟! می گه: فرزند کمتر، زندگی بهتر!
* در چه کاری؟
مسعود رمال در راه به مجد الدین همایون شاه رسید. پرسید که در چه کاری؟گفت: چیزی نمی کارم که به کار آید. گفت: پدرت نیز چنین بود ! هرگز چیزی نکشت که به کار آید.
* انسان، موجود عجیب!
نیچه فیلسوف آلمانی می گوید: انسان موجود عجیبی است، اگر به او بگویید در آسمان خدا یکصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد ، بی چون و چرا می پذیرد ، اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند: رنگی نشوید، فوراً انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود!
* وکیل عصبانی
وکیلی با کامیون تصادف کرد. پس از مدت زمانی پلیس در محل حاضر شد. وکیل به سمت او دوید و گفت: ببینید! این راننده احمق چه بلایی بر سر اتومبیلم آورده است؟ پلیس پرسید: شما وکیل هستید، مگه نه؟ وکیل گفت: آره! اما این چه فایده ای برای خود رویم دارد؟ پلیس گفت: شما وکلا بسیار مادی و به دنبال ثروت هستید و تمام حواس تان به اموال تان است، من شرط می بندم حتی لحظه ای متوجه نشده ای که بازوی چپ ات سر جایش نیست! در این لحظه وکیل نگاه به سمت چپ خود کرد و فریاد کشید : ای وای ! ساعت قشنگم!
* هجو انوری
انوری شاعر معروف به شخصی که او را هجو کرده و قد درازی داشته گفته است:
ای خواجه، درازیت رسیده است به جایی کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی تو زنده بماندی و بمردی ملک الموت!
* پیر و جوان
از پیری مجرد پرسیدند که چرا زن نمی گیری؟ گفت: زن پیر را من نمی خواهم و زن جوان هم مرا نمی خواهد!
* نکته
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند، بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز...
* کشف زیبایی
آورده اند که عیسی مسیح با جمعی از یاران از راهی می گذشت. سگی مرده یافت. پرسید: چه می بینید؟ یکی گفت: مردار متعفن که فضا را آلوده کرده است. دیگری گفت: صورتی کریه با چشم هایی که از حدقه بیرون زده است. سومی افزود: ... و انبوهی از مگسان و حشرات موذی که از او می خورند. عیسی (ع) با رنجش خاطر گفت: آن چه دیدید همه زشتی بود و هیچ یک از شما نگفتید که چه دندان های زیبایی دارد!
* ز مثل زندگی
پاره ای از مشاهیر جهان تا پایان عمر ، دست از فعالیت و کار و کوشش نکشیده اند:
* در 100 سالگی، خانم «آنامری رابرتسون» نقاش نامدار آمریکایی همچنان به خلق تابلوهای زیبا ادامه داد.
* در 94 سالگی، زنده یاد «برتراند راسل» نویسنده و فیلسوف انگلیسی در تلاش همه جانبه برای صلح جهانی مشارکت داشت.
* در 93 سالگی «جرج برنارد شاو» نمایشنامه نویس ایرلندی تبار انگلیسی به نگارش نمایشنامه جالب « داستانهای باور نکردنی» مبادرت ورزید.
* در 90 سالگی «پابلو پیکاسو» نقاش اسپانیایی به خلق آثار هنری و کنده کاری روی چوب مشغول بود!
* در 88 سالگی «میکل آنژ» نقاش و پیکر تراش و معمار ایتالیایی، نقشه ی بنای کلیسای «سانتاماریا» را تهیه کرد و خودش دوش به دوش دیگران کار کرد!
* در 81 سالگی «گوته» شاعر آلمانی، شاهکار خود «فاوست» را به پایان رساند.
* نفرین نامه
با سلام و عرض نفرین بر حضور انورت
از خدا می خواهم این را صد بلا آید سرت
حالتان بد گردد و بدتر ز بد گردد ، همین
صد هزاران درد افتد در تمام پیکرت
شل شود آن هر دو پایت، لال گردد آن زبان
تا که دیگر نشنوم من تا ابد آن زر زرت
له شود زیر تریلی صورت سرخ و لبوت
تا که دیگر ننگرم آن چهره ناهمسرت
ایدز گیری یا جذام و سارس چون که آن زمان
یکهوی خالی کنند آن دوست ها دور و برت
مال مردم می خوری، تهمت به ناحق می زنی
فکرهای ناحسابی هم که داری در سرت
اختلاس و جرم های بس کلان کردی ببین
پاک گشتی کافر و بس تیره گشته دفترت
آخر نامه ملالی نیست، غیر از مرگ تو
نام خود را فاش می سازم منم، مستاجرت!
(مهرناز عطایی)
* درویش و گل
درویشی را دیدند هنگام بهار سر به اندیشه فروبرده، او را گفتند: ای درویش! فصل نو بهارست، سر بردار تا گل ببینی! گفت: ای جوانمرد، سر را فرو بر تا آفریدگار گل را ببینی!! (خواجه عبداله انصاری- کشف الاسرار)
* زن و زیبایی
* بی اعتنایی زن، زینتی است که به زیبایی او می افزاید. (گوته)
* زیبایی که با فضیلت توام نباشد، گل بی عطر را ماند. (ویکتور هوگو)
* هر جا که زیبایی به دعوی برخاست، زبان هر گوینده و ناطقی گنگ می شود. (شکسپیر)
* مناجات رند !
گویند شخصی در حال مناجات دعا می خواند و می گفت: خداوندا، تو دیگری پیدا خواهی کرد که عذابش کنی، ولی من جزتو خدای دیگری ندارم که بر من رحمت کند!
* علم و عمل
با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان تو را میسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی را زان روز حذر کن که ورق برگردد
(ابوسعید ابوالخیر)
معامله پایا پای
داشت مردی، زنی چهل ساله
بود در استغاثه و ناله
کای خداوند قادر بی چون
هست چهل ساله بهر من افزون
به دگر گونه ام حواله بده
این بگیر و دو بیست ساله بده !
* دوستی
* در دوستی میانه نگهدارید، چون ممکن است روزی همان دوست دشمن شود. (حضرت محمد«ص»)
* دوست خود را با عجله انتخاب مکن و نیز آنان را به تعجیل از خود دور مساز. (سولون)
* راز موقع دوستی را در زمان دشمنی ابراز نمودن دور از اخلاق و جوانمردی است . (امام جعفر صادق «ع»)
* مال، به روز سختی به کار آید و دوست ، به هنگام محنت. (مرزبان نامه)
* زن زشت رو
شخصی زني زشت رو و بد اخلاق در سفر داشت. روزی در مجلسی نشسته بود که غلامش دوان دوان بیامد که ای خواجه ، خاتون به خانه فرود آمد. خواجه گفت: ای کاش خانه به خاتون فرود آمده بود!!
* گذشت
پیری رسید و مستی طبع جوان گشت رنج تن از تحمل رطل گران گذشت
بد نامی حیات دو روزی نبود بیش آن هم «گلیم» با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
* لطیفه بامزه
زن:عزیزم ، مادرم می گفت با آن لطیفه های خوشمزه ای که تو دیروز تعریف کردی، کم بود از خنده بمیرم! شوهر: حالا کجاست؟ بهش بگو من خیلی با مزه ترش را هم سراغ دارم!
* خبر خوب و بد
در یک کشتی قدیمی که سرعت پائینی داشت، رئیس پاروزنان رو به آنان کرد و گفت: بچه ها ، یک خبر خوب و یک خبر بد برایتان دارم. اول خبر خوب: کاپیتان دستور داده سهمیه شام امشبتان را دو برابر کنم ! همه فریاد زدند: هورا! سپس افزود : و اما خبر بد: کاپیتان تصمیم گرفته امشب اسکی روی آب بازی کنه!
* خجالت
می گویند دو تن کاردینال نام آور که از کارگاه را فائل نقاش معروف دیدن می کردند، وقتی درباره ی یک اثر او گفتند که در آن چهره حواریون بیش از اندازه سرخ است، نقاش با لحن ملایمی گفت: این را عمداً کرده ام. گمان نمی کنید حواری در بهشت وقتی می بیند كليسا تحت فرمان امثال شماست، از خجالت سرخ می شود؟!
