تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

زیرشلواری

طرف با كُت و زیرشلواری تو خونشون نشسته بوده. ازش می‌پرسن: واسه چی تو خونه كت پوشیدی؟ میگه: آخه شاید مهمون بیاد! می‌پرسن: پس چرا دیگه زیرشلواری پوشیدی؟! میگه: خوب شاید هم نیاد.

فرقون

غضنفر دو تا بلوک سیمانی رو گذاشته بود رو دوشش و می‌برد بالای ساختمون. صاحب‌كارش بهش گفت: تو كه فرقون داری،‌ چرا اینا رو می‌گذاری رو كولت؟! غضنفر جواب داد: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتمو اذیت می‌كنه.

وسطی

به یکی میگن: چند تا بچه داری؟ میگه: دوتا. میگن:كدومشون بزرگتره؟ میگه: وسطی!

دور کمر

یکی طناب بسته بود به کمرش، میگن: چرا این کارو می‌کنی؟ میگه: می‌خوام خودکشی کنم. میگن: خوب احمق ببند به گردنت. میگه: نه بابا بستم به گردنم، داشتم خفه می‌شدم.

نکته‌ی انحرافی

غضنفر از یک نفر می‌پرسه: اگر گفتی اون چه وسیله‌ای هست که توش باروت می‌ریزن، ماست هم می‌ریزن و شلیک می‌کنن؟ یارو پیش خودش گفت: «تفنگ که نمی‌تونه باشه. چون میگه ماست هم توش می‌ریزن!» جواب میده: نمی‌دونم. چیه؟ غضنفر میگه: تفنگ! یارو شاکی میشه و میگه: اهه! پس ماست این وسط چیکار می‌کنه؟ غضنفر میگه: نکته انحرافیش بود داداش!

فردوسی

از یه نفر می‌پرسن: اسم كوچیک فردوسی چیه؟ میگه:میدان! 

در را ببند!

به طرف میگن: در رو ببند، هوای بیرون سرده. میگه: مثلاً من درو ببندم، هوای بیرون گرم میشه؟!

خواب شیرین

غضنفر با یه تهرانی و یه اصفهانی با هم میرن یه خربزه میخرن. میگن هر کی که امشب شیرین ترین خواب رو دید، اون خربزه رو بخوره. صبح که بیدار میشن تهرانیه میگه: من دیشب خواب دیدم تو مسابقه دو شرکت کردم و نفر اول شدم. اصفهانیه میگه: من خواب دیدم با تمام فامیل رفتیم یک جایی که همه جور خوراکی بود، مفت مفت! ما هم هی می‌خوردیم. می‌بینن غضنفر هیچی نمیگه. میگن: تو چی خواب دیدی؟ میگه: والله من هر کاری کردم خوابم نمی برد، ساعت 3 بلند شدم خربزه رو خوردم.

خفه!

به غضنفر ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه: شنا ياد نمي‌گرفتيم، در نتيجه همه خفه مي‌شديم.

مرده‌ی زنده

غضنفر قبرکن بوده، یه روز داشته یه مرده را خاک می‌کرده که یهو مرده زنده میشه و همه فرار می‌کنن. بعد از یکی دو دقیقه غضنفر داد میزنه: برگردید برگردید، نترسید، کشتمش.

فوتبال بانوان

دلیل پیشرفت نكردن فوتبال خانوم‌ها: 1- عمرا 11 تا خانوم توی زمین مث هم لباس بپوشن. 2- عمرا توی بازی بعدی هم همون لباسا رو دوباره بپوشن!

زبون مشهدی

یک فعل 5 منظوره در لهجه‌ی مشهدی:
1- موبوروم: من برم.
2- موبوروم: می‌برم (قیچی می‌کنم.)
3- موبوروم: می‌برم. (مثلا از اینجا می‌برم!)
4- موبوروم: من برنده میشم.
5- موبوروم: موی من بور است! 

بلیط

غضنفر میره خواستگارى، به دختره يه بليط اتوبوس میده! باباي دختره حسابی شاكى ميشه و ميگه: هوی مردک، اين چيه؟ غضنفر ميگه: احمق ارائه‌ی بليط نشان دهنده‌ی شخصيت شماست. 

ریش تراش

اصفهانیه میره سربازی، وقتی برمی‌گرده بابا و داداشش رو می‌بینه که با کلی ریش جلوی در هستند. می‌زنه زیر گریه و میگه: من طاقتشو دارم. بگین چی شده؟ باباش میگه: آخه احمق! چرا ریش تراشو با خودت برده بودی؟

بدیهیات

از یارو می‌پرسن: چند تا بچه داری؟ میگه: دو تا. می‌پرسن: کدومشون بزرگترن؟ میگه: خوب اولی!

