-
«به شنیدن عادت کن، خواهی دید که از سخن ابلهان نیز سود خواهی جست.» افلاطون
-
«زیاده از خود گفتن، می تواند بهعنوان پردهای برای پنهان شدن در پشت آن، مورد استفاده قرار گیرد.» نیچه
-
«خواست طبیعت اینست که کودکان پیش از رسیدن بهسن بلوغ، کودک باشند.» روسو
-
«مرد هوشمند را از پاسخهایش میتوان شناخت، مرد فهمیده را از پرسشهایش.» نجیب محفوظ
-
«خشم، با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد.» فیثاغورس
-
«اگر ما نتوانیم همانند مردان و زنان آزاد زندگی کنیم، باید از مردن خوشحال باشیم.» مهاتما گاندی
-
«بهگرسنگی مردن، بهتر که نان فرومایگان خوردن.» سعدی
-
«زینت انسان سه چیز است: علم، محبت، آزادی.» افلاطون
-
«اتلاف وقت، گرانترین هزینههاست.» بالزاک
-
«امروز، آنچه که میتوانی به بهترین وجه انجام بده، باشد که فردا بتوان بهتر کار کرد.» نیوتن
-
«به نظر من، حقناشناسی بزرگترین ضعفی است که ممکن است کسی داشته باشد.» ناپلئون
-
«دشمن چون از هر حیلتی باز ماند، سلسلهٔ دوستی بجنباند تا به دوستی کارها کند که در دشمنی نتواند.» سعدی
-
«خوشخوی، خویش بیگانگان باشد و بدخوی، بیگانه خویشان.» تاریخ گزیده
-
«حکیمی را پرسیدند دوست بهتر یا برادر؟ گفت برادر نیز دوست به.» قابوسنامه
-
«افتادگی آموز اگر طالب فیضی // هرگز نخورد آب زمینی که بلند است» پوریای ولی
-
«اسکندر رومی را گفتند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ گفت: هر مملکت را گرفتم رعیتش را نیازردم و نام پادشاهان جز به نیکویی نبردم.» سعدی
-
«هنر را نمی توان با سفارش پدید آورد، تنها چکمه را می توان سفارش داد.» برشت
-
«چون جواب احمق آمد خامشی // این درازی در سخن چون میکشی؟» مولوی
-
«مکن زغصه شکایت که در طریق طلب // بهراحتی نرسید آن که زحمتی نکشید» حافظ
-
«می دانم که هیچ نمیدانم.» سقراط
-
«داروی تربیت از پیر طریقت بستان // کآدمی را بتر از علت نادانی نیست» سعدی
-
«دو کس دشمن ملک و دیناند، پادشاه بیحلم و زاهد بیعلم.» سعدی
-
«گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن // مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی» سعدی
-
«چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی، مثل من رفتار کن.» کانت
-
«هیچ کس را بی تکاپوی سعی بلیغ، آفتاب مراد از مشرق امید طالع نشده است.» کلیله و دمنه
-
«حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است، گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.» سعدی
-
«خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتابهای خوب یا دوستان کتاب خوان.» هوگو
-
«سخن گفته دگر باز نیاید به دهن // اول اندیشه کند، مرد که عاقل باشد» سعدی
-
«همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی // نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری» سعدی
-
«اگر خواهی که مردمان تو را نیکو گوی باشند، نیکو گوی مردمان باش.» قابوس نامه
-
«ما زنده از آنیم که آرام نگیریم // موجیم که آسودگی ما عدم ماست» کلیم کاشانی
-
«فقط معدودی از صدفها حامل مروارید هستند.» اشتورم
-
«من فکر میکنم، پس من هستم.» دکارت
-
«هرکه در او جوهر دانائی است // بر همه کاریش توانایی است» نظامی
-
«به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل // که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم» سعدی
-
«حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت // آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت» حافظ
-
«آن که درون آرامی دارد، همچنان پندار و گفتار و کردار آرام دارد.» بودا
-
«هرکه نآموخت از گذشت روزگار // هیچ نآموزد ز هیچ آموزگار» رودکی
-
«تا به جائی رسید دانش من // که بدانم همی که نادانم» ابن سینا
-
«اشتباه را تصحیح نکردن، خود اشتباه دیگری است.» کنفوسیوس
-
«به عوض این که به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید.» کنفوسیوس
-
«آن کس که بداند و بداند که بداند // اسب شرف از گنبد گردون بجهاند // آن کس که بداند و نداند که بداند // بیدار کنیدش که بسی خفته نماند // آن کس که نداند و بداند که نداند // لنگان خرک خویش به منزل برساند // آن کس که نداند و نداند که نداند // در جهل مرکب ابدالدهر بماند.» فخرالدین رازی
-
«از هم پشتی دشمنان اندیش نه از بسیاری ایشان.» قابوس نامه
-
«اگر خواهی که مردمان تو را نیکو گوی باشند، نیکو گوی مردمان باش.» قابوس نامه
این شعر جاودانهی حسنی را یا خواندهاید یا شنیدهاید. این شعر متعلق به کسی است که دیگر در میان ما نیست. راستی ناگهان چقدر زود دیر می شود!
