معما
به غضنفر ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالای درختو؟! يارو هرچی فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ غضنفر ميگه بخاري! يارو كف ميكنه، ميگه: باباجان بخاری زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولی تابستونا چه جوری بالای درختو گرم می كنه؟ غضنفر ميگه: بخاری خودمه دوست دارم بگذارمش بالای درخت!
سندگذاری
طرف ميفته تو جوب، سند ميگذاره مياد بيرون!
دارایی
یه روز مدیر مهد کودک به یکی از بچه ها میگه: تو مامان داری؟ میگه: نه!
میگه: بابا داری؟ میگه: نه! مرده میگه: پس چی داری؟ میگه: جیش دارم!
کمک به انتفاضه
یکی از برادران سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: حاجی اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!
دیسکو
غضنفر ميره ديسكو، همهی پولاشو شاباش ميده!
پس فطرت
یکی بچهاش بعد از عيد فطر به دنيا مياد، اسمشو ميگذاره: پس فطرت!
ایفل
غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن که: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع نشه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غضنفر ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غضنفر ميگه: ...ها! پس حتماٌ برج ايفله!
کچلیت
بچه: مامان اون آقاهه رو ببين كچله! مامان: هيس... ميفهمه. بچه: ميگه تا حالا نفهميده؟
پله برقی
بر اثر قطع برق در یکی از شهرهای کشور، ده ها تن از هموطنانمان، ساعتها روی پلههای برقی گیر کردند!
اجبار
به مشهدیه میگن: اگه تو یک اقیانوس افتاده باشی و دو تا کوسه از دو طرف قصد خوردنت رو داشته باشن، چیکار میکنی؟ مشهدیه میگه: مُرُم نوک درخت. میگن: مرد حسابی تو اقیانوس درخت کجا بود؟
میگه: مجبورُم، مِفَهمی؟!
لی
غضنفر به یک شلوار لی میگه: لیوان، به دوتاش میگه: لی لی، به سه تا میگه: تریلی، به چهارتاش میگه: چارلی، به پنج تاش میگه: لی لی تو تریلی، به شش تاش میگه: لی لی با چارلی، به هفت تاش میگه: خیلی!
خوشبختی
اگر گنجشک بر سرت فضله کرد، اشکالی ندارد. برو خدا را شکر کن که گاوها پرواز نمیکنند!
ضایع
پسره جلوی دبیرستان دخترانه میافته توی جوب! واسه اینکه ضایع نشه میگه: هر کی منو در آورد، مال خودش!
حیرت
یارو در حیرت بود و میگفت: عجیبه. پرسیدن: چی عجیبه؟! گفت: ۱۰۰ هزار تا تماشاچی، ۲۲ تا بازیکن، ۳ تا داور! گفتن: خوب چیش عجیبه؟ جواب داد: گنجیشکه هم ول کرده خرابکاری کرده رو من!
ترس ازازدواج
وقتی یک مرد از ازدواج میترسه، واسهی این نیست که از دل بستن به یه زن میترسه، بلکه دل بریدن از بقیه زنهاست که اونو میترسونه!
نالههای زنانه
یه آدم فلکزده میگفت: همسر من همیشه از دو تا چیز ناله میکنه. یکی اینکه لباس کافی برای پوشیدن نداره، یکی اینکه جای کافی برای لباساش تو خونه نداره.
عشق یعنی چه؟
دختر: مامان عشق چیه؟ مادر: هیچی مادر، اینو مردا ساختن تا حق ماها رو ندن!
مقبرهی باحال
خواجه منعمى مقبره منقش بسيار عالى براى خود ساخت و بنّايان در مدت يکسال تمام آن را به اتمام رسانيدند. روزى که مقبره تقريباً نيمهتمام شده بود، خواجه به بنا گفت: اين مقبره ديگر به چه احتياج دارد و چه مىخواهد؟! بناء گفت: وجود مبارک!
همراه مریض
پدر غضنفر رو می برن اتاق عمل. غضنفر پشت در اتاق عمل ایستاده بوده، پرستار صدا می زنه: همراه مریض ... همراه مریض! غضنفر می گه : ...09135456
عادت خانوادگی
پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خواباند تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد کشيد: پدرت هم تو را کتک مىزد؟ پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم. پسر: پدربزرگ هم او را کتک مىزد؟ پدر: البته که مىزد. همچنين پدر او... پسر: حال که اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاکره کنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم!
کارمند و رئیس
رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود
رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید
رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی
رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار
سلام داریوش!
غضنفر داشته تو لسآنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه: سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! غضنفر كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي!