گاو نفهم

غضنفر با زنش رفته بود سینما. توی فیلم یهو یه گاوه شروع کرد به دویدن به طرف تماشاچیا. غضنفر بلند شد که فرار کنه. زنش گفت: ‌بابا خجالت بکش! این فیلمه. غضنفر: زن! من و تو می‌دونیم فیلمه، این گاوه! نمی‌فهمه که!

تعجب معدوی

اصفهانیه موز میخوره، معده‌اش تعجب می‌کنه! 

مکان: بیمارستان

غضنفر یا یه نفر حرف میزد، پرسید: تو کجا به دنیا اومدی؟ یارو: تو بیمارستان! غضنفر: آخی مریض بودی؟

زن مردم

به غضنفر میگن: چرا زن نمی‌گیری؟ میگه: ای بابا، کی میاد زنش رو بده به ما؟! 

ایشالله

طرف داشته ميرفته ماشين بخره،‌ زنش ازش می پرسه: داری كجا ميري؟ ميگه: دارم ميرم ماشين بخرم. ميگه: ايشاالله بگو. جواب میده: برو بابا دلت خوشه! ماشين خريدن كه ايشاالله گفتن نداره. از قضا ميره تو راه پولشو ميدزدن. دست از پا دراز تر بر ميگرده خونه‌، در ميزنه. زنش ميگه: كيه؟ ‌ميگه: ايشالله منم!

حساب کتاب

غضنفر رو ميكنن رئيس صدا و سيما، بعد از دو روز بر كنارش ميكنن. رفيقاش ازش می پرسند: چی شد؟ ميگه: هيچی فقط ماه رمضون وسط اذون آگهی پخش كرديم!

نبوغ در تشخیص

دو نفر دو تا گاو ميخرن، ‌اولی به دومی ميگه: حالا چی كار كنيم كه گاوامون با هم اشتباه نشن؟ دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن، من يه گوش گاومو ميكنم. بعد از چند وقت، ‌گاو اولی هم گوشش گير ميكنه به يه جايی كنده ميشه. ايندفعه ‌دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن من دم گاومو ميكنم. از قضا بعد از چند وقت دم اون يكی گاوه هم كنده ميشه. خلاصه هی اولی ميزنه يه جای گاوشو ناقص ميكنه، اون يكی گاوه هم همون بلا سرش مياد. آخر سر اولی شاكی ميشه به دومی ميگه: اصلاً سفيده مال من سياهه مال تو!

اول می برند بعد می شمارند

تو جنگل يه روباهه داشته به تاخت در می رفته. ازش ميپرسن: واسه چی فرار ميكني؟ ميگه:‌ آخه شير يك قانون گذاشته، هر كی سه تا بیضه داشته باشه، ‌يكيشو می برند! بهش ميگن: خوب تو چرا فرار ميكني؟ تو كه دو تا داري! ‌ميگه: آخه اول ميبرن، بعد ميشمارن!

دماغ گنده

یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو می‌بینه ازش می‌پرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟ میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش. اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی می‌بینش. ازش می‌پرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟ جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!

ماستمالی

یه نفر توی مسابقه‌ی بیست سوالی شرکت می‌کنه و طبق معمول همون اول می‌پرسه: تو جیب جا میشه؟ مجری جواب میده: بله، اما جیبتون ماستی میشه!

صحنه‌ی آهسته

تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، غضنفر پای تلویزیون نشسته بود. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون دادن، غضنفر شاکي شد و شروع کرد به داد و هوار کردن که: حالا اونقدر نشون بده تا دروازه‌بان بگيردش!

قایق

یارو میفته تو یه جزیره، آدم خورا می‌گیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم، باهاش قایق درست می‌کنیم. ترکه سریع یه چاقو ور میداره میذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاین، وگرنه ‌قایق‌تون رو سوراخ می‌کنم‍!

ساعت کاغذی

یارو با زنش دعواشون میشه، ‌با هم حرف نمي‌زدن. زنش وقتي شب ميره بخوابه، يک يادداشت براي شوهرش مي‌ذاره که: منو فردا ساعت 6 بيدار کن. صبح وقتی زن ساعت 10 از خواب پا ميشه، ‌مي‌بينه شوهرش براش يه يادداشت گذاشته که: پاشو، پاشو ببینم! ساعت شيشه!

