درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپديد ميشه ... ! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده رئيست اول صحبت کنه !
درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش …
راهبه سوار مي شه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد کشيش زير چشمی يه نگاهی به راهبه ميندازه …
راهبه مي گه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره مي شه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل مي شه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با بازوی راهبه تماس مي ده …!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش بي خيال مي شه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع مي دوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پي گيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی !!!
نتيجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصت های بزرگی رو از دست ميدی!!!
درس سوم :
يه شب خانم خونه به خونه بر نمي گرده و تا صبح پيداش نمي شه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مونث) بمونه...
شوهر بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های زنش زنگ مي زنه ولی هيچ كدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نمي كنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنمي گرده خونه. صبح وقتی مي اد به زنش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد مي كنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی مي گن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوست های بهتری هستند !
درس چهارم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من صبح ها در کاباره و شب ها با دوستاش توی يه كلوپ كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه.... مايه خجالته! چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!
درس پنجم :
توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم... اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدل های جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا مي خواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره...
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!
درس ششم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم!
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دست های زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد، بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
* چرا همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون میافتیم؟
▪ کارمند بانک
می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟
▪ مهندس کامپیوتر
من کامپیوترم ویروسی شده میتونی ویندوزم رو عوض کنی؟
▪ پزشک عمومی
میتونی برای چهارشنبه که بچهام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟
▪ تعمیرکار ماشین
این ماشین من نمیدونم چرا هی صدای اضافی میده، میتونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!
▪ بازیگر
واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟
▪ مدیر یه جایی
میشه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟
▪ موبایل فروش
آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو میشه با یهN۹۵ عوض کنی؟!
▪ معلم
این حسن ما یه خورده تو ریاضیاش بازیگوشی میکنه میشه این پنجشنبهی قبل از امتحان ریاضیاش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!
▪ نماینده مجلس
این شهرام ما خیلی پسر گلیه میخواد زن بگیره میشه کمک کنید معافی این بچهرو بگیریم؟!
▪ کارمند سازمان سنجش
سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟
▪ نویسنده
یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!
▪ طلا فروش
الان اوضاع سکه چجوریاس؟
▪ اقتصاددان
بالاخره این بنزین رو میخوان چیکار کنن؟ یه سوال دیگه: میدونی اصلاً درآمد نفتی ایران چقده؟
▪ وکیل
من اگه بخوام حضانت بچهام رو بگیرم چیکار باید بکنم؟
▪ روانشناس
من الان یه چند وقتیه بچهام شبا جاشو خیس میکنه، روزا هم بینبشفعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، میخوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،سم هم تهیه کردم!!!!حالا چیکار میتونی برام بکنی؟
▪ تایپیست
یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟
* اجاره نشینی !
دوش صاحبخانه در کوچه گریبانم گرفت
گفتمش: ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: پس افتاده چندین ماه اجاره خانه ات
گفتم: آهی در بساط آدم بیکار نیست
گفت: می بینم که تو شلوار نو کردی به پا
گفتمش: تقدیم ما را حاجت شلوار نیست
گفت : اثاث خانه ی خود رابزن چوب حراج
گفتم: این دیگ و سه پایه لایق سمسار نیست
گفت: فرش زیر پایت را گروگان می برم
گفتمش: پوسیده جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت:می ریزم اثاثت را برون گفتم: عجب
جنگل این شهر را قانون مگر در کار نیست؟
گفت: حکم تخلیه دارم از قاضی گفتمش
قاضیان را هیچ بیم از ایزد جبار نیست؟
گفت: رو جای دگر ملک دگر شهر دگر
گفتمش : سرگشته را جایی در این پرگار نیست
گفت : برخیز و برو در کوه و صحرای خدا
از چه رو در شهر ماندی گر تو را دینار نیست؟
گفتم: از آن رو که می گفتند هجده سال پیش
جمله را خانه دهیم و غصه ای در کار نیست
شاعر: محمد رضا عالی پیام
* آقایون چطورازعابربانک پول می گیرند؟
۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن
۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن
خانم ها چطور از عابربانک پول می گیرند؟
۱- با ماشین میرن دم بانک
۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن
۳- به خودشون عطر میزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چک میکنن
۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک
۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن
۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن
۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن
۱۴- کد رمز رو وارد میکنن
۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
۱۶- کنسل میکنن
۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن
۱۸- کنسل میکنن
۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه
۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن
۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن
۲۶- پول رو میگیرن
۲۷- برمیگردن به ماشین
۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
۳۰- استارت میزنن
۳۱- پنجاه متر میرن جلو
۳۲- ماشین رو نگه میدارن
۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک
۳۴- از ماشین پیاده میشن
۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن
۳۶- سوار ماشین میشن
۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه
۴۱- برمیگردن
۴۲- میندازن توی خیابون درست
۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو
۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)
منبع: انجمن طنز سایت تبیان
* سوال و جواب های زن و شوهری !