* مادر
روان مادرم شادان که عمری مرا در راه ایزد رهبری کرد
به گوشم نغمه توحید سر داد به جای مادری، پیغمبری کرد
(مهدی سهیلی)
* آرزوی سقراط
پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند : بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان شهر آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم ای دوستان چرا با این حرص و طمع و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت می گذرانید در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی گذارید همت نمی کنید.
* قرارگاه ایمن
بزغاله ای بر بلندی ایستاده بود. گرگی از آنجا بگذشت، بزغاله وی را دشنام دادن گرفت، گرگ گفت : تو مرا دشنام نمی دهی، بلکه مکان بلندی که تو بر آن جای گرفته ای دشنامم می دهد!
* تربیت، نا اهلان
یکی از وزراء پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرانیز دیوانه کرد. قطعه:
چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نخواهد کرد آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفت گانه مشوی که چو تر شد، پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند چو بیاید هنوز خر باشد!
(شیخ اجل سعدی)
* زیر سایه شما
درویشی در زیر سایه خرش خوابیده بود . پادشاهی از آنجا گذر کرد، پرسید چه می کنی؟ درویش گفت: قربان! در زیر سایه شما زندگی می کنم!
یکی می خواست...
یکی می خواست برای گاوش یونجه بخرد به مغازه سبزی فروشی رفت و گفت: آقا! یونجه دارید؟ طرف جواب داد: می بری یا می خوری؟!
* پرونده
قاضی: خوب آقا، من پرونده شما را مطالعه کرده ام و تصمیم دارم هفته ای 775 دلار به همسرتان بدهم. شوهر: کار خوبی می کنید عالی جناب، من هم سعی می کنم چند دلاری روی آن بگذارم!
* بازنشستگی
زن روزنامه را انداخت روی مبل و به شوهرش گفت: واقعاً مسخره است ! هر سوالی از سیاستمداران می پرسند، می گویند نمی دانیم! ولی به محض اینکه بازنشسته می شوند، شروع می کنند به نوشتن خاطرات!
* از دیده مجنون
به مجنون گفت، روزی عیب جویی که: پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوریست به هر عضوی ز اعضایش قصوریست
ز حرف عیب چون مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت
که: گر بر دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو قد می بینی و من جلوه ناز تو چشم و من نگاه ناوک انداز
تو مو می بینی و من پیچش مو تو ابرو، من اشارت های ابرو
(وحشی بافقی)
* روخوانی
صدر اعظم آلمان قرار بود بازیهای المپیک را افتتاح کند. متن سخنرانی را که از قبل برایش تهیه کرده بودند، از جیب درآورد، تای کاغذ را باز کرد و گفت: صفر صفر، صفر، صفر، صفر! محافظش سرش را به طرف او برد و گفت: جناب صدر اعظم، اینکه خواندید، حلقه های المپیک بود!!
* نظر قاطع
اولی: همسرتان به چه علت مرحوم شد؟ دومی: به علت اینکه مدام ادعا می کرد نظر او همیشه درست است. اولی:امکان نداره، اینکه دلیل نمیشه! دومی:دقیقاً همین طوره که گفتم، آخرین حرفش هم این بود: «نظر من درسته و این قارچ سمی نیست!»
* درمان مفید
روان پزشک: شما کاملاً معالجه شده اید، دیگر نمی خواهد پیش من بیایید. بیمار: بله خودم متوجه شده ام. تا دیروز ناپلئون دوم بودم ولی مدتی است احساس می کنم هیچ کس نیستم!
* نگاه فنی
خانم با هیجان زیاد به شوهرش تلفن زد: عزیزم فوری خودت را برسان، توی اگزوز ماشین آب رفته است. شوهر گفت: مهم نیست! الان کجایی؟ خانم جواب داد: تو رودخونه!
* کی چه کار می کند؟
اولی: یک فرانسوی اگر مگسی در لیوان نوشیدنی اش بیفتد چه کار می کند؟ دومی: لیوان نوشیدنی اش را دور می ریزد. اولی: یک آلمانی چه کار می کند؟ دومی: مگس را در می آورد و نوشیدنی اش را می نوشد! اولی: و یک اسکاتلندی؟ دومی: مگس را در می آورد، بالای لیوان می گیرد، تکان می دهد و می گوید هر چه خوردی پس بده!
* نگرانی
مدیر تعمیرگاه از خانمی که مشتری دائمی اش بود پرسید: در هفته ی گذشته هیچ تصادفی نداشتید ، خدای نکرده مریض بودید؟!
* پرحرفی مکن
سخن گر چه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی، مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند، بس
(سعدی)
* پیرمرد امروزی!
پیرمردی در اتوبوس غرغرکنان گفت: جوانان امروزی ادب و تربیت سرشان نمی شود. بغل دستی اش گفت: ولی آقا الان پسر جوانی جای خودش را به شما داد. پیرمرد گفت: بله ، البته، ولي همسرم هنوز سراپا ایستاده است!
* ریمل
شنیدم نوشته به دیوار دل
به دست کسی ناقلا و زبل
دو چشم تو شعر و نگاهت غزل
چرا خط خطیش می کنی باریمل!
(محمد رضا عالی پیام)
* ازدواج در ضرب المثل ها
* یک بار ازدواج وظیفه، دو بار نادانی، بار سوم دیوانگی! «هلندی»
* پیش از آن که به جبهه ی جنگ بروید، یک بار دعا بخوانید، پیش از آن که به دریا بروید، دو بار و پیش از ازدواج سه بار! «دانمارکی»
* رباعی
جامی ست که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
(خیام نیشابوری)
* بزرگداشت
در مراسم بزرگداشت استاد فرات از نگارنده ی این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند کلمه ای درباره ی آن شادروان سخنرانی کند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگترین مشوقین من در شعر بودند یک نفر از ردیف جلو داد زد: برای همین است که هیچی نشده ای! (عمران صلاحی)
* دبیر طباخی
گفت خانم دبیر طباخی: داشتم شب ز درد می مردم
ز آن که دیروز در دبیرستان جان خود ز ابلهی بیازردم
کان چه پختم ز بهر شاگردان قاشقی نیز خود از آن خوردم!
(ابوالقاسم حالت)
* گدای با کلاس
پسر بچه ای روی سینه اش کاغذی آویزان کرده و روی آن نوشته بود: خواهش می کنم به من کمک کنید تا به خانواده ام بپیوندم. مردی یک سکه کف دستش گذاشت و پرسید : حالا خانواده ات کجا هستند؟ پسر بچه گفت: در سینما!
* عمل موفقیت آمیز
پروفسور به دکتری که در طول عمل دستیارش بود گفت: تبریک می گویم، عمل موفقیت آمیزی بود. دستیار جواب داد: متشکرم آقای پروفسور! ولی در حقیقت من برای پاک کردن شیشه های اتاق عمل به اینجا آمده بودم!
* تک بیت
تو بیرون آمدی از خانه، من چون دیدمت مردم
چگونه زنده ماند هر که او را جان برون آید
(مانی شیرازی)
* در عالم همسایگی
اولی : ببخشید که مرغ من به باغچه ی شما آمد و آن را خراب کرد.دومی: اشکالی ندارد، چون سگ من هم مرغ شما را خورد! اولی: شما هم ناراحت نباشید، چون من هم با ماشینم سگ شما را زیر گرفتم!
* به یا د تو !
رفته بودیم اصفهان منزل باجناقم. تا مرا دید گفت: فلانی، سیفون توالت مان خراب شده، ببین می توانی درستش کنی! من هم کمی با آن ور رفتم و درست شد. بعد از این که به شیراز برگشتیم، باجناقم به من تلفن زد و گفت : فلانی! سیفون توالت خیلی خوب عمل می کند. حالا هر وقت آن را می کشم ، به یاد تو می افتم!! (ماهنامه گل آقا-شماره 149)
* با حافظ
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازنم چو شمع
* نوگل
در صفحه تسلیت روزنامه ای، بالای عکس پیرزنی در حدود 80 ساله این بیت معروف به چشم می خورد:
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش!
* درحاشیه طرح عقیم سازی گربه های تهران توسط شهرداری محترم، آقای سعید سلیمان پور ملقب به بوالفضول الشعرا شعر طنزی را سروده اند که بنا به تقاضاهای مکرر بینندگان عزیز به طور مستقیم از وبلاگشان ارائه می شود!!
* خواجه پیشی!
