آخرین کلمات یک ...!
آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیهام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغه گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو می شناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع می کنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخهسوار: نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرندهام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل: برو سمت راست راه بازه...
آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟
آخرین کلمات یک غواص: نه این طرف ها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد: برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمیخوام، همهاش سه نفرند...
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیل رانی : پس مکانیکه میدونه که با ...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی: قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگیری ها...
آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضه شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک گیتاریست: یه خرده ولوم بده...
آخرین کلمات یک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک نارنجکانداز : گفتی تا چند بشمرم؟
بالا بالا ها!
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش ازکلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباهی پرید خرگوش رو گرفت و خورد! نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!
آدمخواران
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یك شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند . هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: " شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فكر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید. آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند . چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کارمی کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یكی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ " آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینكه رئیس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: " کدوم یك از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ " یكی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: " ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!!"
وقتی سه چهارنفری دورهم جمع می شید چیکار می کنید؟
لابد برای خیلی از شماها پیش اومده كه وقتی با ۴-۵ تا از دوستانتون یه مدت توی خیابون به صحبت ایستادین ، در مورد موضوع های مختلفی بحث می كنین...حالا ببینیم توی كشورهای مختلف دراین حالت چه كارهایی انجام میشه..
توی آمریكا ، با هم مسابقه میدن!
توی فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن می كنن!
توی ایتالیا ، در مورد مد عینك و لباس جدیدشون بحث می كنن!
توی آلمان ، درباره ی سیاست های دولت حرف می زنن!
توی پاكستان ، یه باند قاچاق تریاك تشكیل میدن!
توی عراق ، برای حمله به سربازهای آمریكایی نقشه می كشن!
توی افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار می كنن و اگه پول داشته باشن می خوابن!
توی آذربایجان ، یه بطری آب پرتقال می خرن و با هم می خورن!
توی مصر ، میرن یه جا می شینن قلیون می كشن!
توی امارات ، ۴ نفرشون دست می زنن و یه نفرشون می رقصه!
توی روسیه ، از همدیگه رشوه می گیرن!
توی ژاپن ، هیچ وقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!
توی هند ، یا با همدیگه می رقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا می كنن!
توی كوبا ، هر وقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از كاسترو تعریف می كنن!
توی سوریه ، از ترس بلافاصله از همدیگه جدا میشن!
توی كره جنوبی ، با هم یه شركت راه میندازن و یه كالای ژاپنی رو كپی می كنن!
توی مكزیك ، دو نفرشون دوئل می كنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار می زنن!
توی ایران ، یا پشت سر بقیه غیبت می كنن یا روزنامه راه میندازن یا یه جلسه ی سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه ی سخنرانی میرن یا از حرف زدن و سوتی های همدیگه ایراد می گیرن یا یه نفرشون رو میذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش می كنن یا الكی می خندن یا یه پیتزا فروشی باز می كنن یا بدون هیچ صحبتی می ایستن و چشم و سرشون رو می چرخونن و مردم رو نگاه میکنن یا یه شركت كامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر می سازن یا یه وبلاگ دسته جمعی می سازن یا ....
استاد مهدی آذر یزدی خالق کتاب معروف "قصه های خوب برای بچه های خوب" صبح پنج شنبه 18 تیر ماه 88 در بیمارستان آتیه تهران دعوت حق را لبیک گفت. روحش شاد باد.
آذر یزدی در بیانات رهبر انقلاب در جمع نخبگان یزد
بعد از پايان يافتن سخنان منتخبان اقشار مختلف استان یزد در مسجد روضه محمدیه، مجري مراسم در سخناني اعلام كرد كه استاد «مهدي آذر يزدي» كه به طلايه دار ادبيات كودك و نوجوان شهرت دارد به رغم بيماري و بستري بودن در بيمارستان، به شوق ديدار ولي امر مسلمين جهان، خود را به اين مراسم رسانده و در اين جمع حضور يافته بود.
رهبر فرزانه انقلاب نيز قبل از آغاز بياناتشان در جمع منتخبان اقشار مختلف استان يزد، فرمودند: چندي قبل برنامه تجليل از استاد آذريزدي را به رغم مشغله فراوان از تلويزيون مشاهده مي كردم و سخنان ايشان را نيز شنيدم.
مقام معظم رهبري با بيان اين كه دلشان مي خواسته كه نكته اي را به استاد آذر يزدي بگويند، فرمودند: حال كه ايشان را مي بينم، مي گويم كه من خودم از جهت رسيدگي به فرزندانم، از بخش هايي از افكار اين مرد و كتاب او بهره بردم. رهبر معظم انقلاب فرمودند: دوره اي بود كه فرزندان من به دوران بلوغ رسيده بودند و در دوره طاغوت كه فضا براي نوجوانان و جوانان گمراه كننده بود، كتاب ايشان (قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب) كمك بزرگي به من كرد.