استخدام در نهاد امنیتی
غضنفر میخواست تو یه نهاد امنیتی استخدام بشه. بهش میگن: برای شروع یه کُد سه رقمی بهت میگیم. تحت سختترین شکنجهها نباید اون عدد رو اعتراف کنی! میگه:قبوله. بهش عدد رو میگن و میفرستنش توی یک اتاق و یکی یکی ناخوناشو میکشن و چوب تو... میکنن و اتوی داغ میذارن رو تنش. اما غضنفر عدد رو لو نمیده. چند روز دیگه هم به انواع روشها شکنجهاش میکنن. بازم اعتراف نمیکنه ! خلاصه میفرستنش تو یکی ازین اتاقا که آینه و دوربین داره، نگاش میکنن ببینن چیکار میکنه. میبینن هی داره با مشت میکوبه تو سر خودش و میگه : اَهَ ه ه!! ...چند بود این عدده؟
دخترها
دخترها دو دستهاند: یا خوشگلند یا درسخوان!
پوتین
غضنفر با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. يکي از اونجا رد مي شده، ميگه: شما دو تا دردتون نمي گيره؟ غضنفر ميگه نه پوتين پامونه!
زن همسایه
زن یارو بهش میگه: شوهر همسایه، هر روز صبح که میخواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمیکنی؟ یارو میگه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمیشناسم.
کلید
یارو کليدش رو تو ماشين جا ميذاره، تا بره کليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميکنن!
Come here
معلم زبان به دانشآموزش ميگه: «بيا اينجا» به انگليسي چي ميشه؟ ميگه: Come here معلم: حالا «برو اونجا» به انگليسي چي ميشه؟ دانشآموز ميگه: اول ميرم اونجا، بعد ميگم: Come here
خر و خریت
يه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر ميخرن. دوست ملا ميگه: چه طوري بفهميم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟ ملا ميگه خوب من يه گوش خرم رو ميبرم. اوني که يه گوش داره مال من، اوني هم که دو گوش داره مال تو. فرداش ميبينن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده! دوست ملا ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملا ميگه: من جفت گوش خرمو ميبرم. فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه. دوست ملا ميگه :حالا چيکار کنيم ملا ميگه: من دم خرمو ميبرم! فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه. دوست ملا با عصبانيت ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملانصرالدین هم ميگه: عيبي نداره! حالا خر سفيد مال تو، خر سياه مال من.
سرما خوردن
اصفهانيه داشته رو خودش آب يخ مي ريخته، بهش ميگن: چرا اينجوري ميكني؟ ميگه: مي خوام سرما بخورم. ميگن چرا؟ ميگه آخه يه پنيسلين دارم، داره تاريخش ميگذره!!
سگ
به يه نفر ميگن سگتون بچه ما رو گاز گرفته! ميگه: اولاً سگ ما گاز نمیگيره. دوماً: سگ ما هميشه بسته است. سوماً: ما اصلا سگ نداريم!
ابتکار عمل
مامانی به بچهاش میگه: میدونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی! بچه میگه: آره، ولی لگدی که زدم تو شکمش ابتکار خودم بود.
باز هم گدایی؟
گدايی زنگ خونه یه پيرزنه رو میزنه. پير زن میگه: کیه؟ باز اومدی گدايی؟ گدا هم جواب میده: پس توقع داشتی بيايم خواستگاری؟!
زنذلیل
تو قیامت به مردا میگن: اونایی كه زن ذلیل بودن سمت چپ بقیه سمت راست. همه میرن سمت چپ فقط یكی نمیره. بهش میگن: چرا تو نرفتی اونور؟ میگه: خانومم گفته وایسا اینجا، تکون هم نخور!
خرملا
الاغ ملانصرالدین به چراگاه حاکم وارد شد. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ماجرا را توضیح بده.ملا گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین میکنم و افسار به شما میبندم و شما حرکت میکنید. بین راه سگها به طرفتان پارس میکنند و شما رَم میکنید و به طرف چراگاه حاکم میروید. حالا انصاف بدهید من مقصرم یا شما؟!
صندلی ناپلئون
غضنفر میره موزه لوور فرانسه. بعد از چند ساعت خسته میشه یه صندلی خالی میبینه و میره میشینه. مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش میگه: آقا پاشو ، پاشو ببینم. این صندلی ناپلئونه.
غضنفر میگه: خیلیخُب بابا! هر وقت اومد بلند میشم!
تهوع
به غضنفر ميگن اگه حالت تهوع بهت دست داد، چيکار مي کني؟ ميگه منم بهش دست ميدم!!!