بلا دور از جنابت خواجــــه پیشی! شنیدم بعــــد از این بابا نمی شی!
گرفتند و شمــــــا را اختــه کردند دکان عـــــــاشقی را تخته کردند
چه پیش آمد تو را یکباره پیشی!؟ (چه می گویم چه پیشی و چه پیشی؟!)
تو بودی فتحعلی شاه و به ناچار شدی آغـــــــــــــا محمّدخان قاجار!
بمیـرم از برای آن سبیلــــــــــــت برای جسم و جـــــان زخم و زیلت
نشو غمگین فدای اخم و تخمت اگر اخته نمودندت به ... هر حال!!
لبت زین اختگـــــی پرخنده باشد که خود "پیش" آمدی فرخنده باشد
چرا نفرین و این ســــان گریه زاری دعایی کـــــــــن به جان شهرداری
همان بهتر در این عصـــــر گرانی مجـــرد باشی و تنهــــــــــا بمانی
چو شد از سر غم اهل و عیالت شوی فارغ ز غصّه، خوش به حالت
زمانی که شدی عاری ز مردی ز بند مشکلات آزاد گــــــــــــــــردی
غم نــــــــــــــان و معــاش خانواده توقّع هــــــــای یـــــــــــــــار پر افاده
ز عشق دلبری نـــاز و سه ساله (۱) اضافـــه کــــــــار در سطــــــــل زباله
" فدایت گردم" و " آی لاو یــــو" ها ســـــــــــر دیوار، انواع میــــــــوها!
برای حفـظ او بـــــــا صــــد فلاکت جدل بــا گربه هــــــــــای بی نزاکت
برای شـــــــام فرزندان بیمــــــار بسی سگ دو زدن در کـــــــوی و بازار
اگــــــــــــر پایش بیفتد گاه دزدی (نه رسمی همچو ماها؛ روز مزدی!)
میان بچه هــــــــای تخس و پر رو به دام افتادن و خوردن ز هرســــــو!
فرود سنگ روی پـــــــــــــا و کله کتک خوردن ز قصـــــــــــــاب محله
مگر یابی ز جـــــــایی استخوانی سر سفـــــــــــــره گذاری تکّه نانی...
*****
از آن ســـــــو در غم مردی نزن زار که دنیــــــا گشته از این جنس بیزار
ز مردان بر نمی خیزد بخـــــــاری که افکندند مردی را به خــــــــــواری
زمانه پر ز نامردی است پیشی! که از مـــردی سبیلی ماند و ریشی
رها از آن چـــــه می دانیم و دانی برو لذت ببــــــــــــر از زندگــــــــانی!
------------------------------
(۱):در ادبیات گربه ها ، معادل معشوق چهارده ساله ی ماست!
منبع: وبلاگ وزین بوالفضول الشعرا
* جنگ سر نیزه
سرباز سالم دكتر ضمن معاينه سرباز مشمول : اين حرف را مي بينيد ؟ سرباز : خير . دكتر : بياييد نزديك … حالا آن را مي بينيد ؟ سرباز : خير دكتر : نزديك تر بياييد … حالا چطور ؟ سرباز : مثل اين كه حالا مي بينم ! دكتر : بسيار خوب … سالم هستي . همين فاصله براي جنگ با سر نيزه مناسب است !
* پاسخ گويي تلفني شاعرانه !
اگر دوست داريد بدانيد شاعران معروف چه كلامي روي دستگاه پيام گير تلفن شان مي گذاشتند به موارد زير توجه كنيد :
خيام :
اين چرخ فلك عمر مرا داد به باد ممنون توام كه كرده اي از ما ياد
رفتم سر كوچه ، منزل كوزه فروش آيم چون به خانه پاسخت خواهم داد
فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي كه رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب چو فردا برآيد بلند آفتاب
مولانا :
بهر سماع از خانه ام ، رفتم برون رقصان شوم شوري بر انگيزم به پا ، خندان شوم ، شادان شوم
برگو به من پيغام خود ، هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم ، جان تو را قربان شوم
بابا طاهر :
تليفون كرده اي جانم فدايت الهي مو به قربون صدايت
چو از صحرا بيايم ، نازنينم فرستم پاسخي از دل برايت
( افرا جهانبخش - هفته نامه گل آقا )
* بازي شطرنج
روزي شاه جهان پادشاه هند با يكي از شاهزادگان ايراني مشغول بازي شطرنج بود و قرار گذارده بودند هر كس باخت يكي از كنيزان خود را به ديگري بدهد . از قضا در اواخر بازي شاه جهان متوجه شد كه قريباً بازي به نفع حريف خاتمه مي يابد . ناچار بازي را متوقف ساخت و تصميم گرفت يكي از سه كنيزان ماهروي خود را به نام جهان ، حيات و دل آرام را به حريف بدهد . ابتدا جهان را انتخاب نمود . جهان گفت :
تو پادشاه جهاني جهان ز دست مده كه پادشاه جهان را جهان به كار آيد !
حيات گفت :
جهان خوش است وليكن حيات مي يابد اگر حيات نباشد جهان به چه كار آيد ؟
شاه جهان گفت : پس دل آرام را خواهم داد . دل آرام خواهش كرد صفحه شطرنج را به او نشان دهند . پس با گفتن اين بيت سلطان را متوجه ساخته ، دستورالعمل بازي را چنين داد :
شاها دو رخ بده و دل آرام مده پيل و پياده پيش كش و اسب گشت مات
و چون شاه جهان بر حريف فائق آمد ، او را بيش از پيش گرامي ساخت .
* مانند سنگ
گروهبان با صدایی خشن و محکم به سربازان گفت: اسم من سنگ است و مانند سنگ سخت هستم! این را توی آن کله پوک تان فرو کنید و فراموش نکنید. سپس از سرباز تازه واردی پرسید: پسر، اسم تو چیست؟ سرباز گفت: سنگ شکن قربان!!
* جواب من این است
کسی نزد شهید بهشتی آمد و به او گفت: آقا، فلانی خیلی به شما اهانت می کند. آقای بهشتی که حتی از شائبه غیبت به افراد پرهیز می کرد لبخندی زد و به او گفت، جواب من این است:
دی در حق ما کسی بدی گفتی دل را ز غمش نمی خراشيم
ما نیز نکوییش بگوئیم تا هر دو دروغ گفته باشیم!
(ماهنامه گل آقا- شماره 152)
* پیدا کردن سکه
اسکاتلندی ها به خسیسی شهرت دارند. در یکی از شهرهای اسکاتلند داور مسابقه برای تعیین زمین دو تیم فوتبال سکه ای را به هوا پرتاب کرد. نتیجه: در تلاش برای پیدا کردن سکه 600 نفر زخمی شدند!
* ضرب المثل های جهان
* مرغ آرزو می کرد ای کاش او را برای عروسی دعوت نمی کردند!
* طبق لباست از تو استقبال می کنند ولی طبق کلامت تو را بدرقه می کنند.
* کسی که به سفرهای دور برود، دروغ های بزرگ به همراه می آورد.
* الاغی که تو را حمل کند، بهتر از اسبی است که دنبال تو راه بیاید.
* نکته
پول نمی تواند برای آدمی دوستان خوب پیدا کند، اما دشمنان سرسخت ، چرا ! «اسپایک میلیگان»
* اجبار!
مادری پسرش را از خواب بیدار کرد: بلند شو پسرم ، باید به مدرسه بروی! پسر: واقعاً باید بروم؟ مادر: البته که باید بروی، خودت بهتر می دانی که همه معلم ها باید به مدرسه بروند!
* تک بیت
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد
(سعدی)
* پرده پندار
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزه دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم خود نمای
تا کی از پندار باشم خود پرست
پرده پندار می باید درید
توبه زهاد می باید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بودن آخر پای بست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل بر خاست غم در سرنشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر بر كشیم
زهره را تا حشر گردانيم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آئیم از الست
(عطار نیشابوری)
* زن و اژدها
قا آني ، شاعر معروف ، روزي اين دو مصرع را از فردوسي مي خواند :
زن و اژدها هردو در خاك به جهان پاك از اين هر دو ناپاك به !
همسرش چون متوجه گرديد ، وارد اتاق شده و فرياد كشيد : چه غلطي كردي ؟ قا آني كه متوجه شد همسرش معناي شعر را خوب نفهميده است ، اين دو مصرع را بيان كرد :
زن و اژدها هر دو پيغمبرند كه در آفرينش ز يك گوهرند !