مبارزه با راهزن

غضنفر میخواسته بره به حساب هر چی راهزن اطراف شهرشون بوده برسه. ملت هم میان هر کی یه چیزی براش میاره، یکی شمشیر میاره، یکی خنجر میاره و حسابی مسلحش کردن. خلاصه غضنفر راه میفته و بعد از یک هفته خونین و مالین برمی‌گرده. مردم دورش جمع شدن و پرسیدن: چی شد؟ چی کار کردی؟ غضنفر پامیشه یا حال زار میگه: بابا یه دستم شمشیر بود یه دستم خنجر، با دندونام می‌جنگیدم؟!

مسافر کشی

پنج تا داداش پولاشون رو میذارن رو هم تاکسی می خرن، بعد از چند وقت ورشکست می شن. اگه گفتی چرا؟ چون پنج تایی با هم می رفتن مسافرکشی!

شوهر بهتر است!

به پیرزنه میگن: ننه شوهرت بدیم یا بفرستیمت مكه؟ میگه: ننه مكه كه فرار نمی‌كنه!

زیر سوال

غضنفر رو مي‌برن زير سوال، له ميشه!

رویای سوسکی

یه سوسک میفته تو دستشويی میگه: منو این همه خوشبختی محاله، محاله، محاله! 

عذاب نازل شود

مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت: این پسر مرا اطاعت نمی‌کند، او را بترسانید! معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کله‌اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد. وقتی به هوش آمد، به معلم گفت: زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسرم را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید! معلم پاسخ داد: فرقی ندارد! وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم می‌سوزند. 

گاوداری

یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن: شمابه گاواتون چی میدی میخورن؟ میگه: پوست هندونه، طالبی و... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میرن و می‌پرسن: چی میدی میخورن؟ يارو می‌ترسه و میگه: چلوكباب، چلومرغ،... این بار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه: والا نمیدونم! پولشو میدم، خودشون میرن میخرن بیرون هر چی بخوان، می‌خورن!

لاف

یه تهرانی برای یه آبادانی داشت لاف میزد و میگفت: من یك سگ دارم وقتی میخواد بیاد تو خونه در میزنه! آبادانیه: مگه سگت كلید نداره ؟ 

نونوایی

غضنفر ميره تو صف نونوايي، شاطره ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. غضنفر ميگه: ببخشيد ميشه جمع‌تر وايسين نون به ما هم برسه!

رمضان و المپیک

مناجات غضنفر باخدا: خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار در یک کشور برگزار کن! 

من گاوم!

آفایی عصبانی وارد دفتر مدرسه شد و رفت محکم زد روی میز ناظم و گفت: آفای ناظم من گاوم! ناظم تعجب کرد و گفت: آقای محترم این حرفا چیه میزنین؟ یارو دوباره کوبید روی میز و گفت: عرض کردم من گاوم! ناظم گفت: خجالت بکشید آقا! یارو گفن: خوب وقتی به بچه من میگین گوساله، حتما من گاوم دیگه!

حرف شوهر

از دختره می پرسن: شوهر چند حرف داره؟ میگه: اگه پیدا بشه حرف نداره!! 

آشناست!

یارو میره جلوی آینه، میگه: چقدر قیافه‌ی طرف آشناست. خوب كه فكر می‌كنه میگه: آها فهمیدم، همون پدرسوخته‌ای كه دیروز تو آرایشگاه دو ساعت زل زده بود به من!

خرم گم شده است!

ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد. پرسیدند: شکر برای چیست؟ گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.

سحره

به یارو میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم. خودم فردا بهش زنگ میزنم!

 

منبع: سايت آي طنز

  سالاری     | لینک  | 

تك بيت ها

بر لبم كس خنده‌اي هـرگز نديد الاّ مگر            در ميــان گـــريه بر احوال خود خنديده‌ام

نزاري قهستاني

لبش به خنده و چشمش به غمزه مي‌گويد          كه خـــون هر كه بريزيم خونبها اينجاست

نهاوندي

هيچ كس جانا نمي سوزد چراغش تابه صبح          پر مخند اي صبح صادق بر شب تار كسي

قصّاب كاشاني

نيست ‌اين ‌غنچة خندان كه شكسته است به باغ    دل خونين جگران است پريشان از تو

هلالي جفتائي

مي روي خرّم و خندان و نگه مي‌نكني          كه نگه مي‌كند از هر طرفت غمخواري

سعدي

خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد         زين همه درد خموشانه كه بر جان من است

