خواستگاري خر!
خري آمد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات را دوست داري
خر مادر بگفتا : اي پسر جان
تورا من دوست دارم بهتر از جان
ز بين اين همه خرهاي خوشگل
يكي را كن نشان چون نيست مشکل
خرك از شادماني جفتكي زد
كمي عرعر نمود و پشتكي زد
بگفت : مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خر همسايه را عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او زن
بگفت:مادر برو پالان به تن كن
برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دوتا پالان خريدند پاي عقدش
يه افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يك طويله
همان طوري كه رسم است در قبيله
خر دانا كلام خود گشاييد
وصال عقد ايشان را نماييد
دوشيزه خر خانم آيا رضائي
به عقد اين خر خوش تيپ در آيي؟
يكي از حاضرين گفتا به خنده
عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر بپرسيد
كه خر خانم سرش يكباره جنبيد
خران عرعر كنان شادي نمودند
به يونجه كام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادمان
براي اين دو خر در زندگاني!
اگر شوهر شما یک برنامه نویس باشه !
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئیست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو باز کن، من دیگه بر نمی گردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
مرد ثروتمند و پسربچه
روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسرگفت:فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم وآنها چهارتا. ما در حیاتمان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادرحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
بازمانده
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد.... فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
ای خداوند؛ به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به مبلغان ما حقیقت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مردم ما خودآگاهی و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش. آمین. «نیایش ـ دکتر علی شریعتی»
دکتر عبدالحسین جلالیان یکی از شاعران بنام یزد است. در مقدمه کتاب معروفش پله های سنگی آورده است:"... پدر من یکی از معماران حوزه یزد بود که دختر عموی خود را به همسری برگزید و صاحب پنج فرزند شد که این ناتوان اولین فرزند ذکور او در نوروز سال ۱۳۰۷ شمسی در یزد و در محله تل متولد شدم. تا ۱۸ سالگی دوره مکتب قدیمی، دبستان و دبیرستان را در این شهر گذرانده و سپس در سال ۱۳۲۶ وارد دانشگاه تهران شدم. دوره دکترای دارو سازی و پس از آن آزمایشگاه تشخیص طبی را به پایان برده و مدت ۲۶ سال در وزارت بهداری و در استان یزد به امور آزمایشگاهی مشغول گردیدم. بالاخره در سن ۵۰ سالگی بازنشسته و تا امروز به شغل آزاد آزمایشگاهی در جوار بیمارستان دکتر مجیبیان اشتغال دارم." در کتاب وزین پله های سنگی بخش های زیبایی از غزلیات، برگردان اشعار ارمنی به شعر فارسی، مثنوی امید و اعجاز، اخوانیات، رباعیات، اشعار مذهبی و بویژه اشعار معروف او به لهجه یزدی وجود دارد که خواندن آن به همه دوستان توصیه می شود.
فصل بهار
وجه لازم بهر حاضر کردن نقل و نبید
شکرلله، اندرین ایام نوروزی رسید
تا بود ممکن، خرید باده با خوف و رجا
هر قدر، هر جا میسر گشت می باید خرید
پند واعظ را که بی تاثیر و از روی ریاست
روز و شب با گوش کر از خوف می باید شنید
مست شو تا در قبال صرف می از پیش چشم
با صراحت پرده پندار بتوانی درید
دوش هنگام سحر با چنگ و می رفتم به باغ
بانگ بلبل بود و از هر سو نسیمی می وزید
گفت در گوشم یکی، هذا صراط مستقیم
راه جنت را در این دنیا چنین باید گزید
حالیا ما با می و معشوق در فصل بهار
جا کنار جوی خوش کردیم و اندر پای بید
صوفی ابن الوقت باشد، ما چنینیم این زمان
راحتی خواهی اگر، از خلق می باید برید
مال این دنیا (جلالی) سخس و ورز است و وبال
هیچ دنیادار مال اندوز از آن چیزی ندید
قطعه
رندی ز راه مدرسه و راه خانقاه
کج کرد سوی میکده آخر طریق راه
گفتم چرا از عالم و عارف بریده ای
بگزیده ای از آن دو فرق این فریق را
گفت آن چنان کند که خلایق شوند غرق
این خود شده است غرق و بچسبد غریق را
آتش از این دو فرقه در ایمان من فتاد
خامش کنم به آتش می این حریق را
تعریف یا تحریف؟! - تا چگونه شعر را بخوانید
نازنین همسری که روز نخست
به جمال تو دیده روشن بود
به سفر رفته و ز من دوری
چه نیازی در این نبودن بود؟(!)