تصادف
غضنفر تو جاده رانندگی میکرد، یهو دید یه کامیون داره از روبروش میاد. هر کاری کرد ترمز ماشینش عمل نکرد. رفیقشو صدا کرد و با عجله گفت: اصغر! اصغر! پاشو تصادفو ببین!!
چک سیبا
غضنفر میره بانک تا چکش رو نقد کنه. بانکیه بهش میگه چک سیباس؟ غضنفر: جواب میده نه! مال گردوهای پارساله!
شستشو
غضنفر مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند: چرا از پلاک ماشين شروع كردي؟ جواب داد: آخر دفعه قبل كه ماشين ميشستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست!!
صف
قزوينيه تو صف نون بوده ، يه عده هم طبیعتا جلوش واستاده بوده. يه دفعه شاطره مياد بيرون، ميگه: نون تموم شد! ملت هم ميرن دنبال كار و زندگيشون و صف به هم ميخوره. قزوينيه شاكی ميشه، داد می زنه: نون تموم شد كه شد! صفو چرا بهم ميزنيد!
جبرئیل و حساب بانکی
طرف توی خواب فرشته اي رو میبینه و شروع میکنه به التماس درخواست کردن که: تو رو به خدا، جان مادرت یه کاری کن من توی قرعهکشی امسال یه ماشین برنده بشم. فرشته بهش میگه: خیلی خوب. حساب داری تو بانک؟ طرف میگه: نه! فرشته بهش میگه: خسته نباشید!
منبع: سايت آي طنز
موارد كاملا مردانه !
خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته است و موارد مردانه ای را که به نظرش رسیده است و برای خانم ها ممکن است مفید واقع شود به رشته تحریر در آورده است.
ـ مردها نمیتوانند فکر کسی را بخوانند.
- دیدن مسابقۀ فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند.
- خرید کردن، مسابقۀ فوتبال نیست و امکان ندارد که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد..
- لطفا چیزی رو که میخواهید، واضح بگويید. اجازه بدهید کمی روشنتر بگویم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمیآید. لطفا اصل درخواستتان را واضح بگوئید.
- «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاری است که ما مردها انجام میدهیم. همدردی کردن وظیفۀ دوستان مونث شماست نه ما مردها.
- سردردی که هفده ماه است که دارد شما را آزار میدهد یک مشکل واقعی است. لطفاً با یک پزشک ملاقات کنید.
- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده است الان به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید.
- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشود دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکند منظور ما برداشت دیگر بوده است.
- شما میتوانید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدهیم یا به ما بگوئید که چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل میدانید که چطور میشود آن کار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست به کار شوید.
- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور.
- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقاً مثل ویندوز است. برای ما هلو یک میوه است، رنگ نیست. برای ما پرتغال یک میوه است رنگ نیست. ما واقعاً نمیفهمیم رنگ پوست پیازی چیست.
- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ما میدانیم که شما دروغ میگوید اما فقط ارزشش را ندارد که آدم سرش را به خاطرآن درد بیاورد.
- وقتی ما دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگ است … این را واقعاً میگویم .
- شما به اندازۀ کافی لباس دارید.
- شما کفش، زیادی هم دارید.
- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرم خوب.
- ممنونم که این را خوندید. آره میدانم امشب باید در آشپزخانه بخوابم. ولی این را میدانستید برای ما مردها اصلن مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ.
**** احمدک****
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنج بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز، کز، تو کز وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید در چشم او
چرا احمد کودن بی شعور ، معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران؟
عرق از جبین احمدک پاک کرد، خدایا چه می گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان، بود فرق مابین دار و ندار
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او و آن کس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب، به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار، ببین دست پر پینه ام شاهد است
سخن های او را معلم برید، هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنيا نژند و ستم ديده و زار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین ، كه این پیک قلب پر از کینه است
بمن چه که مادر زکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است
يكي پيش ناظم رود با شتاب، به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او زچوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت، چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سوئی جهید، بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین، یادم آمد دمی صبر کن تامل، خدا را، تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی .
دعاي پاك و خالص
زني با لباس هاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواربار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواربار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
در این گزیده نمونههایی طنزآمیز از كلیات عبید زاكانی به تصحیح و مقدمه استاد زنده یاد عباس اقبال آشتیانی استخراج شده است. به مصداق فرمایش مولانا كه :آب دریا را اگر نتوان كشید هم به قدر تشنگی باید چشید.
عاقبت ظلم و عدل
در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند، تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتیگیران و شاعران و قصهخوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام میكنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوششهای او در سر نیت ابوسعید رفت.رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.
«بله» نگو
یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پیوسته لفظ «لا» بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد، دل تو به غم باشد.