مقام معظم رهبري تأكيد كردند: اين كتاب را بسيار خوب ديدم و جلدهاي اول تا ششم اين كتاب را براي فرزندان خود تهيه كردم و به همه كساني هم كه فرزندان همسن فرزندان من داشتند، اين كتاب را توصيه كردم. رهبر معظم انقلاب خاطرنشان كردند: ايشان (آذر يزدي) در يك برهه از زمان خلأ زنجيره فرهنگي كشور را پر كردند و اين يك فرصت بسياربزرگ بود و اطمينان دارم كه خداوند اجر وي را خواهند داد...
منبع: روزنامه ایران 86/10/17
زندگی مرد قصه های خوب
مهدي آذر يزدي نويسنده معروف داستانهاي كودكان بسال ۱۳۰۱ در خرمشاه حومه يزد متولد شد . در ۱۳۲۲ به تهران آمد و مقيم تهران گرديد . تحصيلات او بيشتر در حوزه هاي علمي و ديني قديم انجام شده است . قبل از آنكه به كار نگارش داستانهاي كودكان به پردازد ، به مشاغل گوناگون و از جمله عكاسي و كتابفروشي اشتغال داشته است .
وي از سال ۱۳۳۶ با توجه به زمينه و مطالعات وسيع قبلي اش شروع به نوشتن داستانهاي گوناگون براي كودكان نمود . وي با انتخاب سبك بخصوصي در تهيه و نگارش داستانهايش بصورت يكي از نويسندگان ورزيده و مطلع داستانهاي كودكان در ادبيات معاصر ايران در آمده است .پنج كتاب در مجموعۀ « قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب » و پنج كتاب كوچكتر در مجموعۀ « قصه هاي تازه از كتابهاي كهن » انتشار داد .
آذر يزدي ترجمه اي بنام « گربه ناقلا » و حكايت منظومي بنام « شعر قند و عسل » و همچنين دو كتاب آموزشي بنام «خود آموز عكاسي و خود آموز شطرنج » دارد . يكي از مجموعه داستانهاي او برنده جايزه يونسكو در ايران و ديگري برنده عنوان كتاب برگزيده سال از طرف شوراي كتاب كودك گرديده است. مهدى آذريزدى: نويسنده كودكان و نوجوانان متولد سال ،۱۳۰۰ يزد.
«پرى كجايى... اگر تو بودى حتماً همه چيز راحت تر بود.» وقتى پيشنهاد چاى يا قهوه دادى و بلند شدى از سماور، آب جوشى در ليوان بريزى، زير لب زمزمه مى كردى پرى كجايى... مى گفتند در را به روى كسى باز نمى كنى، خودت هم بعداً گفتى كه نمى دانى چرا چند ساعت هم صحبتم شدى؛ اما همسفرم كردى با خود تا روزهاى دور، تا تنهايى امروز و هميشه آفتاب صورتم را مى سوزاند و من با شتابى بيشتر كوچه هاى قديمى محله خرمشاه ـ يزد را طى مى كردم تا از تو در توى كوچه ها به خانه اش رسيدم و اتاقى كاهگلى وميزى زير نور زرد يك لامپ.
مهدى آذريزدى در آستانه هشتاد سالگى پشت ميزى مى نشيند و فقط كتاب مى خواند، كتاب هايى درباره همه چيز، تاريخ، سفرنامه، ادبيات و حتى كتاب هايى درباره طب؛ مى خواهد در تنهايى پرستار خودش باشد.
بزرگترين لذت زندگى اش همين كتاب خواندن است. مى گويد: «آخه مى دونى فضول هم هستم، مى خوام همه چيز رو بدونم.» بچه كه بود كتاب نداشت، پاى منبرهاى مذهبى بزرگ مى شد و هر چه مى شنيد قصه هايى تكرارى بود. كليله و دمنه را كه براى انتشارات اميركبير تصحيح مى كرد، ديد چه قصه هاى خوبى! كار بازنويسى را براى بچه ها شروع كرد تا كتاب و قصه داشته باشند.