بخت من بودی و برفتی و حال
می توان گفت بخت با من بود!
با تو سی سال زندگی کردم
پی وصف تو خامه الکن بود!
لب ببستم که در حضور لبت
بهترین کار لب گزیدن بود!
سخن موجزی ز دور شنو
گر تو را قدرت شنیدن بود
در غیاب تو گشته ورد لبم
می توان زنده بود و بی زن بود؟!
خرمن گیسو
ای رفته ز پهلویم از ترس هیاهو ها
برگرد که برگشتند از راه پرستوها
گاهی به پیامی کن از خسته دلان یادی
گاهی ز وفا گامی بردار از این سوها
رفتی و دلم خواهد زین بیشترت بینم
پایی بسرم نه ای سر کرده کمروها
دور از تو به بوم و بر، من بوی ترا جویم
در غنچه شب بوها در نافه آهوها
چندی ست چو نی سوزم در آتش نومیدی
عمری ست سیه روزم زان خرمن گیسوها
پیداست که بر پایم زنجیر نهد آخر
آن دست که پنهان ست در زیر النگو ها
آن شهد که نوشیدم یک بار ز لبهایت
یک عمر ننوشد کس از مخزن کندو ها
میگفت :جلالی بود دیروز رهی* اما
امروز فریدون ست* سر خیل غزل گوها
*رهی معیری
*فریدون مشیری
* طنزهای ملل - فرانسه
ابزار ثروتمندان
من ابزار ثروتمندان را به کار می گیرم تا بتوانم افکار فقیران را توضیح دهم.
تورم
در دورانی که همه چیز بالا می رود، خوشحالم از این که کیلو متر، متر و سانتی متر سال هاست هیچ تغییری نکرده اند!
تعریف رئیس
رئیس کسی است که ذهنیت کارمندان را دارد ولی نمی خواهد در این ذهنیت بماند!
سیب زمینی سرخ نکرده
مرد خسیسی روبروی بانکی سیب زمینی سرخ کرده می فروخت و کارش حسابی گرفته بود. روزی دوستش نزد او رفت و گفت: امروز برای من مشکلی پیش آمده می توانی 10 هزار فرانک به من قرض بدهی؟ - نه نمی توانم. چون با بانک روبرویی قرارداد بستم که آنها سیب زمینی سرخ کرده نفروشند، من هم پول قرض ندهم!
طلاق
زن به قاضی: شوهرم مرد کثیفیه. ده ساله که مرا رها کرده و پی کار خودش رفته است. قاضی: باشه قبوله. اما شما 8 بچه زیر 10 سال از او دارید. چطور می گین 10 ساله ولتون کرده؟ زن: چون هر سال برای عذر خواهی سر و کله اش پیدا می شد!!
کفش تنگ
فردی پمادی پیدا کرد که برای دردهای کف پا بود. فوری رفت و یک جفت کفش تنگ خرید!
نگاه
آدم همیشه می تونه احمق تر از خودش را هم پیدا کنه. میگی نه؟... به من نگاه کن!
اسب سخنگو
روستایی ای یک گاری را در جاده ای که پر از گل و لای بود می کشید. به عبارت دیگر روستایی اسب را و اسب گاری را می کشید. روستایی که خسته شده بود گفت: چقدر گل و لای این جاده زیاد است. اسب هم گفت: آره چقدر کشیدن ارابه کاری سخت است! روستایی گفت: عجیب است ها... اولین باری است که می بینم اسب حرف می زند! گاری جواب داد: نه دومین بار است. دفعه اول گفت: برایش آب بیاورند!
* نکته ها
اگر از قدرت سوء استفاده نشود به چه درد می خورد؟
شعار سندیکالیسم ها: برای حداقل مبارزه کنید، آرزو بقیه اش را حل می کند.
نصف مردان سیاسی فرانسوی به درد هیچ کاری نمی خورند، نصف دیگر حاضرند هر کاری بکنند.
اکنون در روسیه همه می توانند از کشور خارج شوند، به شرط آن که بیش از 75 سال سن و اجازه والدین را داشته باشند!
کارمندان دولت: هرگز صبح ها را در اداره نخوابید و گرنه نمی دانید بعد از ظهرها چه کار کنید؟
وقتی پلیسی را در خیابان می بینید بدانید که خطری وجود ندارد، زیرا اگر خطری بود، پلیس آن جا نبود!
یک احمق ثروتمند، ثروتمند است ولی یک احمق فقیر، احمق است!
* شعرهای بی معنی
میرزا حسین مشرف اصفهانی شاعری ظریف و شوخ بود یك وقت مدعی شده بود كه پنج مثنوی به وزن خمسه نظامی می تواند به نظم آورد به طوری كه هیچیك از ابیات معنی نداشته باشد.
