تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

موارد كاملا مردانه !

خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته است و موارد مردانه ای را که به نظرش رسیده است و برای خانم ها ممکن است مفید واقع شود به رشته تحریر در آورده است.

ـ مردها نمیتوانند فکر کسی را بخوانند.

- دیدن مسابقۀ فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند. 

- خرید کردن، مسابقۀ فوتبال نیست و امکان ندارد که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم. 

- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد..  

- لطفا چیزی رو که می­خواهید، واضح بگويید. اجازه بدهید کمی روشن­تر بگویم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی­آید. لطفا اصل درخواستتان را واضح بگوئید. 

- «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند. 

- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاری است که ما مردها انجام میدهیم. همدردی کردن وظیفۀ دوستان مونث شماست نه ما مردها. 

- سردردی که هفده ماه است که دارد شما را آزار می­دهد یک مشکل واقعی است. لطفاً با یک پزشک ملاقات کنید. 

- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده است الان به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر. 

- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید. 

- اگر مطلبی که ما گفتیم رو می­شود دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکند منظور ما برداشت دیگر بوده است.  

- شما می­توانید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدهیم یا به ما بگوئید که چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل می­دانید که چطور می­شود آن کار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست به کار شوید. 

- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور.

- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو می­بینند. دقیقاً مثل ویندوز است. برای ما هلو یک میوه است، رنگ نیست. برای ما پرتغال یک میوه است رنگ نیست. ما واقعاً نمیفهمیم رنگ پوست پیازی چیست.  

- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار می­کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ما می­دانیم که شما دروغ می­گوید اما فقط ارزشش را ندارد که آدم سرش را به خاطرآن درد بیاورد. 

- وقتی ما دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگ است … این را واقعاً می­گویم .

- شما به اندازۀ کافی لباس دارید.

- شما کفش، زیادی هم دارید.

- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرم خوب.

- ممنونم که این را خوندید. آره می­دانم امشب باید در آشپزخانه بخوابم. ولی این را می­دانستید برای ما مردها اصلن مهم نیست. فکر می­کنیم رفتیم کمپینگ.

 

**** احمدک****

معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد

سخن های ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد

معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود 

 سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست

 زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

 بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

 ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت

 عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت

 زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگرند

وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند

در اقلیم ما رنج بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

تو کز، کز، تو کز وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد

 سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد

 ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر

 ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید در چشم او

 چرا احمد کودن بی شعور ، معلم بگفتا به لحن گران

 نخواندی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران؟

 عرق از جبین احمدک پاک کرد، خدایا چه می گوید آموزگار

 نمی بیند آیا که دراین میان، بود فرق مابین دار و ندار

 چه گوید؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت

 بگوید كه فرق است مابین او و آن کس که بی حد زر و سیم داشت

 به آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب، به مال پدر تکیه دارند و من

 من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست

 کنم با پدر پینه دوزی و کار، ببین دست پر پینه ام شاهد است

 سخن های او را معلم برید، هنوز او سخن های بسیار داشت

دلی از ستمکاری اغنيا نژند و ستم ديده و زار داشت

 معلم بکوبید پا بر زمین ، كه این پیک قلب پر از کینه است

 بمن چه که مادر زکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است

 يكي پيش ناظم رود با شتاب، به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او زچوبی که بهر کتک آورد

 دل احمد آزرده و ریش گشت، چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کور سوئی جهید، بیاد آمدش شعر سعدی و گفت

 ببین، یادم آمد دمی صبر کن تامل، خدا را، تامل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی .

 

 دعاي پاك و خالص

زني با لباس هاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواربار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواربار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند. فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:  فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...

  سالاری     | لینک  | 

  1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن!
     
  2. سر چهار راه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زودتر راه بيفتند.
     
  3. وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!
     
  4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!
     
  5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد.
     
  6. همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!
     
  7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين.
     
  8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين! 
     
  9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين!
     
  10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه!
     
  11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين!
     