نهایت خساست
بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگرگوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمتهای سفر و حضر كشیدهام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشردهام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا میخواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.
چانهزنی
بزرگی در معاملهای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانهزنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانهزنی نمیارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!
گوشت را آزاد كن
از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پارهای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را بهخدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك میگذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!
ادعای چهارم
مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزهای شراب پیش آورد. چون كاسهای بخوردند، مهدی گفت: من یكی از خواص مهدیام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدیام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدیام.اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی! روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس میگریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی میدهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)
آرمان دزدی
ابوبكر ربابی اكثر شبها به دزدی میرفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آوردهای؟ گفت: این دستار آوردهام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش، تو ندانی. از بهر آن دزدیدهام تا آرمان دزدیام باطل نشود.
خودكشی شیرین
حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
دیر رسیدم
جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحدهای بر چوب كرده میآوردند. یكی پایی بر چوب میآورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.
یاد خدا و پیامبر
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میكردند و اكنون نمیكنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد میآید و نه از پیغامبر.
حكایت حضرت یونس علیهالسلام
پدر حجی سه ماهی بریان به خانه برد. حجی در خانه نبود. مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آن كه حجی بیاید. سفره بنهادند. حجی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان كرد و یكی كوچك در میان آورد. حجی از شكاف در دیده بود. چون بنشستند پدرش از حجی پرسید كه حكایت یونس پیغمبر شنیدهای؟ حجی گفت: از این ماهی پرسیدم تا بگوید. سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد. گفت: این ماهی میگوید كه من آن زمان كوچك بودم. اینك دو ماهی دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگویند.
عاقبت كسب علم
معركهگیری با پسر خود ماجرا میكرد كه تو هیچ كاری نمیكنی و عمر در بطالت به سر میبری. چند با تو بگویم كه معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمیشنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادربار بمانی و یك جو از هیچ جا حاصل نتوانی كرد.
رخوت شراب
كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب میخورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمیداد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیمش. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.
دلیل شكر
مردی خر گم كرده بود. گرد شهر میگشت و شكر میگفت: گفتند : چرا شكر میكنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.
خانه مصیبتزده
درویشی به در خانهای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را میبینم، خویشاوندان دیگر میباید كه برای تسلیت شما آیند.
گربه تبردزد
مردی تبری داشت و هر شب در مخزن مینهاد و در را محكم میبست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن مینهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه میكند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تكهای گوشت كه به یك جو نمیارزد میبرد، تبری كه به ده دینار خریدهام، رها خواهد كرد؟
امتحان آیین نامه راهنمایی رانندگی!
1 . در پشت سر یه دوچرخه سوار در حال رانندگی هستید، قصد گردش به راست دارید، چكار می كنید ؟
الف ـ سرمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیم هوووو یــره مگه كوری برو اونور دیگه .
ب ـ به موازات دوچرخه سوار حركت می كنیم و یه هو می پیچیم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج ـ پشت سرش یه بوق خفن میزنیم تا هُل شه و بخوره زمین و بعد از روش رد می شید طوری كه مخش بپاشه بیرون!
د ـ با ماشین می كوبیم بهش تا بیفته زمین و بعد از رو مخش رد می شیم .
2 . از یه خیابان فرعی می خواهید وارد خیابان اصلی شوید. چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیكلت سوارها باشید ؟
الف ـ چون همین جوری سرشون رو میندازن پایین میان تو تقاطع .
ب ـ چون سهمیه بنزینشون كمتره و گناه دارن .
ج ـ چون خیلی كوچیك هستند و ما ریز می بینیمشون .
د ـ ممكنه موتور پلیس باشه ، بعد آب بیار و حوض خالی كن.
3 . در كدام محل است كه نباید پارك كنید ؟
الف ـ پاركینگ طبقاتی رایگان الماس شهر .
ب ـ پاركینگ عمومی پارك ملت .
ج ـ دم در خونه مادر زن.
د ـ دم در خونه مادر شوهر.
4 . خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف ـ برای تاكید اینكه دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن.
ب ـ به معنی اینكه باید این دو خط رو بگیری همین جوری بری .
ج ـ یعنی اینكه دور زدن ممنوع ولی... یه دفعه می تونید دور بزنید كه حال همه گرفته بشه .
د ـ یعنی موش تو سوراخ نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت.
5 . وقتی چراغ زرد رو دیدید باید چه كار كنید؟
الف ـ اگر حتی 1 ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید و برید.
ب ـ اول یواش برید بعد كه دیدید كسی حواسش نیست بازم گازش رو بگیرید و برید.