ممدوح او این شرط را پسندید و قرار شد كه اگر ابیاتی با معنی در آن یافت شود به هر بیتی دندانی از او بر كنند و بر سرش كوبند .
مشرف قبول كرد ولی با آنكه سعی زیاد كرده بود كه شعرهای بی معنی بسراید حریفان برای چهار بیت از اشعار او معنی یافتند ، در نتیجه چهار دندان او را كشیدند و بر فرق سرش كوفتند آن چهار بیت اینهاست :
اگر عاقلی بخیه بر مو مزن
بجز پنبه بر نعل آهو مزن
سوی مطبخ افكن ره كوچه را
منه در بغل آش آلوچه را
كه نعل از تحمل مربا شود
به صبر آسیا ، كهنه حلوا شود
ز افسار زنبور و شلوار ببر
قفس می توان ساخت ، اما به صبر
به نظر شما حریفان میرزا مشرف اصفهانی چه طوری این اشعار را معنی كردند ؟!
* درد عشق در مملکت ها ...
اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکت هاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟!
توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه. جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اون قدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه. بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست.
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن.
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه.
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه. دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن.
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن، اين مشاجره اون قدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اون وقت اون که زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه.
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه.
توي نروژ: معشوقه دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اون ها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه.
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست مرد زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاوه بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه!
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه. پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره !
وقتي سهراب دانشجو بود.
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
سرگرميم مطلب زدن است
من در اينجا
سياه مي كنم خانه ها را
تا بسپارند به ماشين
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلمان زنده شود
چه خيالي چه خيالي مي دانم
گپ زدن بيهوده است
خوب مي دانم دانشم بيهوده است
چقدر نمره ز من مي خواهي
من به او گفتم: ميان ترم مي خواهم
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند
قبله ام راه دور
جانمازم كتاب قطور
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود
و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آن روز
مثل يك بازي بود
بار خود را بستم
عاقبت رفتم به دانشگاه
رفتم از پله راه دور، بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست تقدير
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ شهريه را دو سه برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم:
استاد كي مي آيد
او نمي آيد، او نمي خواهد كه بيايد
برگه حذف كجاست
مثلا سايت و رايانه آن مال من است
مثلا بوفه، نقليه و دانشگاه از آن من است
ما مي دانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اين ست كه:
لب فرو بنديم و دم نزنيم!
منبع: انجمن طنز سایت تبیان
مهم ترین برنامه
مهم ترین برنامه زندگی ام این است که به زندگی ادامه دهم!
واقعیت
شاگرد کودنی در مدرسه بود که هیچ مطلبی یاد نمی گرفت، بخصوص ریاضیات را. معلم از شاگرد تنبلش پرسید: دو و دو می شود چند تا؟ شاگرد جواب داد سه تا! شاگردی از ته کلاس گفت: طفلکی خیلی به واقعیت نزدیک شده بود!!
ماهیگیران خالی بند
اولی: جات خالی، یک مار ماهی گرفتم، هیجده متر! از بس دراز بود مجبور شدم چند مترش را ببرم و بیندازم توی آب! دومی: اما من یک موتور سیکلت متعلق به جنگ جهانی دوم به قلابم گیر کرد. شاید باور نکنی درست مثل روز اولش بود و چراغ هایش هنوز روشن بود! اولی: ما رو گرفتی یا دست انداختی؟ دومی: خیلی خوب تو پنج شش متر از مار ماهی ات را کم کن تا من هم چراغ موتور سیکلت را خاموش کنم!
تعریف بیماری
شخصی لکنت زبان داشت. دوستش را می بینه. دوستش می پرسه: انگار لکنت زبانت بهتر شده؟ می گه: ن...ن... نه! پ...پ... پروستات هم به آن اضافه شده و خ... خ... خیلی اذیتم می کنه! – مگر چه اتفاقی افتاده؟ - ه... هیچی! دستشویی رفتنم هم شده مثل حرف زدنم!
اشباه لپی
جوانی نزد پزشک رفت و از او خواست اخته اش کند. دکتر گفت: عزیزم تو هنوز جوانی، پشیمان می شی. – نه. من تصمیم قطعی گرفتم. پزشک هم این کار را انجام می دهد. جوان روز بعد پسر بچه ای را می بینه که با لنگ راه می ره. می پرسه: تو چه عملی کردی؟ - هیچی... ختنه شدم. – ای داد و بیداد، دیدی چه خاکی به سرم شد؟ می خواستم به دکتر بگم ختنه، اشتباهی گفتم اخته!!