  12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين!
     
  13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين.
     
  14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين.
     
  15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع و گلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين!
     
  16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين.
     
  17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهن هاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!
     
  18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين!
     
  19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين.
     
  20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته!
     
  21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين!
     
  22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين!
     
  23. وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده.
     
  24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!
     
  25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين.
     
  26. بادکنک بچه ها رو بترکونين!
     
  27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين.
     
  28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه مي کنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد.
     
  29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!
     
  30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!)
     
  31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!
     
  32. توي كنسرت هاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين!
     
  33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره)
     
  34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!
     
  35. نصف شب ها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين.
     
  36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين.
     
  37. عكس هاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!
     
  38. پيچ هاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!
     
  39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اون طرف خيابونه رو بپرسين!
     
  40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين.
     
  41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!
     
  42. توي ظرف هاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندق هاي دهان بسته بذارين!
     
  43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!
     
  44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آب هاي جمع شده رد بشين.
     
  45. توي جاي كارت دستگاه هاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!
     
  46. جاي برچسب هاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين!
     
  47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!!
     
  48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!
     
  49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين.
     
  50. ورق هاي جزوه  ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!

هر که نقش خویشتن بیند در آب

پدر و مادر و دختر وپسری هر چهار نفر کر بودند. شبی دور هم نشسته بودند پدر رو به مادر کرد و گفت:خیال دارم از دو شاگردی که در مغازه دارم یکی را بیرون کنم. زن خیال کرد می گوید می خواهم برایت یک جفت کفش بخرم! جواب او را با سر تصدیق کرد و گفت: خیلی کار خوبی می کنی! پدر :کدام یکی شان را بیرون کنم؟ زن: زرد باشه یا مشکی! پدر : رجب علی را بیرون کنم بهتر نیست؟ زن :پاشنه بلند باشه بهتره! پدر:می گی کارمون لنگ نمی شه؟ زن:نمره پام سی و هفته! پدر رو به پسرش گفت :تو چی می گی؟ پسر خیال کرد راجع به دامادیش حرف می زنه، گفت اختیار دست شماست بابا! پدر:می خوام رجب علی را بیرون کنم می گی مشکله؟ پسر:البته که خوشگله منم از اون خوشم اومده! پدر:خیلی پسر زبون بازیه! پسر:البته که باباش راضیه! پدر:شنیده می خوام بیرونش کنم ترسیده! پسر:کی میگه اون ترشیده؟من اونو میخوام توهین نکنین! مادر رو به دختر کرد و گفت:بابات میخواد برام کفش بخره!دختر:شوهر که خریدنی نیست مادر باید خواستگار برام بیاد تا من جواب بدم!! مادر:حالا معلوم نیست کی بخره! دختر:چی داری می گی مامان هنوز عقد نکرده که ببره!!! واقعا بیخود نیست که شاعر گفته: هر که نقش خویشتن بیند در آب....!

دروغگو دشمن خداست

دزدی وارد خانه یکی از ثروتمندان شد وبه اتاقی که گاو صندوق در آن بود رفت. ناگهان چشمش به پلاکی افتاد که روی آن نوشته بود: دسته کوچکی را که کنار صندوق جنب جاکلیدی وجود دارد آهسته بکشید تا درب صندوق باز شود. ولی به محض این که دزد آن دسته را کشید ناگهان تمام چراغها روشن شد و زنگ پر صدایی در ساختمان طنین انداخت همین که خواست فرار کند صاحبخانه را هفت تیر به دست مقابل خود دید رو به صندوق کرده گفت: از ما که گذشت ولی اینو بدون دروغگو دشمن خداست!

 

منبع: انجمن طنز تبيان

  سالاری     | لینک  | 

جملات قصار پشت كاميون ها و... !