* معما
ظريفي در محفلي طرح كرد كه : آن چيست كه انسان ها آن را مي بينند ، ولي خداوند آن را نمي بيند ؟ اهل مجلس شگفت زده شدند . گفت : آن چيز خواب است !سپس گفت : خوب ، حال بگوييد ببينم آن چيست كه ما مي خوريم و خداوند نيز مي خورد ؟ گفتند: اين محال است . گفت : آن چيز ، سوگند است !
* ترك مواد !
شخصي در محفلي مي گفت : ترك سيگار و اعتياد بسيار سهل است ، من تا كنون صد بار اين كار را كرده ام !
* چراغ
ابوسعيد ابي الخير رباعي شيريني سروده است كه از جمله لطايف اشعار بوده و صنعت جناس در آن به كار رفته است :
چو شمع جمالت چراغم بود مرا در دو عالم چراغم بود
چراغم بود ، چون چراغم تويي چراغم تو باشي ، چراغم بود !
* نكته
مي دانيد چرا زنها كمتر فوتبال بازي مي كنند ؟ چون يازده زن را نمي شود پيدا كرد كه حاضر باشند لباس يك جور بپوشند !!
* چتر نجات
شوت زاده مي ره مانور. از هواپيما مي پره اما چترش باز نمي شه . با خوشحالي مي گه : خدا رحم كرد مانور بود !!
* فرار ديوانه ها
نگهبان به رئيس تيمارستان گفت : قربان ! سه تا از ديوانه ها فرار كردند ! رئيس گفت : زياد ناراحت نباش ، هنوز صد تا ديوانه داريم !!
* شب هجران
گفتم گره از زلف چرا كردي باز ؟
گفت شب هجران تو خواهيم دراز
گفتم به غمت ساخته ام ، گفت بسوز
گفتم ز غمت سوخته ام ، گفت بساز
« احمد سهيلي خوانساري »
* منزلت در علوم
امام محمد غزالي را پرسيدند ، چگونه رسيدي بدين منزلت در علوم ؟ گفت : بدان كه هر چه ندانستم از پرسيدن آن ننگ نداشتم .
* فتوحات
ناپلئون در اوايل كار خود ، هنگام فتوحات به صاحب منصبان مي گفت : خوب فتحي كرديد . در اواسط مي گفت : خوب فتحي كرديم . در اواخر مي گفت : خوب فتحي كردم !
* با حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سر خوش به تماشا بخرام تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
* غزل مونتاژ
در آگهي تسليتي به امضاي فرزندان داغ ديده ي مرحومي اين غزل مغشوش به چشم مي خورد :
اي پدر ديده به سويت نگران است هنوز
داغ مرگ حاج ممد معلي نيازي سخت است هنوز
خود برفتي ز جهان ، كي برود آثارت
مادرمان حاجيه بي بي كلثوم از دوريت باز هم نگران است هنوز !
«عمران صلاحي - حالا حکایت ماست »
* حفظ حقوق
در سال 1346 نمايندگان مجلس درباره ي حقوق خود شروع به چانه زدن كردند . مرحوم ابوالقاسم حالت سرود :
در مجلس اگر كه دم بدم داد كنم خواهم كه فقط باغ خود آباد كنم
از حفظ حقوق ملتم چون عاجز از بهر حقوق خويش فرياد كنم !
* كلام نيكو
آن كس كه بدي گفت ، بدي سيرت اوست و آن كس كه نكو گفت مرا ، خود نيكوست
حال متكلم از كلامش پيداست از كوزه همان برون تراود كه در اوست
(شيخ بهايي )
* به اندازه علم
واعظي در بالاي منبر سخن مي گفت ، مساله اي از او پرسيدند ، گفت : نمي دانم . گفتند : اگر بلد نيستي پس چرا بالا نشسته اي ؟ گفت من به اندازه علمم بالا رفته ام ، اگر به اندازه جهلم بالا مي رفتم به عرش مي رسيدم !
* نكته ها
* در اين دنيا دو عنصر به وفور يافت مي شود ، يكي هيدروژن و ديگري حماقت ! «تام استوپارد »
* نوع بشر كارهاي غريبي مي كند ، بيابان برهوت را سبز مي كند و درياچه ها را خشك . «گيل استرن »
* قله هاي مرتفع دره هاي عميق دارند و انسان هاي بزرگ اشتباهات بزرگي مرتكب مي شوند . « ؟ »
* دو كاسه اشكنه !
دبير يكي از وزراي ناصر الدين شاه براي وزير تعريف مي كرد كه : ديروز در خانه فلان الدوله بوديم ، سفره بزرگي پهن كردند كه … وزير كه سابقه دشمني با آن شخص را داشت ، سخن دبير را قطع كرد و گفت : مرده شوي او را ببرد با سفره اش ! دبير شتابان گفت : بلي قربان ! همين را مي خواستم عرض كنم … سفره به آن بزرگي پهن كردند فقط با دو كاسه اشكنه !
* مراقب باش …
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود . مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود . مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود . مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود . مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود . « امام علی علیه السلام»
* عطار و درويش
جامي در نفحات الانس سبب گرايش عطار به صوفيان را اين گونه بيان مي كند : روزي در دكان عطاري مشغول معامله بود . درويشي آن جا رسيد و چند بار « شي الله »گفت . وي به درويش نپرداخت . درويش گفت : اي خواجه تو چگونه خواهي مرد ؟ عطار گفت : چنان كه تو خواهي مرد ، گفت : تو همچون من مي تواني مرد ؟ عطار گفت : بلي ، درويش كاسه اي چوبين داشت ، زير سر نهاد و گفت : الله و جان بداد . عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق درآمد …
* تاريخ قاجاریه
استاد با تبسم رو كرد به دانشجويان و بدون مقدمه گفت : اگر گفتيد بزرگترين و كوچكترين دختر آقا محمد خان قاجار چه نام داشتند ؟! همه به فكر فرو رفتند ، كلاس آرام و ساكت شد . شاگردان كلاس در ذهن تاريخ را مرور مي كردند . هي به مغزشان فشار مي آوردند كه يكباره و ناگهان صداي انفجار خنده دسته جمعي در كلاس پيچيد !! … لحظه اي بعد ، همه براي آگاهي و نقد و بررسي تاريخ عصر قاجار ، سراپا گوش بودند . « محمد جامي ـاطلاعات هفتگي »
* لغزش بزرگان
روزي ابو حنيفه از راهي مي گذشت ، كودكي را ديد كه در گل مانده بود ، گفت : گوش دار تا نيفتي ! كودك گفت : افتادن من سهل است ، اگر بيافتم تنها باشم ، اما تو گوش دار كه نيفتي ، چون اگر پاي تو بلغزد همه مسلماناني كه دنبال تو روانند خواهند افتاد و آن زمان برخاستن همه كار دشواريست . « عطار نيشابوري »
* حاضر جوابي واعظ
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت . يكي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بياندازد ، گفت : اي آقا شما هميشه از بهشت تعريف مي كنيد ، يك بار هم از جهنم بگوييد . واعظ كه حاضر جواب بود گفت : آن جا را كه خودتان مي رويد مي بينيد ، بهشت است كه چون نمي رويد لااقل وصفش را بشنويد !
آقای عباس فرات پیش کسوت شعرای مجله توفیق بود. وی در سال ۱۲۶۹ در یزد متولد شد و به سال ۱۳۴۷ در تهران وفات یافت. فرات فوق العاده شوخ طبع و لطیفه ها و حاضر جوابی هایش در انجمن های ادبی تهران معروف بود. توفیق در سال ۱۳۳۷ طی ده شماره پی در پی از فرات تجلیل کرد و او را از نظر حاضر جوابی"برنارد شاو ایران" نامید.
از لطیفه های فرات
* شاعری از قم آمده بود. یاران گفتندش: از سوهان قم چه ارمغان آورده ای؟ شاعر به جای پاسخ، طومار شعر مزخرفی در آورده و به خواندن پرداخت. ظریفی از آن میان گفت: سوهان قم خواستیم، نه سوهان روح!