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه
باباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه می ری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده، عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا، سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
- نه که نمی دم
چرا نمی دی؟
واسه این که من تمیزم
پیش همه عزیزم، اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه این که من
صبح تا غروب
میون آب، کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومد و اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار می ریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
می خوام می خوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه می گفت:
اگه کاری نداری، بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی می خوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با هم دیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
برگرفته از وبلاگ: صندلی
* خسیس یا بخشنده ؟
روزي دو بازرگان به حساب معامله هايشان مي رسيدند. در پايان، يكي از آن دو به ديگري گفت: طبق حسابي كه كرديم من يك دينار به تو بدهكار هستم. بازرگان ديگر گفت: اشتباه مي كني!تو يك و نيم دينار به من بدهكار هستي؟ آن دو بر سر نيم دينار با هم اختلاف پيدا كردند و تا ظهر براي حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جايش ماند. سر انجام بازرگان اولي خسته شد وگفت: بسيار خوب!تو درست مي گويي! يك روز وقت ما به خاطر نيم دينار به هدر رفت. سپس يك و نيم دينار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اولي پشت سر بازرگان دوم دويد و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چي شد؟ بازرگان ده دينار به شاگرد همكارش انعام داد. وقتي شاگرد برگشت بازرگان اولي به او گفت :مگر تو ديوانه اي پسر؟! كسي كه به خاطر نيم دينار ، يك روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام مي دهد؟! شاگرد ده دينار انعام بازرگان دومي را به اربابش نشان داد.آن مرد خيلي تعجب كرد و در پي همكارش دويد و وقتي به او رسيد با حيرت از او پرسيد: آخر تو كه به خاطر نيم دينار اين همه بحث و سر و صدا كردي، چگونه به شاگرد من انعام دادي؟! بازرگان دومي پاسخ داد:تعجب نكن دوست من، اگر كسي در وقت معامله نيم دينار زيان كند در واقع به اندازه نيمي از عمرش زيان كرده است چون شرط تجارت و بازرگاني حكم مي كند كه هيچ مبلغي را نبايد ناديده گرفت و همه چيز را بايد به حساب آورد، اما اگر كسي در موقع بخشش و كمك به ديگران گرفتار بي انصافي و مال پرستي شود و از كمك كردن خود داري كند نشان داده كه پست فطرت و خسيس است. پس من نه مي خواهم به اندازه نيمي از عمرم زيان كنم و نه حاضرم پست فطرت و خسيس باشم! (جوامع الحکایات عوفی)
* برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست!