مهدي سهيلي

دانم دگر كه در پي آن خنده هاي مهر           گر هست جز سپيدي دندان كينه نيست

فريدون توللي

تا روزگار و تجربه آيد به سر، دريغ             عفريت مرگ خنده زند روزگار نيست

فريدون توللي

نه همين مي‌رمد آن نوگل خندان از من            مي كشد خار در اين باديه دامان از من

كليم كاشاني

بي تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را            خندة گل درد سر مي‌آورد آزرده  را

كليم كاشاني

چون ‌زلعلت خنده خيزد ديدة من اشك ريزد          كاين گهر باشد نثاري پيش لعل نوشخندت

فرصت الدوله شيرازي

خنده بدمستي است در ايّام ما هشيارباش           محتسب بو مي‌كند اين جا دهــان پسته را

طالب كاشاني

جانم به لب رسيد و لبم بر لبش نخـورد            بــــر روي مــــن زمهـــر تبسّم نمي كند

احمد بختياري

دهان ‌غنچه‌ خوش باشد سحرگه‌ چون شود خندان     ولــي ذوق دگر دارد لبت هنگام خنديدن

همام شيرازي

خنده كن خنده چو سوري ز طرب با دلبر           مست شو مست، چو نرگس به چمن بادلدار

رهي معيّري

 

بديهه سرايي ها و حاضر جوابي ها

* در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

 ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام     با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام


خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهـار       زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام!


* چون سلطان سنجر به عزم تسخیر ممالک ماوراء النّهر برفت و با گورخان ختائی مصاف داد. همه خوانین ماوراء النّهر با یکدیگر اتّفاق نموده بر لشکریان سنجر هجوم آوردند و در آن جنگ بر سلطان سنجر شکست افتاد. سنجر عقب نشینی کرد و چون بر لب جیحون فرود آمد به غایت ملول و ناراحت و محزون بود. فرید الدّین کاتب در آن لشکر کشی همراه بود. سلطان گفت: ای فرید دیدی که ما را چگونه چشم زخمی رسید؟ در این حال چیزی بگوی که بار غم از دلم بردارد وی فوراً این رباعی را بگفت:

شاها زسـنان تو جهانی شده راست           تیــغ تـو  چهـل سـال ز اعــدا کیـن خـواست


گر چشم بدی رسید آن هم ز قضاست         کان کس که به یک حال بمانده است خداست

* گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بي‌سوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن مي‌گوئيم و او هم اگر شعر مي‌داند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند. حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب مي‌گويم و اگر نتوانستم رفع زحمت مي‌كنم. پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند.

نخست عنصري گفت:  

چون عارض تو ماه نباشد روشن

عسجدي ادامه داد:

مانند رخت گل نبود در گلشن

فرّخي اضافه كرد:

مژگانت همي گذر كند از جوشن

نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود:

مانند سنان گيو در جنگ پشن.

كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.

* شبی در مرو برف زیادی بارید و سلطان سنجر در آن وقت در مرو بود. مهستی شاعر معروف و خوش قریحه نیز در خدمت سلطان سنجر بود. سلطان که عزم شکار داشت از مهستی پرسید که هوا چگونه است. مهستی نگاهی به بیرون انداخت و این رباعی را بالبدیهه بگفت:

شاها فلکت اسب سعادت زین کرد                 وز جمله خسـروان ترا تحسـین کرد

تا در حـرکت سمـند زرّیـن نعـلت                   بر گل ننهـد پـای، زمین سیمـین کرد

* سلطان سنجر در ميدان به بازي چوگان مشغول بود از اسب به زمين خورد و به سختي مجروح شد. معزّي كه همراه سلطان بود گفت:

شاها  ادبي كـــن فلك بد خـــو را              كو  زخـــم  رســـانيد  رخ نيكــــو را

گر گوي خطا كــــرد به چوگانش زن              ور اسب خطا كرد به من بخش او را!

شاه متبسّم شد و اسب خود را به او بخشید.

* گويند چون مادر هلاكوخان وفات يافت يكي از علما كه با خواجه نصيرالدّين طوسي دشمني داشت به هلاكـو گفت كه در قبر نكير و منكر از مردگان در باب اعتقادات انسان ها سـؤالاتي مي كنند و چون مادر تو بي‌سواد است و شايد نتواند خوب جواب بگويد بهتر است خواجه نصيرالدّين را به همراه مادرت در قبر دفن كني كه جواب نكير و منكر را او بگويد. چون خواجه از اين سعايت با خبر شد به سلطان عرض كرد كه سؤال نكير و منكر در قبر براي همه كس مسلّم است و حتّي براي شما سلاطین هم هست، بهتر است مرا براي خود نگه داريد و فلاني را كه شخصي عالم و دانا است در قبر مادرت دفن كني. هلاكو منطق خواجه را قبول كرد و آن سعايت كننده را در قبر مادر هلاكو گذاشتند!