* یک روز در حضور صمصام المتکلمین تعریف و تمجید زیادی از منبر صمصام شد. صاحبخانه گفت: لازم است مجلسی ترتیب دهیم و از بیانات ایشان استفاده کنیم. فرات که خیلی سربه سر صمصام می گذاشت، گفت: شرط فراهم ساختن این مجلس آن است که در موقع وعظ آقا، در خانه را محکم ببندید. صمصام عصبانی شده و گفت: خیر، باید در باز باشد که باز هم مردم بیایند. فرات گفت: نخیر آقا، باید در را محکم بست تا این ها که هستند فرار نکنند!!
* کدخدای دهی در مجلسی عطسه کرد. یکی گفت: عافیت باشد. کدخدا چون این اصطلاح را نمی دانست، پس از نیم ساعت فکر گفت:... باشد، مانعی ندارد!!
* "قائم مقام الفضلاء" یزدی برای گرفتن شغلی به تهران آمده بود و هر روز در شهرداری مزاحم مرحوم "بینش" می شد. ناگفته نماند سواد قائم مقام از حدود دو کلاس ابتدایی هم کمتر بود. بینش برای این که شر او را از سر خود کم کند، هر مرتبه سنگی جلوی پای او می انداخت. ولی او از رو نمی رفت. بالاخره روزی بینش گفت: شغلی که شما می خواهید متصدی آن باشید، لازمه اش دانستن زبان کامل فرانسه است، شما واجد آن هستید؟ قائم مقام با کمی فکر گفت: آن را هم تا فردا یک کاریش می کنیم!!
* فرات دوستی داشت به نام "اتفاق". روزی در جلسه توفیق شعر می خواند. اتفاقا این آقای اتفاق هم حضور داشت و برای این که فرات را کنف کند، پرسید: آقای فرات! این کثافت کاری را خودتان کرده اید؟! فرات بلافاصله جواب داد:" بله بر سبیل اتفاق! "
* سور چرانی اول شب وارد منزل فرات شد و برای آن که به او بفهماند من شب را خواهم ماند، گفت: آقای فرات آیا صبح که ما می خواهیم برویم اداره، در این حدود تاکسی پیدا می شود؟ فرات بیرون رفت و پس از چند دقیقه برگشت و گفت: همین الان تاکسی دم در حاضر است!
* در یکی از انجمن های ادبی از شاعری دعوت کردند که شعری بخواند. شاعر پشت تریبون قرار گرفت و لی برای خواندن بسیار معطل کرد. دبیر انجمن گفت: آقا لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید... شاعر هم بادی به غبغب انداخت و گفت: می خواهم چیزی بخوانم که تا به حالا نخوانده ام. استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!
* انجمنی تعطیل شده بود و فرات به اتفاق جمعی از شاعران از آن جا بیرون می آمد. یکی از شاعران با شتاب و نگرانی گفت: استاد می بخشید، من دفتر شعرم را در انجمن جا گذاشته ام، یک دقیقه صبر کنید تا بروم و آن را بیاورم. فرات گفت: نترس کسی به مزخرفات تو دست نمی زند، هفته دیگر آن را بر می داری!
* از مرحوم "حاج شیخ هادی" پرسیدند: اگر سگی وارد اتاقی شود و با پای خشک بیرون آید، زمین اتاق چه صورتی دارد؟ شیخ جواب داد: اگر اتاق جای زندگی زنی بچه دار باشد، باید پای سگ را آب کشید!!
* فرات پس از یک بیماری در انجمنی حاضر شد. از او پرسیدند: استاد، لاغر شده اید؟ فرات گفته بود: آره.... موهام واسه سرم گشاد شده!
منبع: یک لب و هزار خنده - مرحوم عمران صلاحی
شنیدیم یکی از رمان نویسان جمهوری آذربایجان، رمانی نوشته بود در هفده جلد. به همین مناسبت جشنی برپا می شود. در این مراسم، همه جام خود را بلند می کنند. یک نفر می گوید: بنوشیم به سلامتی سر این نویسنده که این همه تخیل و افکار بدیع در آن جوشیده! یک نفر دیگر می گوید: نه، بنوشیم به سلامتی ته این نویسنده که توانسته آن را زمین بگذارد و این اثر عظیم را بنویسد!! (عمران صلاحی- ماهنامه گل آقا)
* دات کام
گله می کرد ز مجنون لیلی که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از رابطه ی انسانی که چنین شد که خودت می دانی
عشق وقتی بشود دات کامی حاصلش نیست به جز ناکامی!
(ماهنامه طنز و کاریکاتور)
* یکی از علائم نزدیک شدن به بحران روانی این است که فکر کنید کارتان فوق العاده مهم است، آن قدر که اگر به تعطیلات بروید، آسمان به زمین می آید! (برتراندراسل)
* ابو العیناء گوید: از زنی خواستگاری کردم. به سبب زشتی ام مرا نپذیرفت. نامه ای بدو نوشتم که من شخصی ادیب و سخنورم. در جواب من گفته بود: بیچاره، مگر تو را برای اداره ی دیوان رسائل می خواهم!!
* آن قدر...
با گریه گدا گفت به همسایه ی دارا
آن قدر که درد است در این خانه، دوا نیست
خندید که در منزل من وضع به عکس است
آن قدر که عیش است و طرب، آه و عزا نیست
نان خوردن ما بیش تر از راه فریب است
آن قدر که تکیه است به شیطان، به خدا نیست!
(ابوالقاسم حالت)
* مهمان اولی به دومی: آن مرد جوان را نگاه کنید که چقدر بد لباس است. دومی: بله، ولی آن مرد جوان دختر من است! اولی رنگ به رنگ شد و گفت: خیلی معذرت می خواهم، نمی دانستم که شما پدر او هستید. دومی گفت: البته که پدرش نیستم، من مادرش هستم!!
* خاموشی
این خامی دیگ است که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذت دم یافت، خموش است
* در نشریه ای این پوزش به چاپ رسیده بود: در ستون مقتولان تصادف دیروز، نام حسن...........نیز درج شده بود. متاسفانه ایشان هنوز زنده اند و مطلب فوق یک غلط چاپی بوده است!!
(عمران صلاحی- حالا حکایت ماست)
* به یک نفر منشی تمام وقت مرد، مسلط به جواب دادن به تلفن، برای شرکت شوهرم نیازمندیم " خانم آقای مدیر عامل"
شهر یزد از قدیم ملقب به شهر بادگیرها بوده است، اما جلال آل احمد در ارزیابی شتابزده از وفور دوچرخه در این شهر با تعجب می نویسد و لقب زیبای شهر دوچرخه ها به آن می دهد. اما امروز قضیه طور دیگری است . دیگر از آن آرامش خبری نیست و روزی نیست که خبر تصادف موتوری ها در کوی و برزن نپیچد. مرگ مغزی بیداد می کند و خانواده ها داغ دار. یزد الان به شهر موتورها معروف شده است. خدا به خیر گرداند. به همین مناسبت شعر زیر را از شماره ۱۷ ماهنامه الکترونیکی سنگ پا انتخاب کرده ام. شاعر این شعر محمود سلطانی است.