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!
آدم دیوانه را بنگی بس است     خانه پرشیشه را سنگی بس است!
اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ می شم! (ژیان)
اگر از عشقت نکنم گریه و زاری     به جهنم که مرا دوست نداری!
اگه الله کند یاری     چه اف باشد چه سوسماری!
اگر خواهی بمیری بی بهانه     بخور ماست وخیار و هندوانه!
التماس 2A!
ای بلبل اگر نالی،من با تو هم آوازم       تو عشق گل داری، من عشق گل اندامی!
ای روزگار با ما شدی ناسازگار!
بپر بالا که گیر نمیاد!
باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم      من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!
بحث 30یا30 ممنوع!

بخور و بخواب کارمه   الله نگهدارمه!
به مادرت رحم کن کوچولو!
بهتر ازمن چه کسی!
جواب: به تو چه، فضولی؟
تا جام اجل نکردم نوش      هرگز نکنم تو را فراموش!
تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی      تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!
تاکسی نارنجی    از من نرنجی!
تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود می گذاریم!
جرم به دنیا آمدن، شهرت = پشیمان، نشانی=بی نشان!
جون من داداش    یه خورده یواش!
جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی     چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!
داداش مرگ من یواش      امان از دست گلگیر ساز و نقاش!
درخت مکر زن صد ریشه دارد     فلک از دست زن اندیشه دارد!
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای     سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!
دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی     دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!
دلبری دارم چو مار عینکی     خوشگل و زیبا ولی کم پولکی!
دنبالم نیا آواره می شی!
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ    ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!
دو دو تا هفتا، کی به کیه!
رخش بی قرار!
رفيق بی کلک مادر!
رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد      رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد!
رود میرود اما ریگزارش می ماند!
زندگی بدون عشق مثل ساندويچ بدون نوشابه است!
زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش است!
«!! zoor nazan farsi neveshtam »
ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود      ز شهر و خانه ام آواره بنمود!
سر پایینی نوکرتم      سر بالایی شرمندتم! (ژیان)
شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است     از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!
شکر بترازوی وزارت برکش   شو همره بلبل بلب هر مهوش! (برعکس هم که بخونی همین می شه)
عشق میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و قلب را عاشق می کند!
قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد      جاده از افتادگی از کوه بالا می رود!
گاز دادن نشد مردی     عشق آن است که بر گردی!
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند     طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!
تمام مرده شویان راضی اند بر مردن مردم       بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!
گلگیرم ولی گل نمی گیرم!
نوکرتم ننه!
یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

به حرمت اشک مادر توبه کردم ...
دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطی صفتی طاقت اسرار نداری ...
بوق نزن شاگردم خوابه ...
بی تو هرگز، با تو عمرا ...
از عشق تو لیلی رفتم زیر تریلی ( واسه گریس کاری )
اگه می تونی این تابلو رو بخونی ، یعنی فاصلت خیلی کمه ، فاصله رو رعایت کن ...
دنبالم نیا ، اسیرم می شی ...

 

 جملات کلیدی پزشکان !! 


این بیماری شما باید فوری درمان بشه:
یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!

خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:
یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایده‌ای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!

یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:
یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!

من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایشهاتون را اونجا انجام بدین:
یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را می‌گیرم!

دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:
یعنی من دارم یه مقاله علمی می نویسم و می خواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم!

اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:
یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچه‌های آزمایشگاه بهتون کمک کنن!

ابن بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!

اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!

فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایده‌ای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیست ها نفرت دارم، نرخ‌های ما رو شکستن!

ممکنه یک کمی دردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمی‌کنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینه‌های درمانتون رو باهاش قسمت کنم !

  سالاری     | لینک  | 

مشت تردید!