ارسطو از دانشمندان بزرگ يونان باستان بود. وي از دوران كودكي تا آخرين روز زندگي اش از آموختن دست بر نمي داشت و هر روز چيز تازه اي مي آموخت.او در سن هفتاد سالگي پيش چنگ نوازي رفت تا نواختن اين ساز را بياموزد. يكي از دوستان آن نوازنده كه مردي نادان و بي ادب بود با لحن تندي به ارسطو گفت:خجالت نمي كشي كه در اين سن و سال و با داشتن موي سفيد مي خواهي چنگ نواز شوي؟! ارسطو با خونسردي و بدون اين كه ناراحت شود لبخندي زد و به آن مرد پاسخ داد: من از آموختن خجالت نمي كشم!خجالت من از آن است كه در ميان عده اي باشم و همه ي آن ها نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم! (قابوس نامه)
* پادشاه و خدمتکار
پادشاهي بر سر سفره نشسته بود و مي خواست ناهار بخورد . خدمتكار او با سيني غذا وارد شد اما ناگهان پايش به لبه فرش گرفت و دستش لرزيد و مقداري آش روي سر پادشاه ريخت . پادشاه خشمگين شد و خواست خدمتكار را مجازات كند. خدمتكار بي درنگ سيني را روي زمين گذاشت و كاسه آش را بر داشت و همه را روي سر پادشاه خالي كرد . پادشاه از شدت خشم از جا پريد و فرياد زد : اين چه كاري بود كه كردي احمق؟! خدمتكار با خونسردي پاسخ داد : اي پادشاه تو به قدري بر مردم ستم كرده اي كه از دست تو در عذاب هستند و از تو بدشان مي آيد . اگر بخاطر ريخته شدن كمي آش بر سرت مرا مجازات كني نفرت مردم از تو بيشتر مي شود چون تو بخاطر يك اشتباه به اين كوچكي مرا مجازات مي كني! اين است كه به فكرم رسيد تا تمام آش را بر روي سرت بريزم تا گناه بزرگي بكنم و تو به خاطر چنين گناهي مرا مجازات بكني آن وقت اگر مردم بدانند اين مجازت حق من بوده نفرت آن ها از تو بيشتر نشود! پادشاه ستمگر از اين حرف خدمتكار خوشش آمد و او را بخشيد. (جوامع الحکایات)
مطلب خواندنی زیر به طور مستقیم از وبلاگ فرهنگی خوش ذوق انوری ثانی تقدیم شما می شود! برای مطالعه خاطرات زیبایشان اینجا را کلیک نمایید.
به خواهرم میگم: فردا بیکارم ، مراقبت هم ندارم ، باهات بیام مدرسه تون؟؟
میگه: فردا ، همسر خانم ... که دکتره ، میاد مدرسه تا بچه ها رو معاینه کنه ، بگذار یک روز دیگه.
میگم ، من که با برنامه مدرسه شما کاری ندارم ، بیکارم خب ، بذار بیام.
و اینطوری بود که به مدرسه اش رفتم.
.................
آقای دکتر تو دفتر مدرسه نشست و منتظر شد تا بچه های مریض رو ویزیت کنه، معاون مدرسه به همه کلاسها سر زد و به بچه ها اعلام کرد که هرکسی که ناخوش احواله بیاد تا معاینه بشه، وقتی همهء بچه ها جمع شدن ، آمارشون به بیست و سه می رسید . قرار شد اول بچه های پیش دبستانی معاینه شن و آخرین اونها بچه های پایه پنجم باشن، خواهرم بهشون تذکر میده : بچه ها سلام یادتون نره . ...
.................
اولین شاگردی که ویزیت شد تقریباً پنج سالش بود ، به آقای دکتر گفت: آقای دکتر من یک هفته است که اینطوری مریضم ( یک سری علائم بیماریش رو اسم برد) ، آقای دکتر که خیلی دقیق داشت گوش میداد گفت: خب ، حالا بگو یک هفته یعنی چند روز؟؟ چند روزه که اینطوری؟
شاگرده جواب داد: یک هفته یعنی پنج روز.
آقای دکتر گفت : نه ، یک هفته چند روزه؟؟
شاگرده هم با حالت سوالی پرسید: یک روز؟؟
دکتر: نه ، نشد ، یک هفته ، یک هفته ( هفتش رو عمداً کش داد و محکم تر بیان کرد)؟؟
شاگرده: دو روز؟؟
دکتر با سر جواب منفی داد و دوباره سوالش رو تکرار کرد ، دانش آموزه جواب داد: چهار روز؟؟
من کم کم داشت خنده ام میگرفت، به خواهر م نگاه کردم ، خیلی آرام داشت می خندید.