چه ميره مثل اجـل تند و شـتابان موتوري تا بگيره ز همه خلق جهان جان موتوري
قاتل جان همه است ، دشمن اعصاب و روان از خـدا بيخــبر و آلت شيطان موتوري
اين روزا هرچي بگين كمشده يا نيس،عوضش همه جا وول ميزنه فت و فراوان موتوري
چندنفر كارخونهدارهي دماشون ميشه كلفت تا كه توليد بشه بي كش و پيمان موتوري
اين روزا شـهر ما را كـرده تصرف علنا َ بجـا چنـگيز و بجا اشــرف افغان موتوري
بخدا چـيزي اگه نگين بهش يه راست ميآد گاز ميده تا وسط قوري و قليان موتوري
بي ادب ، بد دهن و پر رو و گستاخ و عجول بي توجه به قوانين و به فرمان موتوري
نگو عــزراييل و صـدام ، نگو شــمر و يزيد كــه بسي خيره تره از همه آنان موتوري
موتوري هر كي ميگه بيخبره از همه جـا توموري گشته بدون دك ودرمان موتوري
وقتي بي كله ميره، ميده ويراژ، تك مي زنه به جهــنم كه ميره به زير پيكان موتوري
شايد امروز شما هم ديده باشين شده بود كله اش پخش و پلا ميان ميدان موتوري
به سرش هرچـي ميآد حقشه والله بخـــدا اگه يكراست ميره به باغ رضوان موتوري
ملك الــموت هــم آسوده و بيكاره ، آخــه كرده بي پول و پله كار وي آسان موتوري
من تعجب ميكنم با اين گروني كه چــــرا جونخود را الكي ميفروشه ارزان موتوري
بابا جان مثل آدم اگــه بره اگـه بيـــــــاد چرا بـايد بتـمرگـه توي زندان موتوري
تورا به حضـــرت عباس بگيرين هـي بزنين بزنين تا بذاره ســر بـه بيـــابان موتوري
شنيدم تك يا توكـي ، با ادبــم پيــدا ميشه ميون اين همـه آواره و ويـــلان موتوري
به بالش تكيه داده بودم و به سر رسيد وام صد و ده هزار توماني فردا فكر مي كردم كه عيال روزنامه را انداخت جلوي من و گفت : « بردار ببين چي نوشته است ، قيمت مردن از سوي سازمان بهداشت زهرا ۲۰۰ هزار تومان اعلام شد. » بعد اضافه كرد : « همين فردا ، پس فردا مي روي خلدبرين، سه تا قبر مي خري براي روز مبادا ! ، عمه ملكوك و فك و فاميلهايت روز عيدي آن قدر فيس و افاده دادند كه آرامگاه خانوادگي خريده اند به قيمت فلان ميليون ! مگر ما كجايمان از آنها كمتر است كه بعد از صد و بيست و سال، زبانم لال ، تو قبرهاي قراضه و فكسني بخوابيم !! » با تعجب به عيال گفتم : « حالا كي خواست بميرد ؟ تازه با افزايش تورم اگر من پول خورد و خوراك شما را هم بتوانم تامين كنم ، خيلي هنر كرده ام ، قبر چهار ستاره و دو نبش ديگر پيش كش ! » چشم غره اي رفت و گفت : « همين كه گفتم ، برو اداره تان وام بگير و ترتيبش را بده ، سعي كن محلش مناسب باشد ، مي داني كه من خيلي مشكل پسندم . اگر هم توانستي يك قبر اضافه براي مامانم بخر ، همه دور هم باشيم ! » با خودم گفتم : گل بود ، به سبزه نيز آراسته شد . گفت : « چيه ؟ قبرم نمي تواني برايم بخري ؟» مثل هميشه حرف آخر را من زدم و با ترس و لرز گفتم : « روي تخم هر دو چشمم ! شما بمير ، بقيه اش با من ، آن چنان قبري برايت تهيه كنم كه روحت بگويد : ايول ! آقا تقی... » حرفم را قطع كرد و با عصبانيت گفت : «وا ، وا … بلا به دور ، باز داري مزه مي ريزي ، بي مزه ؟ ! » شليك خنده ام بلند شد . ناگهان لگدي به پهلويم خورد . عيال بالاي سرم ايستاده بود . با تعجب گفت : « بابا تو ديگه كي هستي ، توي خواب هم بي خودي مي خندي ؟ بلند شو ، بلند شو برو … » دستپاچه گفتم : «خلدبرين ؟» گفت : «خدا مرگم بدهد ، حالا يك خط روزنامه خواندي زد به سرت ؟ ! نه بابا ، برو دو تا نان بگير ، الان مغازه ها تعطيل مي شوند ! »
آهی از کل بساط دو جهان ما را بس هیکلی لاغر و قلبی نگران ما را بس
من و هم صحبتی بوقلمون دورم باد از گرانان جهان مرغ گران ما را بس
زانتیا را که به پاداش عمل می بخشند ما که رندیم و گدا بوق ژیان ما را بس
بنشین بر در بانک و گذر پول ببین کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
ما کمی عاشق پولیم نه خواهان بهشت مبلغی نیست دو میلیارد تومان ما را بس
جیب پر پول شما مایه ی درویشی ماست گرشما را نه بس این سود زیان ما را بس
از نگاران که قد سرو و صنوبر دارند قد کوتاه تو ای دشمن جان ما را بس
آن قدرها دل من گیر و گرفتار تو نیست که گرفتاری وام دگران ما را بس
(منبع: وبلاگ یخچال - محمد حسین صفاریان)
* ظلم سلطان
اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ
(گلستان سعدی)
* برخی پزشکان شباهت زیادی به بعضی مکانیک ها دارند. یکی این که در هر دو مورد، مشتری ها مجبورند بارها برای تکمیل و تصحیح کارهای قبلی به آن ها مراجعه کنند! (شهرام شهیدی- ماهنامه گل آقا)
* پدر دختر از جوان خواستگار پرسید: شما می توانید خرج یک خانواده را تامین کنید؟ خواستگار:بله، البته! پدر گفت: مطمئن هستید؟ ما هشت نفریم ها!!
* زن من، از آن دخترهایی است که بدون مادرشان هیچ جا نمی روند و مادرش البته جایی نیست که نرود! (جان باریمور)
* حافظ شیرازی غزلی با این مطلع دارد که:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
مرحوم میرزا جواد دماوندی به عارف شیراز طعنه زده است که:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و جان و دل و پا را
اگر من چیز می بخشم، زمال خویش می بخشم نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را !
* پلیس راهنمایی جلو آقای شوت زاده را می گیره و می گه: کارت ماشین، گواهینامه، بیمه، معاینه فنی.... شوت زاده می گه: چه کار کنم؟ جمله بسازم!!
* آن مهمان که گوید: می روم، بیشتر اوقات می ماند و آن مهمان که گوید: نخورم، گاهی بیش از گرسنگان می خورد! از این رو، ظریفان گفته اند: از سیرم و می روم، باید ترسید!
* فرمانده گروهان به معاونش گفت: لطفا سوابق آن سربازی را که اول صف ایستاده بررسی کنید. چون هر دفعه که تیراندازی می کند، اثر انگشت هایش را از روی اسلحه پاک می کند!
* دزد ناشی
سارقی کیف کارمندان را با موتور یا نظیر آن زده است
یک نفر خواند این خبر را گفت: " دزد ناشی به کاهدان زده است! "
(عمران صلاحی- هفته نامه گل آقا)
* همه زن ها شبیه مادرشان می شوند، بدبختی آن ها همین است. هیچ مردی مثل مادرش نمی شود، بدبختی این ها هم همین است! (؟)
* یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری! (گلستان سعدی)
* یک نماینده مجلس آلمان که در بیمارستان بستری بود، نامه ای به این مضمون دریافت کرد: ما نمایندگان مجلس با ۱۸۰ رای موافق و ۶۹ رای مخالف، برای شما همکار گرامی آرزوی شفای عاجل داریم!!
* سخن عشق
هر مجلسی که نوبت طرح سخن شود اول سخن زحسن تو و عشق من شود
جز حسن بی زوال تو و عشق پاک من هر تازه ای که هست به عالم کهن شود
(علی محمد آزاد همدانی)
* در یک میهمانی مرد صاحب خانه رو به بچه ساکت و کم حرفی کرد و گفت: تو پسر کیستی که این قدر مودب و با تربیت هستی؟ چرا حرف نمی زنی؟ بچه به آرامی گفت: آخه مادرم گفته اگر به دماغ گنده و سر کچل شما نگاه کنم و نخندم، دو هزار تومان به من خواهد داد!!
* برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود، هیچ راهی دور نیست. (موریس مترلینگ)
* یک کلینیک پزشکی، بانک مغز انسان را برای پیوند به دیگران با قیمت های زیر تاسیس کرد: مغز روزنامه نگار ۵۰۰۰ مارک، مغز فیلسوف ۱۰۰۰۰ مارک، مغز سیاستمدار ۲۰۰۰۰ مارک. بیماری علت گرانی مغز سیاستمداران را جویا شد. در جواب گفتند: چون خیلی کم کار کرده اند و تقریبا نو هستند!
* ای گل
گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم
ور خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم
زان لب اگر کامم دهی، یا آن که دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم، با هر چه خوش داری خوشم
(ابوالقاسم حالت)
* اگر زن ها نبودند، ما هنوز توی غارها چمباتمه زده بودیم و گوشت خام می خوردیم، چون ما تمدن را فقط برای تحت تاثیر قرار دادن نامزدهایمان به وجود آوردیم! (اورسن ولز)
* کارمندی همکارش را در پشت میز کار از خواب بیدار کرد و پرسید: برای خوردن ناهار با من می آیی یا همین طور به کارت ادامه می دهی؟!