 کیستی این وقت شب در می زنی ؟      مشت تردیدی به باور می زنی ؟

گفت : من هستم ، منم در می زنم      مشت تردیدی به باور می زنم

گفتمش : آخر چرا در می زنی      مشت تردیدی به باور می زنی

گفت : دیدم جملگان در می زنند      مشت  تردیدی به باور می زنند

زین سبب این وقت شب در می زنم      مشت تردیدی به باور می زنم

گفتمش : هان ای پسر هی در نزن      مشت تردیدی به این باور نزن

گر ببینم باز هم در می زنی      مشت تردیدی به باور می زنی

نیمه شب من هم میام در می زنم      مشت تردیدی به باور می زنم

به شرطها و شروطها

 می توان حرف حقیقت گفت ، در زیر لحاف      می توان آزاد اندیشید ، پشت کوه قاف

می توان آزاد آزاد آن چه می خواهی نوشت      لیک روی قالبی از یخ و یا بر  روی خشت

می توان سرشار شادی شد ، ولی در بچگی      می توان استاد شد ، در پاچه ورمالیدگی

می توان عاشق شد و خندید اما تو کتاب      می توان در کوچه ها رقصید ، اما توی خواب

می توان فریاد زد چون آدم با جربزه      لیک بهر فروش هندوانه خربزه

می توان گفت و شنید و بحث کرد و قیل و قال      بر سر طعم غذا در خانه با اهل و عیال

می توان جنگید و رزم آورد ، بی هول و ولا      با مگس های سمج یا سوسک های ناقلا

...!

می توان بنشست بر جای بزرگان از قضا      لیک توی فیلم ، گر نقشت نماید اقتضا

می توان راحت شد از این مشکلات بی حساب      با دو بسته مرگ موش خوب یا قدری طناب

می توان بلبل زبانی کرد و در ناب سفت      هر که هالو شد چو ما و شعرهای طنز گفت!

 آبگوشت  

 روزی روزگاری بود

اون زمونای قدیم

تو اتاقی توی یه گوشه شهر

مادری بود و سه تا بچه یتیم

یه شب از زور فشار گشنگی

بچه ها نق می زدن :

 " نه نه ما گشنمونه "

مادره فکری کرد

بعد با خوشحالی

 دست بر هم زد و گفت :

بچه ها فهمیدم

خونه مون داشت اگر

 آشپزخانه ی جادار و قشنگ و اوپن باحالی

گوشه اش یخچالی

 توی یخچال فقط نیم کیلو گوشت

همه چی بود درست

گوشت کوب و قاشق و قابلمه ای

  می گرفتیم از اکرم خانوم

بعد یک دونه پیاز و دو سه تا سیب زمینی

از گلین باجی و اعظم خانوم

نمک و ادویه و فلفل و یک مشت نخود با لوبیا

از زن عباس آقا

گوجه و لیموی عمانی یکی یک دونه

می گرفتیم از اقدس خانوم

یا زن صاب خونه

از دکون رمضون قصاب می خریدیم

و لیکن نسیه

 صد گرم دنبه ی ناب

بعد می موند چراغ

از در و همسایه و اهل محل

می گرفتیم سراغ

یا که از سمساری آقا رجب

 به امانت یک شب

ولی افسوس ... نمیشه ... افسوس

بچه اش گفت : چرا ؟

همه چیزش که مهیاست ننه

 کم و کسری نداریم

مادرش گفت : درست

ولی حیف ...

... نون نداریم !

 

منبع: انجمن طنز تبیان

شاعر: محمد رضا عالی پیام

  سالاری     | لینک  | 

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند!

....................

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

....................

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

....................

یک مشتری نمی‌تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره!!

....................

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه!!

....................

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟!!

....................

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟!

....................

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می‌نویسم.
مرکز : خوب چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟!

....................

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم.
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده.
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می‌کنم...
مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...!!

....................

کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمی‌توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم!

....................

کاربر: من نمی‌توانم کانال‌های تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم!!

....................

کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم، می‌توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید؟!

....................

کاربر: اینترنت من کار نمی‌کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده‌اید، همه سیم‌های کامپیوتر را چک کرده‌اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده‌ام!

....................
کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی‌گوید چون با من لَج کرده است!!

....................

مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم، کامپیوتر شما پیش من نیست!!

....................

مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاه‌تان نصب شده (اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می‌کنم من را ببیند؟!

....................

کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

....................

مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید!!

....................

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

....................

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمی‌تونه پیداش کنه!!

....................