مى گويد: «بيابونى كه گرگ نداره، ميش آميز عبدالكريمه*. آن موقع عرصه خالى بود و هيچ كتابى نبود. اين كار هم تازگى داشت.» حالا البته به نظرش كار هم خوب بوده و تأكيد مى كند: «فكرم خوب بوده، اخلاص هم داشتم. نه شهرت مى خواستم، نه پول. فقط مى خواستم براى بچه هايى كه كتاب ندارند بنويسم و بركتى كه اين كار داشته به خاطر اخلاصى است كه داشتم.» «قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب» آذريزدى كه خيلى ها روزگار كودكى شان را با آن سپرى كرده اند با استقبال خوبى مواجه شد.
دكتر خانلرى به مدير انتشارات اميركبير گفته بود كار خوبى است، بگوييد ادامه دهد و آذريزدى كم كم اعتماد به نفس پيدا كرد و كار را ادامه داد. روزگار كودكى اش در سختى و فقر رفت. اصلاً مدرسه نرفته و رنگ كلاس درس را نديده، تا جايى كه وقتى در پنجاه سالگى براى اولين بار يك كلاس درس مى بيند نمى تواند جلوى گريه خود را بگيرد. الفبا را از پدر ياد گرفته و خود را با كتاب ساخته است.
پدرش معتقد بوده مدرسه آدم را فاسد مى كند و مى گفته به فكر آخرت باشيد. حساسيت ديگر پدر هم به خاطر اين بوده كه مدرسه محله متعلق به زرتشتى ها بوده كه پدر با آنها ميانه اى نداشته. عقده مدرسه نرفتن و بچه ها را با كيف و لباس مدرسه ديدن هميشه براى مهدى آذريزدى باقى مى ماند. نان و پنير و پياز و سركه غذاى روزگار كودكى خانواده آذريزدى بود و هيچ وقت پولى در خانه نداشتند.
خيلى از چيزهاى مورد نيازشان را مى كاشتند و يامثلاً آرد را با صابون عوض مى كردند. اين طور بود كه مادر اصرار داشت مهدى سر كارى برود تا مزد بگيرد و پول به دست آورد. بعد از مدتى كار كردن با پدر، در يك جوراب بافى مشغول شد و بعد در يك كتابفروشى كه معبر او بود به دنياى جديدش كه خلاصه مى شد در كتاب، همدم تمام تنهايى هايش. وقتى با كتاب آشنا شد، فهميد دنيا از خرمشاه هم بزرگتر است.
آن روزها دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن در سال چهارم دبيرستان ايرانشهر درس مى خواند و از اين كتابفروشى كتاب مى خريد. آذريزدى مى ديد ديگران دكتر و استاد مى شوند. متوجه شد راه ديگرى ندارد جز اينكه با كتاب خودش را بسازد. بيست و يك ساله بود كه راهى تهران شد و اينجا مشغول به كار در چند انتشاراتى و كار تصحيح و ويرايش.
كتابهايش را هم مى نوشت: قصه هاى تازه از كتابهاى كهن، شعر قندوعسل، گربه ناقلا، گربه تنبل، مجموعه قصه هاى ساده، مثنوى بچه خوب و تصحيح مثنوى مولوى. آذر يزدى از جلسه هاى سه شنبه ها كه در انتشارات يزدان واقع در بلوار كشاورز برگزار مى شد، به عنوان دوران خوشمزه اى ياد مى كند و دوستى و آشنايى با اسلامى ندوشن، حميدى شيرازى، زرين كوب، اقبال، مستوفى و حسين مكى را از خوشى ها و لذت هاى زندگى اش مى داند كه با بسيارى از اينها در چاپخانه انتشارات علمى و اميركبير آشنا شده است.
سال ۷۳ اما آذريزدى دوباره به يزد بازگشت. ديگر پول اجاره خانه در تهران را نداشت. به خانه پدرى رفت كه با آرامش بنشيند و بنويسد؛ پشيمان شد، ولى ديگر توان جابه جايى نداشت. زندگى در شهرستان را دوست ندارد و مى گويد همه چيز براى مركزنشين هاست: «هرچه هست در تهران است، نمايشگاه، كتابخانه و ... پل عابر پياده هم كه پله برقى شده. آن وقت مى گن تهران شلوغ شده، خوب مردم از ولايات مى رن تماشا و ماندگار مى شن!» آذريزدى اين روزها بسيار دلسرد است؛ از زندگى، از دنيا، از نوشتن. از وقتى براى چاپ كتاب «گربه تنبل»اش چند سالى معطل مميزى شده، تمام انگيزه هايش براى نوشتن از دست رفته. مى گويد بنويسد كه چه شود؛ باز چندسالى معطلى و تغييرى ناخواستنى.