این لحظه زنگ خورد و معلم های مدرسه هم به جمع ناظرین اضافه شدن .
شاگرد بعدی که برای ویزیت اومد ، شیطنت آقای دکتر گل کرد ، وقتی داشت براش نسخه می نوشت بهش گفت: پسرم ، چهار راه چند راه داره؟؟؟
شاگرده خیلی تند جواب داد: دو راه .
آقای دکتر گفت نه ، چهار راه چند راه داره؟ ( دوباره چهارش رو محکم و تشدید دار بیان کرد ).
شاگرده گفت یک راه؟؟ ... سه راه؟؟؟ ...... ( خلاصه هر عددی رو اسم میاورد به جز چهار رو !!)
دانش آموز سوم که اومد تو ، آقای دکتر در حال معاینه بهش گفت: خــــب بگو ببینم ، پنجه چند تا انگشت داره!!؟؟؟
پسره فوری گفت: هفت تا؟؟
آقای دکتر دستش رو بهش نشون داد و گفت نه ، پنجه ، پنـــــــــجه چند تا انگشت داره؟؟
شاگرده گفت : شش تا.
( من همچنان لبخند می زدم و آرام می خندیدم، خواهرم رو نگاه کردم دیدم نه تنها لبخند نمی زنه ، که داره قُلب قُلب حرص می خوره!!)
خلاصــــــه، شاگردها همینطور داخل می شدن و آقای دکتر ازشون می پرسید که: ماه چند روز داره؟؟
سال چند ماه داره؟؟
سال چند فصل داره؟؟
سال چند روز داره؟
و... و ...
و در بین این بیست و سه دانش آموز ، فقط یکیشون به سوال درست جواب داد که: سال 365 روز داره . ... ... ...
کار ویزیت کردن آقای دکتر که تموم شد ، رفت .
زنگ تفریح دوم که شد ، معلم ها به دفتر اومدن ، معلم پایهء دوم ، خانم .... ، رو به خواهرم کرد و گفت : خانم انوری ، آقای دکتر خودش مشکل داشت ، نــــه؟؟!! ( در حین گفتن این جملات با دستش به سرش هم اشاره کرد ، به این معنا که آقای دکتر از مخ تعطیل بود!)
خواهرم می پرسه: چرا؟؟
میگه: آخه هر سوالی رو چند بار می پرسید ، مثل اینکه گوشش مشکل داشت ، نه؟؟ خیلی هم با تشدید صحبت می کرد !!!!
من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ، به خواهرم نگاه کردم ، به نظر میومد که غم شاگردهاش از یادش رفته بود ، احساس میکردم غم ندانستن معلم هاش در چهره اش نمایان شده بود ... ... .
منبع: وبلاگ خاطرات من و همکارام
* از عجایب
مسئولان یک فروشگاه زنجیره ای در آرژانتین از صندوق داران فروشگاه خواستند در حین کار از پوشک استفاده کنند تا نیازی به مراجعه به توالت و ترک محل کار خود نداشته باشند !!
* کوچک و بزرگ
معلم: بالاخره فهمیدی که من چرا به توگفتم کله خر کوچک ؟ شاگرد : بله آقا، چون من هنوز به اندازه شما بزرگ نشده ام!
* راننده ی ناشی
زن به رانندگی چو ماهر نیست
دل از این کار به که بر گیرد
شوهرش گر بدو اجازه دهد
تا که در پشت رل مقر گیرد
یا که ماشین دیگری جوید
یا که خواهد زن دگر گیرد!
(ابوالقاسم حالت)
* انتخاب
حجاج از حکام ستمگر- با زنی که شوهر و پسر و برادر او را اسیر کرده بود ، گفت: یکی از اینها را اختیار کن تا به تو ببخشم و او را نکشم. گفت: شوهر توانم یافت و و پسر توانم زاد، و برادر نتوانم یافت، پس برادر اختیار نمود. حجاج کلام او را بپسندید و همه را به او بخشید.