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!

....................

مرکز : الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته!

....................

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی‌کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه‌ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

....................

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می‌تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم...
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می‌کنی!!

  سالاری     | لینک  | 

ای خداوند؛ به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به مبلغان ما حقیقت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مردم ما خودآگاهی و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش. آمین. «نیایش ـ دکتر علی شریعتی»

  سالاری     | لینک  | 

یادش بخیر، هفته نامه بچه ها گل آقا یکی از نشریاتی بود که طرح ابتکاری مرا با عنوان کاربرد طنز و کاریکاتور در طراحی سوال حرفه و فن در بهمن ماه سال ۸۳ انعکاس داد. تیتر صفحه آخر مجله که با لطف مرحوم کیومرث صابری فومنی و دختر ارجمندشان خانم پوپک صابری و همچنین تلاش آقای زراندوز چاپ شد، معلمی که طرحی نو در انداخت بود. لطفا روی تیتر یا تصویر کلیک کنید... 

  سالاری     | لینک  | 

این شعر جاودانه‌ی حسنی را یا خوانده‌اید یا شنیده‌اید. این شعر متعلق به کسی است که دیگر در میان ما نیست. راستی ناگهان چقدر زود دیر می شود!

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
 نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه
باباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام

کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه می ری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده، عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا، سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک  کمی به من سواری میدی؟
- نه که نمی دم
چرا نمی دی؟
واسه این که من تمیزم
 پیش همه عزیزم، اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!

غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه این که من
صبح تا غروب
میون آب، کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
 ناخن دراز واه واه واه

در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومد و اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
 میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
 ببین چقد تمیزه؟
 اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی با چشم گریون
 پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
 میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفته‌ای دو بار می ریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه

حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
می خوام می خوام
حسنی نگو یه دسته گل
 تر و تمیز و تپل مپل

الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
 با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه می گفت:
اگه کاری نداری، بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
 هر چی می خوای فوری بگو
مرغه می‌گفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز می‌گفت:
حسنی  بیا با هم دیگه بریم شنا

توی ده شلمرود
حسنی  دیگه تنها نبود

یادش به خیر

برگرفته از وبلاگ: صندلی

  سالاری     | لینک  | 

شترق........آخ!! آقا چرا می زنی؟ معلم: تا درس بخونی، تا تکلیف هایت را درست انجام بدی. بچه: اگر انجام ندیم چی می شه؟ یکی دیگر از دانش آموزان: اصلا چرا باید درس بخونیم؟ معلم: عزیزم، درس بخونید تا پیشرفت کنین، به یه جایی برسین! همان بچه: آقا اجازه، شما که این قدر درس خوندین، این قدر چپ و راست از دانشگاه فلان تعریف می کنین، چرا سوار آن موتور سیکلت قراضه عهد بوق می شین!؟؟ آن روز همه هر هر خندیده بودند! مانده بود در جواب. گفته بود نمی دانم. آقا معلم سال هاست که دیگر کسی را به خاطر درس نخواندن تنبیه نمی کند....

  سالاری     | لینک  | 

? برای تدریس بهتر، اطلاعات دبیران باید به روز باشد، امّا آیا به روز هست؟! ....چند سال پیش داور جشنواره بودم . دانش آموزی یازده ساله، دیسکت تحقیق خود را به من داد تا داخل رایانه بگذارم و کارش را بررسی کنم. خجالت کشیدم چون اصلاً نمی توانستم با رایانه کار کنم!!؟ طوری که متوجه نشود، بهانه آوردم تا خودش این عمل را انجام بدهد. امّا چشمانش داد می زد که : آقا ، دروغ نگو، چرا آسمون، ریسمون می کنی، بگو بلد نیستم، خلاص!!