پيرمرد قصه گو به كتابهاى امروزى كه با يك ورق زدن در كتابفروشى خواندنش تمام مى شود، انتقاد دارد، ولى در عين حال مى گويد امروز جوانهاى تحصيلكرده اى روى كار آمده اند كه با بچه ها آشنايند. او مى گويد بچه دور وبرش نبوده و هرچه نوشته در مقايسه با كودكى خودش بوده. براى بچه ها دعا مى كند كه با خريدن كتابهايش خرج او را مى دهند و از خدا مى خواهد بچه ها را زياد كند، البته كتابخوانهاشان را نه بچه هاى فوتباليست را.
«قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب» را آذريزدى به انتشارات ابن سينا داده بود كه چاپ نكرد. از ميدان مخبرالدوله تا ناصرخسرو را گريه مى كرد، با جعفرى ـ مدير انتشارات اميركبير ـ قهر بود و نمى دانست چطور از او بخواهد كتابش را چاپ كند. جعفرى از پشت شيشه مغازه آذريزدى را كه ديد فهميد كارى با او دارد. كتابش را چاپ كرد و حالا سالهاست مهدى آذريزدى ـ حتى اگر ديگر ننويسد ـ براى بچه ها قصه مى گويد ...
تعدادى از نوشته ها
«قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب»، قصه هاى كليله و دمنه، قصه هاى مرزبان نامه، سندبادنامه و قابوسنامه، قصه هاى مثنوى مولوى، قصه هاى قرآن، قصه هاى شيخ عطار، قصه هاى گلستان و ملستان، قصه هاى چهارده معصوم.
قصه هاى تازه از كتابهاى كهن»: خير و شر، حق و ناحق، ده حكايت، بچه آدم، پنج افسانه، مرد و نامرد، قصه ها و مثل ها، هشت بهشت، بافنده دانا اصل موضوع و دوازده حكايت ديگر/ فرهنگ يزدى/ دستور طباخى و خانه دارى/ لبخند/ گربه ناقلا/ شعر قند وعسل/ مثنوى بچه خوب./ خاله گوهر، فالگير/ مكتبخانه/ قصه هاى ساده/ گربه تنبل/ چهل حديث و ...
وضعیت جسمی آقای آذر یزدی
مهدی آذریزدی نویسنده کودکان در آذر سال 87 نیز مدتی در تهران اقامت داشت که در آن زمان نیز به علت عارضه قبلی در بیمارستان مهر تهران بستری شده بود. ایشان به دلیل مشکلات قلبی در بخش سی سی یو بیمارستان سید الشهدای یزد نیز بستری شدند. پزشک معالج استاد مهدی آذر یزدی گفت: «به دلیل سن بالای آقای آذر یزدی امکان جراحی بر روی قلب ایشان وجود ندارد. وی افزود: «دریچه آئورت قلب آقای آذر یزدی مشکل پیدا کرده که به دلیل سن بالا امکان جراحی برای ایشان وجود ندارد.
پرواز تا بی نهایت
عاقبت خالق قصه های خوب برای بچه های خوب در روز پنج شنبه ۱۸ تیر ماه ۸۸ در بیمارستان آتیه تهران در گذشت. یاد و نامش گرامی باد...
شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیدهاند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کردهاند!
....................
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
....................
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
....................
یک مشتری نمیتونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره!!
....................
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه!!
....................
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟!!
....................
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟!
....................
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو مینویسم.
مرکز : خوب چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟!
....................
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم.
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده.
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده میکنم...
مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...!!
....................
کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمیتوانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم!
....................
کاربر: من نمیتوانم کانالهای تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم!!
....................
کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم، میتوانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید؟!
....................
کاربر: اینترنت من کار نمیکند؟
مشاور: مودم را وصل کردهاید، همه سیمهای کامپیوتر را چک کردهاید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاوردهام!
....................
کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمیگوید چون با من لَج کرده است!!
....................
مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم، کامپیوتر شما پیش من نیست!!
....................
مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاهتان نصب شده (اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض میکنم من را ببیند؟!
....................
کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟
....................
مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید!!
....................
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
....................
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمیتونه پیداش کنه!!
....................
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!
....................
مرکز : الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته!
....................
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمیکنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگهای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!
....................
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، میتونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم...
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم میکنی!!
محمد فرخي يزدي در سال 1267 شمسي مصادف با 1306ه.ق در يزد چشم به جهان گشود و علوم مقدماتي را در آن شهر فرا گرفت. فرخي از همان كودكي رنج وسختي را حس كرد واز نزديك سختي و رنج اطرافيان خود را ديد و بر اثر اين رنج ها بود كه روحيه انقلابي در وي پديدار گرديد و چون ذوق سرشاري به شعر داشت افكار انقلابي خود را به نظم كشيد. فرخي در اوايل پيدايش مشروطيت و تشكيل حزب دموكرات ايران از دموكرات خواهان يزد گرديد و در نتيجه سرودن اشعار انقلابي حاكم يزد دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند و اين نمونه اي از جناينكاريهاي دوران استبداد بود.