* همسایه داری
چون کم شد نور دیده، بار عینک می کشد بینی
ز بینی باید آموزی ره همسایه داری را
خواجگان در زمان معزولی همه شبلی و بایزید شوند
باز چون سر عمل آیند همه چون شمر و چون یزید شوند!
* در جلوی مدرسه ای که تازه افتتاح شده بود، این اعلان را چسبانده بودند: راننده عزیز! این جا مدرسه است، مواظب باش بچه ها را زیر نگیری. فردای آن روز با خط بچگانه ای زیر اعلان اضافه شده بود: زیر گرفتن آقا معلم ها اشکال ندارد!
* از حکیمی پرسیدند: وقت غذا خوردن کی است؟ گفت: غنی را وقتی بخواهد و فقیر را وقتی بیابد!
* خدایا مرا از دوستانم محافظت بفرما، چون می دانم چگونه خویشتن را در برابر دشمنانم حفظ کنم! (ولتر)
* "طالب اف" در قطعه ای زیبا به آدمیان طعنه زده است که:
میان دو خر بهر "جو" جنگ شد لگد زد، دیگری لنگ شد
بنالید از درد و گفتا همی که حاشا تو خر نیستی، آدمی
روا نیست خر خوانمت، زانکه خر نیازارد انباز خود چون بشر!
* مردی همراه حاجیان به مکه آمد و قبل از آن که کسی به بیت الله برسد، با عجله خود را به کعبه رسانید و پرده آن را محکم گرفته و گفت: خدایا! قبل از آن که مردم مزاحم تو شوند، مرا ببخش و بیامرز!
* مایوس مباش، زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری، قفل را بگشاید. ( تروتی ویک)
* کارمند به رئیس بانک: منوچ گدا میگه؛ اگر به من عاجز درمانده کمک نکنید، همه پول هایم را از حساب جاریم بیرون می کشم!
* شعر و شاعری
شعری نسبتا عاشقانه که در یکی از روزنامه های صبح چاپ شده بود:
احوال روزگار ببینم چه می شود هستم در انتظار ببینم چه می شود
چون در کنار خود نکشیدم نگار را خودم را کشم کنار، ببینم چه می شود!
( حالا حکایت ماست، عمران صلاحی)
* دختر و پسر جوانی با هم توی پارک راه می رفتند. پسر به دختر گفت: عزیزم اگر این درخت کاج می توانست حرف بزند، در باره ما چه می گفت؟ درخت جواب داد: می گفت، من کاج نیستم، بلوطم احمق جان!!
* آخرین روز مرداد، در مانور ارتش درهمدان، رضا خان در حضور ولیعهد و دولتمردان دست به سینه خود از ژنرال ژاندار مستشار فرانسوی دانشکده افسری پرسید: این ارتش ما در برابر هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت می کند؟ ژنرال فرانسوی فورا جواب داد: دو ساعت، قربان! شاه اخم هایش را در هم کشید. متملقان دور ژنرال ریختند که چرا به اعلیحضرت چنین جوابی داده است. او در پاسخ گفت: این را گفتم تا اعلیحضرت خوشحال شوند، و گرنه دو دقیقه هم نمی تواند!
* هنگام عروسی محمد رضا پهلوی و فوزیه، چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن به جنوب تهران وارد شوند، از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات بین طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از این دهات چون گچ در دسترس نبود، بخشدار دستور می دهد با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود، دیوارها را به طور موقت سفید نمایند و به این منظور، متجاوز از ۱۲۰۰ ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی کشک و ماست کلیه دیوارها را ماست مالی کردند!!
* هنوز دو سال از سلطنت رضا خان نگذشته بود که «هاروارد» یکی از ماموران انگلیسی در نامه ای به وزیر مختار انگلیس « سر پرسی لورن» نوشت: شاه از نظر پول پرستی و عشق به زمین ( تصرف املاک ) به مراتب بد تر از احمد شاه گردیده، به طوری که در مدت دو سالی که از پادشاهی اش می گذرد، ثروت بسیار کلانی برای خود فراهم کرده است. همچنین پس از سقوط و تبعید رضا خان، نماینده مجلس انگلیس« فوت » با یکی از همکاران خود به ایران آمد. وی که پس از بازگشت مشاهدات خود را به صورت مقالاتی منتشر ساخت، در مورد حکومت رضا خان نوشت: رضا شاه دزدان و راهزنان را از سر راه های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که از آن پس در سرتاسر ایران فقط یک راهزن بزرگ باید وجود داشته باشد...
(منبع: داستان هایی از عصر رضا شاه، محمود حکیمی)
* زن روزنامه را انداخت روی مبل و به شوهرش گفت: واقعا مسخره است! هر سوالی از سیاست مداران که می پرسند، می گویند نمی دانیم، ولی به محض این که بازنشسته می شوند، شروع می کنند به نوشتن خاطرات!
* واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت. یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیاندازد، گفت: ای آقا، شما همیشه از بهشت تعریف می کنید، یک بار هم از جهنم بگویید. واعظ که حاضر جواب بود گفت: آن جا را که خودتان می روید و می بینید، بهشت است که چون نمی روید، لاقل وصفش را بشنوید!!
* دکتر جراح در موقع عمل رو به دستیارش کرد و گفت: سال ها آرزو داشتم دبیر ریاضی من به چنگم بیفتد و بالاخره امروز به آرزویم رسیدم!
* سه نصیحت به مردان
مرد باید که به دنیا نکند میل سه چیز تا دل او ز ملامت به سلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر باشد وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
نرود بهر طمع در پی ارباب کرم اگر ارباب کرم حاتم طایی باشد!
* به نظرم تنها فرزندی که هنگام پیری دست پدرش را گرفت، فرزند نابینای گدای سر کوچه ما بود!
* پیچیده کردن چیزهای ساده کاری ندارد، ساده کردن چیزهای پیچیده خلاقیت می خواهد. ( جارلز مینگوس )
* مادر زن باتجربه کسی است که وقتی داماداش او را با اتومبیل به خانه می رساند، کمربند ایمنی را ببندد!
* از شدت علاقه
زد روی ملاج شوهر خود یک زن، دو سه بار با ملاقه
پرسید یکی چرا و گفتم انگار ز شدت علاقه!!
( شادروان عمران صلاحی )
* پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟ پارسا گفت: بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم. ( گلستان سعدی )
* خانم با هیجان زیاد به شوهرش زنگ زد: عزیزم فوری خودت را برسان، توی اگزوز اتومبیل آب رفته است! شوهر پرسید: مهم نیست، الان کجایی؟ خانم جواب داد: تو رودخونه!!
زن و اژدها هر دو در خاک به جهان پاک از این هر دو ناپاک به!
همسرش چون متوجه گردید، وارد اتاق شده و فریاد کشید: چه غلطی کردی؟ قاآنی که متوجه شد همسرش معنای شعر را خوب نفهمیده است، این دو مصرع را بیان کرد:
زن و اژدها هر دو پیغمبرند که در آفرینش ز یک گوهرند!
* شخصی در محفلی می گفت: ترک سیگار و اعتیاد بسیار آسان است، من تاکنون صد بار این کار را کرده ام!
* می دانید چرا زن ها کمتر فوتبال بازی می کنند؟ چون یازده زن را نمی شود پیدا کرد که حاضر باشند لباس یک جور بپوشند!
* شب هجران
گفتم گره از زلف چرا کردی باز؟ گفت شب هجران تو خواهیم دراز
گفتم به غمت ساخته ام، گفت بسوز گفتم ز غمت سوخته ام، گفت بساز
(احمد سهیلی)
* از علی(ع) پرسیدند: آن چیست که خدا نمی داند و آن چیست که نزد خدا نیست و آن چیست که خدا ندارد؟ آن حضرت فرمود: آن چه خدا نمی داند، همان چیزی است که یهودیان می گویند که عزیر پسر خدا است و خدا نمی داند که فرزند دارد. اما آن چه نزد خدا نیست، ظلم و ستم است و آن چه خدا ندارد، همتا و شریک است.
* پیتر کوچولو به عیادت معلم شان رفته بود. وقتی برگشت، با تاسف سری تکان داد و به هم کلاسی هایش گفت: متاسفانه هیچ امیدی نیست. او فردا به مدرسه می آید!!