  سالاری     | لینک  | 

? الان دانش آموز محوری است. این جمله را برخی بزرگان می گویند. امّا ما معلمان می گوئیم : باید این شرایط به نفع معلم تغییر کند، اتفاقاً به نفع همان دانش آموزان و والدین آنهاست. اگر معلم کنار گذاشته شود، او هم خیلی از چیزها را کنار می گذارد. مثلاً نقش راهنمایی، مشاوره و تربیتی دبیران کمرنگ شده است ... آن قدر اوضاع قمر در عقرب شده است که در کلاسی از دو بچه خواستم تخته را پاک کنند، آن چنان چپ چپ نگاهم کردند و بی تفاوت روی صندلی خود لمیدند که از دستور! خود پشیمان شده و خودم تخته را پاک کردم. اشتباه نکنید مدرسه غیرانتفاعی نبود!

? در دوره ی راهنمایی مدرسه ی ما فقیرنشین بود و امکانات کم. هر روز باید خودرو یکی از دبیران را به نحو مطلوب شستشو می دادیم. البته این قضیه ربطی به مورد قبلی ندارد!!!

  سالاری     | لینک  | 

 ? به قول شهید رجایی : معلمی عشق است که اگر عاشق نباشی بدترین شغل دنیاست!

? دانش آموزی تعریف می کرد : ما معلمی داریم که حاضر نیست یک کلمه روی تخته بنویسد، طرف می گوید : پودر گچ بهداشتی نیست، مریض می شوم!، می گفت : اگر کتبی بگیرد یا
ورقه ها را بر نمی گرداند یا به درس خوان های کلاس می دهد تا آن ها را تصحیح کنند! طرف
می گوید : نمی رسم!، می گفت : موقعی که می خواهد شفاهی بپرسد از ما می خواهد که از بچه ها بپرسیم و نمره اش را در دفتر مدرسه ثبت کنیم! طرف می گوید: حنجره ام خراب است!،
دانش آموز می گفت : درس را هم یک هفته در میان می دهد و حاضر، غایب را هم مبصر انجام
می دهد، بررسی تکالیف را هم به عهده بچه های درس خوان می گذارد و ..... به آن دانش آموز گفتم : می دانی شهید رجایی گفته است...

  سالاری     | لینک  | 

? یکی از اساتید هنر می گفت : از من سؤال کردند که چرا خط تان زیباست و من جواب دادم: خدا پدر معلم هنرمان را بیامرزد که آن قدر با ترکه های انار بر دستمان کوبید تا ... امّا حالا اگر به بچه مردم بگویی بالای چشمت ابروست آن چنان زیر حرف و حدیث بزرگ و کوچک دست و پا می زنی که آدم عطایش را به لقایش می بخشد. چند سال پیش در مدرسه ای 2 نمره از انضباط  یک پسر لوس و از خود راضی کم کردم، مثل توپ در همه جا صدا کرد. قشقرقی توسط مدیر و والدین به راه انداخته شد که نگو و نپرس. طومار نوشتند علیه ما که بچه زبانم لال می خواسته یک کاری دست خودش بدهد و چه و چه...یاد انواع و اقسام کشیده های دوران مدرسه افتادیم، با جا یا بی جا!!!  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

  سالاری     | لینک  | 

دیروز ۳/۴/۸۷ مسابقه وبلاگ نویسی به صورت عملی انجام شد. از چهل نفر، بیست نفر شرکت کردند.خوشبختانه این تعداد موفق شدند که وبلاگ مورد نظر داوران را تکمیل کنند، جز من که با آمادگی نسبتا خوب به پژوهشگاه رفتم اما اصلا موفق نبودم؟؟؟؟ جالب است بدانید که بنده در هیچ کلاس رایانه  شرکت نکرده و تا ۴ ماه پیش با دنیای مجازی بیگانه بودم!! الان اما خدا را شاکرم که تمام کارهای این وبلاگ را خودم انجام می دهم ولی چون فقط در بلاگفا کار کرده بودم، ناگهان با قالب پارسی بلاگ روبرو شدم و........ خوب بود همکاران حداقل هفته پیش این مطلب را اعلام می کردند تا امثال من که تجربه لازم را ندارند، این طوری سورپرایز نشوند!! به هر حال امیدوارم این برنامه های مفید در سال های آینده با برنامه ریزی بهتری انجام بگیرد و مراحل فراخوان کاملا پیش بینی گردد. در پایان بار دیگر از همه دوستان دست اندر کار این مسابقه تشکر می کنم.