او در سال 1328 ه. ق به تهران آمد و به فعاليتهاي خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابي در جرايد منتشر ساخت. او در جنگ جهاني اول به بغداد و كربلا رفت و چون تحت تعقيب انگليسيان قرار گرفت پياده از بيراهه به شهر موصل رفت و از آنجا به ايران آمد و مورد حمله تزارها قرار گرفت. اما از اين حمله جان سالم به در برد. فرخي در دوره نخست وزيري وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 ميلادي به زندان افتاد و سه ماه را در آنجا گذرانيد. پس از آزادي در سال 1340 ه. ق روزنامه طوفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادي به آگاهي و بيداري مردم كمك فراواني كرد. فرخي در جشن دهمين سالگرد انقلاب اكتبر شوروي در سال 1927 ميلادي بنا به دعوت دولت اتحاد جماهير شوروي به اتفاق چند تن به آن كشور رفت و چند روزي درآنجا گذراند و بعد از بازگشت به ايران سفر نامه خود را در روزنامه طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمايل دولت بود روزنامه اش توقيف و سفرنامه اش ناتمام ماند.
فرخي در دوره هفتم مجلس شوراي ملي از طرف مردم يزد به نمايندگي مجلس انتخاب شد ولي در نتيجه ناخشنودي مامورين دولتي مجبور به مهاجرت به برلين شد. بعد ها هيچ وقت كار خود را به عنوان شاعر و روز نامه نگار كنار نگذاشت و بزودي جز’ هيات نويسندگان نشريه پيكار شد كه در آنجا به راه افتاده بود. بعد از مدتي رسما" به او اجازه داده شد كه به تهران بازگردد ولي كمي بعد از آن به اتهام توهين به خانواده سلطنتي دستگير شد و به زندان افتاد و سر انجام در 25 مهرماه سال 1318 شمسي به دستور رضاشاه در زندان شهرباني به وسيله آمپول هوا كشته شد كه از مدفنش نيز اطلاع دقيقي در دست نيست.
ويژگي سخن
فرخي يزدي از بزرگترين شاعران غزلسراي عصر خود بود. غزليات سياسي وي در ادبيات فارسي بي نظير است. با اينكه او از تحصيلات عاليه بي بهره بود وليكن شعر او بسيار پيچيده و محكم تر از اشعار معاصرينش است . اشعار فرخي داراي مفهومي جدي و قاطع است كه معتقد به آرماني است كه حاضر است به خاطر آن خود را قرباني سازد. افكار و عقايدش متمايل به سوسياليست بود و در جبهه چپ سوسياليستهاي دموكرات فعاليت مي كرد.
او در اشعارش هرگز از شورانيدن ملت عليه تمام نيروهايي كه مردم را در استثمار داشتند فرو گذاري نكرد. او از لحاظ قالب شعري هوادار شعر قديم بود و همين عامل يكي از دلايل مشهور شدن اشعار او شد. او در اشعارش به شدت از طبقات محروم جامعه دفاع مي كرد و به طور كلي بايد گفت كه سخن و شعر فرخي در فرمي كلاسيك و داراي مفهومي انقلابي و مدافع حقوق رنجبران مي باشد.
معرفي آثار
از او ديوان اشعاري باقي مانده كه در قالب هاي مختلف شعري عقايد خود را يبان كرده است.
گزيده اي از اشعار
در بند
اي كه پرسي تا به كي دربند دربنديم ما
تا كه آزادي بود دربند، دربنديم ما
خوار و زار و بي كس وبي خانمان و دربدر
با وجود اين همه غم، شاد و خرسنديم ما
جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه
گوشه گير و سربلند و سخت پيونديم ما
در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم
با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما
مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم
زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما
ارتقاء ما ميسر مي شود با سوختن
بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما
گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند خلق
در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما
كشتي ما را خدايا ناخدا از هم شكست
با وجود آن كه كشتي را خداونديم ما
در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي
چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما
آزادي
آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي
دست خود ز جان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي
با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز
حمله مي كند دايم بر بناي آزادي
در محيط طوفان زاي، ماهرانه درجنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر كني ز خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي كند در اين محفل
دل نثاراستقلال، جان فداي آزادي
افسانه شيرين
شب كه دربستم و مست از مي نابش کردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و بخوابش كردم
دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آن چه جان كند تنم عمر حسابش كردم