سفره عقد
زن : عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی .
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
روز مرد
زن : وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد!)
روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد: با دهان پر (نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است؟!)
چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه. ما پیر شدیم
مرد : یعنی دیگه کیک نخوریم؟
دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه!
وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا در میان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!!
اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول : خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من (((و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت! )))
مرد : خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟!!
* باید زن بگیری...!
وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود
درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بس كه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود
رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود
چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود
این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود
سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود!
خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود
كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود
با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!
این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...
زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود!!
منبع:لوح
* مزیت مرد بودن
1- اسم هر چیزی رو روی شما نمی گذارند، از قبیل آهو، غزال، پروانه، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست!
2- در عروسی می تونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید!
3- می تونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه!
4- از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمی کنید!
5- مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است!
6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمی کنه!
7- در موقع استرس هیچ وقت ناخنهای خود را نمی جوید!
8- هفته ای دو بار شکست عشقی نمی خورید!
9- لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد!
10- فقط شما می تونید برید استادیوم.
11- خودتون پنچری ماشینتونو می گیرید!
12- لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید!
13- می تونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمی گردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید!
14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید!
15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شید!
16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمی گیره!
17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس - بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک می کنید!
* یک فوت - دو فوت !
داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد. گفتم بفرمایید. الووو.. ، فقط فوت كرد !
گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن، اگه می خوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن، اگه خوشگلی دو تا فوت كن. دوتا فوت كرد!
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن، اگه هستی دوتا فوت كن. دوتا فوت كرد!
گفتم من فردا می خوام برم رستوران شاندیز، اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن، اگه می تونی بیای دوتا فوت كن. دوباره دو تا فوت كرد!
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم. فردا صبح حسابی بخودم رسیدم. بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم! تو پوست خودم نمی گنجیدم. فكرم همش به قرار امروز بود.
داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت: ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن !!!
بهار فصل رویش جوانه هاست؛ فصل شکفتن و نو شدن طبیعت ستایش گر. گر چه به هر نفس، ما و جهان نو می شویم و زندگی می یابیم، این نو شدن در بهار بیشتر رخ می نماید و زنده شدن را در آینه بهار، روشن تر می توان دید. فصل بهار، فصل معلمی است؛ چون معلم مثل بهار، منشا خلاقیت، زایندگی و دگرگونی در دل و جان است. با معلم باغ اندیشه ورزی دانش آموزان بارور می شود و شکوفه های دانایی و روشنایی در دل آنها می شکفد. بهار آموزگار درس شکوفایی است. معلم است که با طنین دل نواز چکاوک و گنجشک، رویش یاس و اقاقیا و اطلسی، خرامیدن سبزه ها در باد و نسیم جان بخش بهاری، تولد دوباره، تحول و سر زندگی را به دانش آموزان می آموزد. بیاییم آیین معلمی را از بهار بیاموزیم! همان رسم معلمی که آیین انبیاست. به فرموده امام علی(ع): خداوند، پیش از آن که از جاهلان پیمان بگیرد که بیاموزند، از عالمان پیمان گرفته است که دانسته های خود را به دیگران بیاموزند. معلم، باید به شاگردانش، هم بال پرواز بدهد، هم چراغ بینش، هم پای رفتن، هم چشم دیدن؛ و این کار کمی نیست. پس به گفته شهید مطهری، ستایش گر معلمی هستم که: اندیشیدن را به من بیاموزد، نه اندیشه ها را.... گویند "عبد الرحمن سلمی" به فرزند امام حسین(ع) سوره حمد را آموخت. وقتی کودک در حضور پدر سوره را خواند، حضرت امام حسین(ع) علاوه بر پول نقد و پارچه ای که از راه حق شناسی به معلم داد، دهان آموزگار را از جواهر پر کرد! کسانی از این همه عطا تعجب کردند و در آن باره از حضرت سوال نمودند. امام در جواب فرمود: کجا پاداش مالی من، با عطای آموزش این معلم برابری می کند؟! تعلیم سوره حمد از عطای مالی من ارزنده تر است. منبع: مستدرک الوسایل- محدث نوری

در این کلاس کوچک
تو بر سیاه تخته، سپید می نویسی
شکوفه می تکانی، امید می نویسی
دراین کلاس کوچک که پنجره ندارد
دریچه می گشایی، جدید می نویسی
تو با اشاره خود، چه راحت و صمیمی
برای قفل ذهنم، کلید می نویسی
چه نور دل فروزی، نوشته تو دارد
مگر برای خورشید، رسید می نویسی
همیشه دوستی را به حال می کشانی
همیشه دشمنی را بعید می نویسی
تو در حلول پاییز، بهار می سرایی
به روی سینه برف، نوید می نویسی
تو عاشق خدایی،که از ریا جدایی
و بر سیاه تخته، سپید می نویسی
شهین محمدی - معلم
منبع: رشد معلم - اردیبهشت۸۴
* یکی از عواملی که باعث عقب ماندگی کشورمان از قافله پیشرفت و تکامل گردید، حکومت پادشاهان بی سواد، عیاش و نادان قاجاریه بر ملت ایران بود. در تاریخ آمده است: « ..... روز نهم فوریه ۱۸۰۹ هنگامی که سرهارفورد جونز، اولین سفیر انگلستان در ایران، استوار نامه خود را به فتحعلی شاه قاجار تقدیم داشت، شاه ضمن گفت و شنودهای مختلف از وی پرسید: این که می گویند ینگه دنیا ( آمریکا ) در زیر زمین است، حقیقت دارد؟ آیا اگر من دستور بدهم یک چاه دویست ذرعی بکنند، به ینگه دنیا خواهم رسید؟!! مستر جونز در سفر نامه اش به این نکته اشاره کرده است: شاه اصرار عجیبی داشت تا بفهمد چگونه با کندن زمین به آمریکا می رسیم و وقتی من گفتم این موضوع ربطی به کندن زمین ندارد و ما با کشتی به آن کشور سفر می کنیم، فتحعلی شاه اوقاتش حسابی تلخ شد و گفت: معلوم می شود حواستان پرت است، سفیرعثمانی ( ترکیه فعلی ) در تهران، قسم خورده که اگر دویست ذرع زمین را بکنیم به ینگه دنیا می رسیم!!.....»
* نصیحت: شیخ مرتضی انصاری از علمای بزرگ اسلام است . روزی از یکی از شاگردان خود پرسید : چرا دیروز در جلسه درس حاضر نبودی؟ شاگرد جواب داد : کار داشتم . شیخ فرمود : از این پس به درس نگو کار دارم ، به کار بگو درس دارم!
* حاضر جوابی: روزی رضاشاه از روی شوخی دست بر جیب مدرس گذاشت و گفت : آقا عجب جیب بزرگی دارید ! مدرس در حالی که تبسم کرده بود گفت : بله جیب من بزرگ است ولی ته دارد . این جیب شماست که ته ندارد !
* سخن حکیمانه: روزی ابوحنیفه از محلی می گذشت که دید کودکی از جای گل آلودی راه می رود . او را صدا زد و گفت : مواظب باش نلغزی . کودک در جواب گفت : لغزش من سهل است ، تو مواظب باش نلغزی زیرا از لغزش تو پیروانت هم می لغزند !