  سالاری     | لینک  | 

? مجله رشد نوشته بود، هیئتی برای بازدید از مدارس ژاپنی به آن دیار عزیمت کرده بودند. مدیر مدرسه ژاپنی گفته بود که ما اینجا برای دانش آموزان زرنگ مان تکلیف بیشتری مشخص می کنیم، که این حرف باعث تعجب ایرانی ها شده بود... خب تعجب هم دارد زیرا ما آن چنان بلایی بر سر تنبل ها می آوریم که اشکشان جاری می شود ولی شاگردان زرنگ را در پر قومی خوابانیم و اگر در جلسه امتحان مشکلی برایشان پیش آمد، حتی حاضریم جواب سوال را هم برایشان بگوییم! گناه دارند دیگه!!

  سالاری     | لینک  | 

? فیلمی مستند از شبکه 4 سیما را تماشا می کردم. تهران سال 1330 را نمایش می داد. دوربین به کلاس درس وارد شد. فضای کلاس، چیدمان میز و نیمکت ها، نقشه های آویزان شده به دیوار، کره جغرافیایی روی میز معلم، سطل زباله، متکلم وحده بودن دبیر، نحوه نشستن معلم و دانش آموزان، پنجره های کلاس، نحوه ی پرسش شفاهی از بچه ها، روش تدریس، انفعال بچه ها و ساکت بودن آنها تا آخر تدریس، شکل و شمایل و سر و وضع دبیر و دانش آموزان با الان مو نمی زد!...
خنده ام گرفت، زیرا پس از گذشت پنجاه و شش سال هنوز سیستم آموزشی کشور دست نخورده، صامت و ساکن به مانند آن سال ها راه خود را ادامه می دهد و هیچ نشانه ای از تحول در آن دیده نمی شود، چرا؟!

  سالاری     | لینک  | 

نتایج وبلاگ نویسی آموزش و پرورش استان یزد پس از 6 ماه اعلام شد. چهل نفر. من ردیف هفدهم! ناحیه دومی ها، اما همگی هفده به بعد هستند!!  اول: ممنونم از دوستانی که این طرح را در سطح استان اجرا کردند، چون چیزی از وبلاگ نویسی نمی دانستم و به اطلاعاتم اضافه شد. دوم: اگر مشکلی وجود ندارد، امتیاز دبیران را اعلام نمایید. سوم: آدرس وبلاگ همکاران را در سایت بگذارید، تا فرهنگیان شریف استان ضمن بررسی مطالب دبیران، خودشان درباره نتایج این فراخوان به قضاوت بنشینند.  چهارم: اگر داور بخش حرفه و فن آقای.... باشند، بنده به خاطر مسائلی، رای و نظرشان را قبول ندارم! البته ما می دانیم که سرگروه شدن آقای..... نه به عنوان شایسته سالاری، بلکه به صورت سفارشی از جناب..... به او رسیده است، وگرنه دبیران حرفه و فن استان به ایشان رای نداده اند. حال مدرسه نمونه چه چیز خارق العاده ای از ایشان دیده اند که 9 ساعت یا بیشتر کلاس های مدرسه نمونه دولتی ناحیه 2 را به عنوان اضافه کار به این آقا- که جا به جا دبیران حرفه و فن ناحیه2 را تحقیر می کنند- مرحمت نموده اند، خدا می داند. اما سوال اینجاست که اصلا چرا سرگروه های حرفه ناحیه 2 از این شخص برای رفع اشکال دعوت می کنند؟ مگر آن ناحیه چند بار از ما و شما دعوت کرده اند که مثلا اشکال های درسی دبیران آن ها را برطرف کنیم؟! به هر حال وظیفه ما گفتن بود.........