* روزی به وقت نیمروز، سلطان محمود غزنوی استراحت می کرد و سر بر زانوی طلحک داشت. خواست او را دست بیاندازد، گفت: ای طلحک! تو احمق ها را چه باشی؟ گفت: قربانت گردم، بالش!!
* نامرد مباش
با آن که تو را گرم کند، سرد مباش بر آن که شفا دهد تو را، درد مباش
چیزی به جهان به ز جوانمردی نیست رسوای زمانه باش و نامرد مباش
* همسرم را به خاطر این که به مادرم محبت می کند، دوست دارم. اما وقتی مادرش را به خانه می آورد از او متنفر می شوم!
* خانم دل سوز
شوهری برای خانمش بخرید یک کت خز که بود زیبنده
زن او شاد گشت و ممنون شد بهر آن جامه ی فریبنده
لیک ناگاه غصه اش بگرفت دور گشت از لبان او خنده
گفت: سوزد دلم که یک حیوان پوستش شد برای من کنده
شوهرش گفت: جای شکر است این که دلت سوخت بهر این بنده!!
(ابوالقاسم حالت)
* ناپلئون بناپارت در اوایل کار خود و هنگام فتوحات به صاحب منصبان می گفت: خوب فتحی کردید. در اواسط می گفت: خوب فتحی کردیم. و در اواخر می گفت: خوب فتحی کردم!!
* امام محمد غزالی را پرسیدند: چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت: بدان که هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم.
* بچه به مادرش گفت: ببین مامان، چقدر جالبه، وقتی من به سگم قند می دم، چطوری دمش را تکون می ده! مادر گفت: بچه، همه قند ها را به سگ نده، برای بابات هم نگه دار!
* تک بیت شاعران اصفهانی
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود، کز ما خدا برگشته است
(اشراق اصفهانی)
گر خاک شود دشمن و بر باد رود غافل نشوی که بازگردی دارد
(اکبر اصفهانی)
مخند ای نوجوان هرگز تو بر موی سپید ما که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
(صائب اصفهانی)
* نکته ها: کوه آتشفشان از کوه کناری اش پرسید: ناراحت نمیشی اگر من دود کنم؟!!
* مرد بی زن همیشه پیراهنش پاره است، و مرد زن دار اصلا پیراهن ندارد!!
* خوشبخت ترین زن و شوهرهای جهان دو نفر بودند، یک زن کور و یک مرد کر!!
* رباعی عاشقانه
روزی به تهیه ی رطب خواهم رفت این راه به روز یا به شب خواهم رفت
آن یار عزیز اگر بخواهد تا « بم» با خاور خود دنده عقب خواهم رفت!
(ناصر فیض، اطلاعات هفتگی)
* از شخصی پرسیدند: در احوال فلان عالم چه گویی؟ گفت: در پیش حکیم، فقیه است و در پیش فقیه، حکیم است و در پیش هر دو، هیچ کدام و در پیش هیچ کدام، هر دو !!
* نکته: مردان سیاسی فرانسه در ماه فوریه کمتر قول های بی ربط می دهند، زیرا این ماه ۲۸ روز است!
* مرد به دوستش: بدبختی از این بزرگ تر نمی شود که از بین مسافران غرق شده فقط یک زن زنده مانده و آن هم زن خود من است!!
* گویند روزی عبدالملک مروان ( از امیران بنی امیه) همسر مردی را به حضور طلبید و گفت: روی خود را بنما تا ببینم شوهرت در تو چه دیده که چنین شیفته جمال تو گردیده است؟ آن زن در جواب گفت: یا امیر! بگو بدانم مردم در تو چه دیدند که تو را امیر کردند؟! امیر شرمنده گردید و زن را مرخص نمود. (خواجه عبدالله انصاری، کشف الاسرار)
* ملک الموت و طبیب
ملک الموت رفت پیش خدا گفت: سبحان ربی الاعلی
یک طبیبی است در فلان کوچه من یکی قبض و او کند صد تا
یا بفرما که جان او گیریم یا مرا خدمتی دگر فرما!!
* آزادی آن نیست که هر کس هر چه دلش می خواهد انجام دهد، بلکه برعکس، آن است که هر کس هر چه دلش می خواهد نتواند انجام دهد. ( امانوئل کانت)
* شاعری در هجو کلانتر نامی چنین سروده است:
آن کلانتر ز عزیزی پرسید که مرا آرزوی خر باشد
زین خران جمله کدامین بخرم گفت: آن خر که کلانتر باشد!!
* روی در پارکینگ خانه ای با خط درشت نوشته بودند: توقف= پنچری+ شکستن رینگ و قالپاق. خوب است ننوشته اند: توقف= پنچری+ انفجار ماشین!! (مرحوم عمران صلاحی، گل آقا ۱۴۴)
* وقتی زنی به شوهر خود گفت که: قسم به خدا که ما هر دو اهل بهشتیم. شوهر گفت: این سخن از کجا می گویی؟ زن گفت: شوهر در عالم زشت تر و بدخو تر از تو نیست و من بر مصائب تو صبر کردم و صابران اهل بهشتند و زنی در عالم از من زیباتر و بهتر نیست و تو بر این نعمت شکرکننده ای و شاکران نیز اهل بهشتند!!
* قناعت در کلام سعدی
شنیدی که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست چو قانع شدی، سیم و سنگت یکی ست
* آدم جسور بیش از اندیشه اش گام بر می دارد. انسان ترسو می بیند و گام بر نمی دارد. تو سومی باش، ببین و گام بردار. (یوحنا قمیر)
* شخصی به پدر خود که به سفر رفته بود نامه ای نوشت به این مضمون که: بحمدالله تعالی، احوال ما به خیر و خوبی مقرون و بعد از محرومی از دیدار شما، هیچ گونه مکروه روی نداده است، مگر آن که دیواری از سمت قبله ی خانه بر سر مادر و خواهر و برادر و دو کنیزمان فرود آمده و همگی ایشان هلاک شدند. خوشبختانه من و الاغ و گربه نجات یافتیم!! زیاده جسارت است.
* گلو گیر
ای آن که زبان به گفتگویت گیر است صد سلسله دل به تار مویت گیر است
دردی شده بینم به گلویت عارض رندانه بگو، کجا گلویت گیر است!
(فصیح الزمان رضوان)
* زن: عزیزم اگر من بیفتم توی آب، می آیی مرا نجات بدی؟ مرد: اگر بگم آره، می پری؟!!
* لولئی با پسر خود ماجرا می کرد که: تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود برخودار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی ویک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد!! (عبید زاکانی، رساله دل گشا)
* حاکمی در باره ی تعدادی راهزن سیاستی بداد. یکی را امر کرد سر ببرند، دیگری را دست، دیگری را پا و دیگری را گوش، در باره ی یکی از آن ها که دارای ریش بلندی بود و چندان تقصیری نداشت، حکم داد که ریشش را ببرند. وقتی مقصرین را به سیاست گاه می بردند، آن شخص در بین راه خود را به میرغضب چسباند و ریش خود را گرفت و به او نشان داد و با آهنگ محزونی گفت: فراموش نفرمایید، از ما ریش است، از ما ریش است!!
* نکته: می گویند اگر " صحرای کالاهاری" را هم به برخی مدیران بدهند، پس از ۵ سال از خارج " شن" وارد خواهند کرد!!
کمیابی گوشت
بدبختی و فقر و تیره حالی دارم خجلت همه جا ز بی ریالی دارم
از دوری گوشت، روز و شب چون دیزی روی سیه و معده خالی دارم!
(ابوالقاسم حالت)
* خواستگار: نظر شما در باره ی این که مغز خانم ها خیلی کوجک تر از مغز آقایان است، چیست؟ خانم: ببخشید، همیشه کیفیت مهم تر از کمیت است!!
* نکته: خودروهای ساخت داخل شباهت تام با زیر شلواری دارند. با هیچکدام تا جلو در ورودی خانه بیشتر نمی شود رفت!! (شهیدی، ماهنامه گل آقا ۱۴۵)
* روزی کسی " حسن بصری" را غیبتی کرد. حسن فرمود تا طبقی حلوا پیش وی بردند و پیغام فرستاد که شنیدم که بعضی از حسنات به دیوان عمل ما فرستادی، ما نیز حلوایی فرستادیم تا دهان شیرین کنی!!