* از سلطان سنجر سلجوقی، هنگامی که به دست غزان گرفتار شده بود، پرسیدند:« علت چه بود که عرصه بر تو تنگ شد و مملکتی به آن وسعت و آراستگی را از دست دادی؟!» سلطان گفت:« علتش ندانم کاری خودم بود که کارهای بزرگ را به مردم کوچک واگذار کردم و انجام کارهای کوچک را به عهده مردان بزرگ گذاشتم! در نتیجه، آدم های کوچک از انجام کارهای بزرگ عاجز ماندند و افراد بزرگ از انجام کارهای کوچک عار داشتند و دنبال انجام آن ها نرفتند و از این رو هر دو کار تباه شد، نقصان به ملک رسید و کار لشکر و کشور، رو به فساد گذاشت. منبع: کتاب یک حدیث، یک حکایت- حسین معلم
* در میان مراجعین و دیدارکنندگان با شهید مدرس، از عموم طبقات افرادی دیده می شدند که همه گرداگرد آقا می نشستند و مطالب خود را بیان می داشتند و پاسخ می شنیدند. یکی از روزها وزیر دارایی وقت هم برای مشورت درباره بودجه کل کشور به حضور مدرس آمد. چون مدرس با همه صمیمی و یک رنگ بود، به وزیر دارایی می گوید: تا من به دیگران می رسم، کوزه قلیان را بردار و آب آن را تازه کن! وزیر هم با کمال احترام کوزه را برداشته و چون برای اولین بار این کار را انجام می داده، بیش از حد معمول آن را از آب پر می کند. مدرس این نکته را متوجه شده و بدون ملاحظه رو به او کرده ومی گوید: کسی که نتواند آب یک کوزه قلیان را به طور صحیح عوض کند، چگونه قادر است بودجه مملکت را تنظیم نماید؟!! منبع: کتاب مدرس شهید- علی مدرسی
* فرخی یزدی شاعر انقلابی و مبارز عصر رضا شاه حتی در زندان هم سعی داشت به گونه ای حکومت رضا شاه را تحقیر کند. پیشه وری در « یاداشت های زندان» خود می نویسد: فرخی در زندان قصر نیز همیشه نبرد و مبارزه می نمود. یک روز آفتابه سوراخ شده را جلوی افسر نگهبان انداخته و گفته بود: بیایید اقلا بدهید آفتابه کشور شاهنشاهی را تعمیر کنند، عجب است زندان شاهنشاهی آفتابه شاهانه نداشته باشد!! ( داستان هایی از عصر رضا شاه)
* در یکی از جلسات مجلس شورای ملی وقتی یک از نمایندگان به نام اردلان مشغول صحبت بود، ابوالقاسم امینی از انتهای سالن فریاد زد:« با وجودی که من اصلا نمی شنوم، ولی کاملا صحیح است!» درهمین موقع بود که صدای شلیک خنده نمایندگان بلند شد. (شوخی در محافل جدی)
* شاه در سفر به همدان گفت:« تظاهرکنندگان روز ۱۵خرداد هر یک ۲۵ریال پول گرفته بودند!» مطلب بیان شده به وسیله شاه به اندازه ای غیر منتظره و نامناسب بود که حتی مطبوعات وابسته به رژیم نسبت به آن واکنش نشان دادند. روزنامه پیغام امروز در سر مقاله مورخ ۱۹خرداد ۴۲ نوشت: « آدم دانه ای ۲۵ریال!» و تحلیل کرد که اگر وضع مردم بهتر بود، حاضر نمی شدند سر خود را به بهای ۲۵ریال بفروشند. ( تاریخ قیام ۱۵خرداد)
* شخصی آرزو داشت فرماندار شهرستانی شود. بارها نزد شهید مدرس رفت تا شاید از طریق او به خواسته خود برسد. مدرس که می دانست این گونه درخواست ها برای یافتن راه آسان تری جهت دزدی است، سرانجام روی یک تکه کاغذ، یادداشتی برای وزیر نوشته و به دست او داد: « وزیر کشور! آورنده این نامه از مزاحمان من و همکاران شماست!، لطفا یکی از گردنه ها را هم به ایشان واگذار کنید!!»
یادش بخیر، هفته نامه بچه ها گل آقا یکی از نشریاتی بود که طرح ابتکاری مرا با عنوان کاربرد طنز و کاریکاتور در طراحی سوال حرفه و فن در بهمن ماه سال ۸۳ انعکاس داد. تیتر صفحه آخر مجله که با لطف مرحوم کیومرث صابری فومنی و دختر ارجمندشان خانم پوپک صابری و همچنین تلاش آقای زراندوز چاپ شد، معلمی که طرحی نو در انداخت بود. لطفا روی تیتر یا تصویر کلیک کنید...