ج ـ یعنی چیزی دیگه به اتمام كارت سوختت نمونده... براتون متاسفم.
د ـ هیچ خطری شما رو تهدید نمی كنه پس با خیال راحت گازتون رو تا ته بگیرید و برید.
۶ . به هنگام تركیدن لاستیك كدام مورد را باید انجام بدید ؟
الف ـ مثل زنها جیغ می كشید و از پنجره می پرید بیرون...
ب ـ خونسردیتون رو حفظ می كنید و بوسیله یه ستون ماشین رو متوقف می كنید( یعنی خودتونو می كوبید به ستون)
ج ـ فرمون رو بچسبید و ول نكنید تا ماشین مثل بچه آدم خودش وایسته.
د ـ چشماتون رو می بندید و به خدا توكل می كنید!
۷ . در حال نزدیك شدن به خط كشی عابر پیاده هستید . عابرین منتظرند تا عبور كنند. چه مواردی را باید انجام دهید ؟
الف ـ بی خیال عابر بابا... عابر كیلو چنده . بزن برو...
ب ـ با همون سرعت یه دفعه از بغلشون رد می شید تا بترسند و شما حالشو ببرید.
ج ـ اگه دیدید خیلی پرروین، میاید پایین و بعد از چند تا ناسزا بارشون كردن ، تا جایی كه می خورن می زنینشون.
د ـ از كنارشون با سرعت رد می شید و بهشون می گید : ...{....}... !
دلایل بسيار بسيار محکم !!
20 دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :
۱. نام خانوادگی بچه هایتان تابع نام خانوادگی شما است. 2.مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست. 7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید. 8. ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.9.همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.10. اگر در 34 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد.11. رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.12. با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید. 13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.14. بدون هدیه می توانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید. 1۶. حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.17. ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.18. در تقسیم ارث سهم بیشتری می برید. 19. احتمال مدیر شدنتان زیاد است. 20.می توانید چند زن داشته باشید.(احتیاط! معلوم نیست خوشبخت شوید)
20 دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :
1- نام هر گل زیبایی كه در طبیعت است روی شما می گذارند. ۲- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گریه می كنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی كنید تا سكته كنید. ۳- آن قدر حرف برای گفتن دارید كه هرگز كم نمی آورید. 4- عشق و هنر ابداع شماست.5- زیبایی مخصوص شماست.6- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ كس نمی داند شما چند ساله اید.7- بهشت زیر پای شماست. 8- همیشه تمیز و نظیف هستید. 9- همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید كه جز خودتان هیچ كس از جای آن خبر ندارد.10- مجبور نیستید خانه به خانه بروید و خواستگاری كنید مثل خانم ها در خانه می نشینید تا دیگران با كلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه ....11- حق تقدم با شماست.12- هرگز از فرط خشم نعره نمی كشید و كبود نمی شوید و خون به پا نمی كنید.13- ضعیف كش نیستید و دق و دلی رئیس اداره تان را در خانه خالی نمی كنید.14- نصف بیشتر از صندلی های دانشگاه را شما تصاحب كرده اید. 15- به جزئیات زندگی و رفتاری با دقت نگاه میكنید و آنها را در حافظه خود جای میدهید.16- درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزایش مستمر است. 17- میانگین عمرتان بیشتر از آقایان است. 18- موفقیت مردان مرهون زحمات شما است. 19- مردان از دامن شما به معراج می روند.20- حرف آخر را شما می زنید...
اگر زنها بر دنیا حكومت می كردند!
مردها به پر خوابی معروف می شدند. / زن های كمتری رژیم می گرفتند، چون استاندارد وزن ایده آل آنها از 40 كیلو بالا تر می رفت . / خرید به عنوان یكی از حركات آیروبیك در نظر گرفته می شد. / مردها منشی روسای زن می شدند. / دستمزد مردها در ازای هر یك دلاری كه زنها بدست می آورند، 70 سنت بود. / در حالیكه زن مشغول تماشای تلویزیون بود، مرد خانه برایش نوشیدنی و آب میوه می آورد. / مردها عباراتی چون (( متاسفم ،دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمی رسی )) را یاد می گرفتند. / مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار می دادند. / مردها از صبح تا شب در این فكر بودند كه زنها در چه فكرند! / مردها همان قدر كه به كار خود اهمیت می دادند، استحكام روابط خانوادگی و خویشاوندی خود را نیز مهم می شمردند. / برنامه خبر ورزشی در تلویزیون بیشتر از یك دقیقه نبود. / مردهای چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند. / پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصی برای مراقبت از فرزند تعلق می گرفت.
منبع: انجمن طنز سايت تبيان