 

 

                                                 

  سالاری     | لینک  | 

*بزرگی می گفت : اعتقادی به نمره محوری ندارم، ولی بدون دلیل هم نباید کسی را به پایه های بالا فرستاد. الان بچه ها متوجه شده اند که به آن ها نمره می دهیم، پس دلیلی برای فشار آوردن به مغزشان ندارند. امّا در ژاپن سخت ترین امتحان آنها از سوم راهنمایی به اوّل دبیرستان است! ولی در اینجا از دبیر مربوطه می خواهند که کسی تجدید نشود تا آمار قبولی بالا برود. حتی در مدارس خاص که  نمره پایین یافت نمی شد، الان وضعیت دیگری حکفرماست!

معلمی داشتیم در پایه ی ابتدایی. درست سی سال پیش. ایشان شیوه های نوین تدریس و روش های فعال یاد دهی، یادگیری را بسیار متین، زیبا و علمی ارائه می کرد. همه عاشقش بودیم. شیوه های منحصر به فردی را به کار می برد که پس از سال ها به زور کلاس های ضمن خدمت، جشنواره های الگوی برتر تدریس، کتاب و جزوه و...کمتر معلمی حاضر به اجرای این روش ها در کلاس های پر جمعیت امروزی است!!

 

                                         

  سالاری     | لینک  | 

بهار فصل رویش جوانه هاست؛ فصل شکفتن و نو شدن طبیعت ستایش گر. گرچه به هر نفس، ما و جهان نو می شویم و زندگی می یابیم، این نو شدن در بهار بیشتر رخ می نماید و زنده شدن را در آینه بهار، روشن تر می توان دید. فصل بهار، فصل معلمی است؛ چون معلم مثل بهار، منشا خلاقیت، زایندگی و دگرگونی در دل و جان است. با معلم باغ اندیشه ورزی دانش آموزان بارور می شود و شکوفه های دانایی و روشنایی در دل آنها می شکفد. بهار آموزگار درس شکوفایی است. معلم است که با طنین دل نواز چکاوک و گنجشک، رویش یاس و اقاقیا و اطلسی، خرامیدن سبزه ها در باد و نسیم جان بخش بهاری، تولد دوباره، تحول و سر زندگی را به دانش آموزان می آموزد. بیاییم آیین معلمی را از بهار بیاموزیم! همان رسم معلمی که آیین انبیاست. به فرموده امام علی(ع): خداوند، پیش از آن که از جاهلان پیمان بگیرد که بیاموزند، از عالمان پیمان گرفته است که دانسته های خود را به دیگران بیاموزند. معلم، باید به شاگردانش، هم بال پرواز بدهد، هم چراغ بینش، هم پای رفتن، هم چشم دیدن؛ و این کار کمی نیست........یاد و خاطره استاد شهید، مرتضی مطهری و هفته معلم را گرامی می داریم.

 

                              

                                            

  سالاری     | لینک  | 

?بزرگی می گفت : اعتقادی به نمره محوری ندارم، ولی بدون دلیل هم نباید کسی را به پایه های بالا فرستاد. الان بچه ها متوجه شده اند که به آن ها نمره می دهیم، پس دلیلی برای فشار آوردن به مغزشان ندارند. امّا در ژاپن سخت ترین امتحان آنها از سوم راهنمایی به اوّل دبیرستان است! ولی در اینجا از دبیر مربوطه می خواهند که کسی تجدید نشود تا آمار قبولی بالا برود. حتی در مدارس خاص که  نمره پایین یافت نمی شد، الان وضعیت دیگری حکفرماست!.............

                          

 


ادامه مطلب
  سالاری     | لینک  | 

 

? در نروژ یک پیرزن به خاطر اشتباه رایانه به افتتاحیه یک مهدکودک دعوت شد!

? حشره کش جدیدی در سوئد اختراع شده که موجب یخ زدن حشرات می شود!

? دانش آموز آلمانی یک تختخواب بی رحم اختراع کرده است که یک دقیقه بعد از صدای زنگ تشک را بلند و فرد خواب آلود را روی زمین پرت می کند!

 

                                


ادامه مطلب
  سالاری     | لینک  |