* ابومنصورسجستانی فقیه را پرسیدند که چون در صحرائی برسر چشمه رسیم و خواهیم که غسلی کنیم روی به کدام سمت کنیم ؟ گفت به سمت جامه های خود تا دزد نبرد!

* گویند روزی رشیدالدّین وطواط به دربار سلطان سنجر حضور یافت سلطان بدون توجّه او را زیردست بعضی از اشخاص دیگری جای داد. شاعر ناراحت گردید و ارتحالاً این قطعه لطیف را بگفت :

دانی شاها  که  دور  فلک در هزار ســال          چـون  من  یگانه ای ننماید به صد هنر

گر زیردست  هر کس و  ناکس نشــانیم            آنجا لطیفه ای است بدانم من آن قدر

بحر است  مجلس تو و در بحر بی خلاف            لؤلؤ  به  زیــر  باشد و خـاشاک بر زبر

* مردي كه دعوي ظرافت مي‌كرد در حضور جامي گفت من چهار درهم دارم مي‌خواهم با آن چيزي بخرم و بخورم و سير شوم و باقي را بفروشم و باز چهار درهم خود حاصل كنم. جامي گفت برو شكنبه بخر مغزش را خورده پوستش را به بيش از چهار درهم بفروش.

* نادر شاه افشار در یکی از جنگها مردی را دیـد که نهایت شجـاعت و شهــامت را به خرج می دهد و با دو دست شمشیر می زند. به وی نزدیک شد و پرسید: تو کیستی و پدرت که بود و اهل کجائی؟ او با شجاعت جواب داد شاهنشاها نام من شیر افکن پدرم سهراب اهل اصفهان . نادر با آن صدای مهیب خود پرسید که در آشوب افغان در اصفهان تو کجا بودی ؟ مرد گفت: من بودم ولی تو نبودی! نادر از حاضر جوابی او خوشش آمد و گرامیش داشت .

نام سال ها

سابقاً به تبعیّت از تقویم ترکان ایغوری که برای هر سال نامی نهاده بودند. در ایران نیز سالها را به نام های مزبور می شناختند و در تقویم ها نیز ثبت می کردند و بدین ترتیب برای یک دوره دوازده ساله نام گذاری شده بود و اسامی مزبور بدین قرار بوده است: موش– گاو- پلنگ– خرگوش– نهنگ – مار– اسب– گوسفند– میمون– مرغ- سگ– خوک– و این همان نامهائی است که ابونصر فراهی در کتاب نصاب الصبیان آنها را در این رباعی به نظم در آورده است .

موش و  بقر و  پلنگ و خرگوش              زین چار چو بگذری، نهنگ آید و مار

و آنگاه به اسب و گوسفند است شمار      حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

و امّا برای تشخیص اینکه هر سالی بر اساس این تقسیم بندی با کدام یک از نام این حیوانات مطابق است ساده ترین روش این است که از سال خورشیدی هجری عدد 6 را کم و سپس باقیماندۀ آن را بر عدد 12 تقسیم نمائیم و عدد باقیمانده که حتماً از عدد 12 کمتر است از نام موش بشمریم نام سال مطلوب بدست می آید. مثال: می خواهیم بدانیم سال 1382 با کدامیک از نام حیوانات مطابقت می کند. نخست از سال 1382 عدد 6 را کم می کنیم سپس باقیمانده را بر عدد 12 تقسیم می کنیم باقیماندۀ آن تقسیم 8 است و هشتمین نام از سلسله متوالی اسامی حیوانات گوسفند می باشد پس سال 1382 سال گوسفند است.

ماههای عربی

ز محـرم  چـو  گذشـتی  چه  بود  ماه صـفر               دو  ربیـع  و  دو جمـادی ز پـی یکدیگر

رجب است از پی شعبان و رمضان و شوّال               پس به ذیقعده و ذیحجّه بکن نیک نظر

فصول اربعه

ربیع اسم بهار آمد خریف اسم خزان آنگه      شتا و صیف بی شبهه زمستان است و تابستان

ماه عسل!

نو عروسي ز صفا گفت شبي با داماد         نام اين مه چه كسي ماه عسل بنهاده است؟

گفت داماد به لبخند جوابش كاين ماه         مـاه غسـل است ولـي نقطة آن افتاده است!!

 

منبع: انجمن طنز سايت تبيان

  سالاری     | لینک  |