رقص پیرمرد
پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود. جوانی که در کنارش بود با تعجب از او پرسید: شما مشغول رقص هستید ولی من در گوشتان واکمن نمی بینم؟! پیرمرد گفت: واکمن نیست... من بیماری پارکینسون دارم!
مثل دیروز
میمان هتل در روز دوم اقامتش از پیشخدمت پرسید: ممکن است برایم صبحانه د و عدد تخم مرغ در یک ظرف نیمرو کنید که یکی از آنها سفت و دیگری آبکی باشد. یک عدد نان بدهید که نصفش سوخته و نصف دیگرش خمیر باشد و کره ای کوچک بیاورید که نصفش آب شده و نصف دیگرش یخ زده باشد؟ - نه این غیر ممکنه. – پس چطور دیروز که آوردید، غیر ممکن نبود؟!
پژمرده
خام خواری وارد رستوران گیاه خوران می شود. برایش غذایی می آورند. او خیلی خونسرد به غذا خیره می شود و به آن دست نمی زند. صاحب رستوران با نگرانی جلو میاد و میگه: عجله کنید، غذاتون پژمرده میشه!!
استخدام
کارمندی به رئیسش گفت: حالا که می خواهید کارمند استخدام کنید یکی از دوستان مرا استخدام کنید. رئیس جواب داد: نه یک احمق برای اداره ما کافی است!!
آدم جدی
بیماری نزد روان پزشک رفت و با نگرانی گفت: دکتر به دادم برسید نمی ونم چکار کنم، هیچ کس مرا جدی نمی گیره. روان پزشک جواب داد: داری شوخی می کنی؟!
معاینه چشم
بیمار برای گرفتن عینک نزد چشم پزشک می رود. - آن خط پایین را می بینید؟ - نه. – بالایش را چطور؟ - خیر. – خط اول را می توانید بخوانید؟ - نه. – این خط درشت را که روی دیوار است چطور؟ - باز هم خیر! – شما به عینک نیاز ندارید. یک سگ براتون نوشتم!
تفاوت
می دانید فیل و زن من چه تفاوتی دارند؟... فقط 30 کیلو وزن!
دود
کوه آتشفشان از کوه کناری اش پرسید: ناراحت نمیشی اگر من دود کنم؟
ماهیگیر نوع دوست
ماهیگیری در رودخانه مشغول صید بود. مردی هراسان رسید و پرسید: ای مرد شجاع! زنی را ندیدی از اینجا رد شود؟ - چرا 5 دقیقه قبل از اینجا رد شد. – پس نباید خیلی دور رفته باشد؟ - خیر. زیرا جریان آب این رودخانه خیلی هم تند نیست!
نیمرو
شوهر خسته وارد خانه شد و از زنش پرسید شام چی داریم: - زبان پخته گوساله. مرد گفت: اهه! من چیزی را که توی دهان حیوان بوده است را نمی خورم. زن گفت: باشه، نیمرو برایت درست کنم؟!
میهمانی
مردی دوستانش را به میهمانی شگفت انگیزی دعوت کرد. وقتی مهمانان رسیدند مشاهده کردند که فقط شگفتی است و از مهمانی خبری نیست!
ماه عسل
یک خسیس به دوستش گفت: من فردا به ماه عسل می روم. – زنت را نمی بری؟ - البته که نه... او باید مغازه را اداره کنه!!
زن دوست داشتنی
عزیزم تو زن های خوشگل را بیشتر دوست داری یا زن های با هوش را؟ - نه این را و نه آن را... عزیزم می دانی که من فقط تو را دوست دارم!
جنس شناس
زن پیری در رستوران از پیشخدمت پرسید: آن مرد رو به رویی که این طور زل زده و من را نگاه میکنه کیه؟ پیشخدمت میگه: هیچی، عتیقه فروشه!
خط مستقیم
زن حسودی به خط مستقیم شوهرش در اداره تلفن زد: الو... خودتی عزیزم؟ شوهر گفت: آره عزیزم خودم هستم... تو کی هستی؟!
آموزش به پدر
پدر: پسرم تو دیگه بزرگ شده ای و چیزهای دیگری باید در زندگی یاد بگیری. زندگی فقط تیله انگشتی و بازی با عروسک های خواهرت نیست. مسائلی وجود دارد که مهم تر از بازی اند.... مثلا ازدواج. موافقی یک مقدار راجع به آن حرف بزنیم؟ پسر: آره پدر. موافقم. بگو ببینم چی می خواهی بدونی؟!