ــ ارسطو : طبیعت مرغ این است که از خیابان رد شود.
ــ مارکس : مرغ باید از خیابان رد می شد . این از نظر تاریخی اجتنابناپذیر بود .
ــ ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف می کنید؟
ــ نیچه : چرا که نه؟
ــ داروین : طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی ردشدن از خیابان انتخاب کرده است .
ــ همینگوی : برای مردن . در زیرباران
ــ اینشتین : رابطه مرغ و خیابان نسبی است .
ــ پاپ اعظم : باید بدانیم که هرروز میلیونها مرغ در مرغدانی می مانند و از خیابان رد نمی شوند . توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد می شود؟
ــ صادق هدایت : از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر!
ــ روانشناس : آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که می خواهد از خیابان رد شود؟
ــ نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
ــ حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .
ــ فردوسی : بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه .
ــ سهراب سپهری : مرغ را در قدم های خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم .
ــ طرفدار داستان های علمی تخیلی : این مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ خیابان و تمام جهان هستی را متر و سانتیمتر به عقب راند!
ــ اریش فون دنیکن : مثل هر باردیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان می کند . مگر آنتن های روی سر مرغ را ندیدید؟
ــ جرج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزش های دموکراسی دفاع کند محفوظ است .
ــ سعدی : و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی؟ گفت : ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کن.
ــ احمد شاملو : و من مرغ را، درگوشههای ذهن خویش، می جویم . من، می مانم . و مرغ، می رود، به آن سوی خیابان . و من، تهی هستم، از گلایههای دردمند سرخ.
ــ رنه دکارت : از کجا می دانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
ــ لات محل : هیشکی نمتونه تو محل ما ازخیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آی نفسکش!
ــ بودا : با این پرسش، طبیعت مرغانه خود را نفی می کنی.
ــ پدرخوانده : جای دوری نمی تواند برود .
ــ ماکیاولی : مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد .. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد . رسیدن به هدف، هرنوع انگیزه را توجیه می کند .
ــ هیتلر : اگر اراده ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد.
ــ فردوسی پور : چه می کنه این مرغه!
* کاریکلماتور !
گل مغرور خار را خوار می خواند.
ماهی دودی سراغ حوض خانه ی معتاد را می گیرد.
آن قدر قرص خواب خورده بود که بعد از مرگش روحش دیگر بیدار نمی شد.
قلم مو حتی به اصرار نقاش هم حاضر نبود سیگار بکشد.
کاشکی همیشه به تعداد غلط ها نمره می دادند.
صدای اینه دیدنی است شنیدنی نیست.
کسی که ایمان دیگران را تست می کند خود را نماینده ی مجاز خدا می داند.
شبگرد اگر درجا هم قدم زند به سپیده می رسد.
کسی که می خواهد همه از دریچه ی او به جهان نگاه کنند،افرینش و افریننده را به اندازه ی چشم انداز کوچک خود در اورده است.
زبان،دیگر نگاه دیگر است.
کسی که زبان شعر امروز را نمی فهمد،نگاه شعر امروز را نمی بیند.
(عباس گلکار...ماهنامه ی گل اقا)
* نسیم سخن
پشت هر مرد موفقی،مادر زنی انگشت به دهان ایستاده است! (هیوبرت هامفری)
زندگی،بیمارستانی است که در ان هر بیماری ارزو می کند جای تخت خود را عوض کند. (شارل بودلر)
تجربه نامی است که همه ی ما روی اشتباهات خود می گذاریم. (اسکار وایلد)
بهترین ازدواج ان است که زن نابینایی با مرد ناشنوایی پیوند زناشوویی ببندند.(مونتن یه)
وقتی به دنیا امدم چنان حیرت زده شدم که تا یک سال و نیم قدرت تکلم نداشتم. (گریسی الن)
وظیفه چیزی است که انجامش را از دیگران انتظار داریم نه از خودمان. (اسکار وایلد)
منبع: انجمن تخصصی طنز تبیان