* کاریکلماتور
* ای کاش نبودنت راهم باخودت برده بودی!
* نه لاستیک ترکید ، نه راننده خواب بود ، جاده جاخالی داد .
*درختان رامی برندتا سیل به آنها اصابت نکند.
(عباس گلکار - ماهنامه گل آقا )
* یار شاعر
قدش نیزه، دو ابرویش کمان، رویش سپر باشد
سر زلفش کمند و مژه هایش نیشتر باشد
زبالای صنوبر، یک وجب بالای او برتر
چهار انگشت، سرو از قامتش کوتاه تر باشد
ز مستی ترک چشمش قصد جان عاشقان دارد
به گیتی تا به کی زین ترک بر پا شور و شر باشد
فتاده مشهدی یوسف، ته چاه زنخدانش
چرا باید چنین چاهی میان رهگذر باشد
بنفشه خط و عنبر موی و خالش دانه فلفل
بلا تشبیه چون عطاری حاجی صفر باشد
چنین یاری که هر شاعر شده دیوانه ی عشقش
کجا عاقل کند باور که از جنس بشر باشد
(سید غلامرضا روحانی )
* اسب بخار
خری اسبی را دید که از سوراخ های بینی اش بخار برمی خواست با خود گفت: فهمیدم، پس «اسب بخار» که می گویند، همین است!
* معادله ریاضی
معلم: طول اطاق شش متر و عرض آن پنج متر است، اگر گفتید که من چند سال دارم؟ یکی از شاگردان: چهل و هشت سال! معلم: از کجا فهمیدی؟ شاگرد جواب داد: من یک پسرخاله دارم که نیم چه خل است و بسیت و چهار سال دارد، روی این حساب شما چهل و هشت سال دارید!!
* سه چیز به جای شوهر!
با زنی گفتم چرا شوهر نکردی اختیار گفت چون دارم به جای شو، سه چیز ای هوشیار
اولاً دارم سگ گردن کلفتی کز سحر می شود بیدار و عوعو می کند دیوانه وار
ثانیاً دارم یکی طوطی که دائم بشنوم جیر جیر و فحش او را در همه لیل و نهار
تا کند هر خوردنی در خانه دارم زهرمار ثانیاً باشد مرا یک گربه کاید نیمه شب
نیستم محتاج شوهر با وجود این سه چیز هر زنی را این سه باشد کی کند شو اختیار!
* ضد هوایی شوت زاده
شوت زاده در میدان جنگ پشت ضد هوایی بوده که ناگهان می زنه یک هواپیما را سرنگون می کنه. خلبان با چتر نجات می پره بیرون. شوت زاده داد می زنه: بچه ها فرار کنید، صاحبش آمد!
* فرزند کمتر
شخصی نوزده تا بچه داشت. به او می گویند: چرا یک بچه دیگر نمی آوری، رُند بشه؟! می گه: فرزند کمتر، زندگی بهتر!
* در چه کاری؟
مسعود رمال در راه به مجد الدین همایون شاه رسید. پرسید که در چه کاری؟گفت: چیزی نمی کارم که به کار آید. گفت: پدرت نیز چنین بود ! هرگز چیزی نکشت که به کار آید.
* انسان، موجود عجیب!
نیچه فیلسوف آلمانی می گوید: انسان موجود عجیبی است، اگر به او بگویید در آسمان خدا یکصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد ، بی چون و چرا می پذیرد ، اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند: رنگی نشوید، فوراً انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود!
* وکیل عصبانی
وکیلی با کامیون تصادف کرد. پس از مدت زمانی پلیس در محل حاضر شد. وکیل به سمت او دوید و گفت: ببینید! این راننده احمق چه بلایی بر سر اتومبیلم آورده است؟ پلیس پرسید: شما وکیل هستید، مگه نه؟ وکیل گفت: آره! اما این چه فایده ای برای خود رویم دارد؟ پلیس گفت: شما وکلا بسیار مادی و به دنبال ثروت هستید و تمام حواس تان به اموال تان است، من شرط می بندم حتی لحظه ای متوجه نشده ای که بازوی چپ ات سر جایش نیست! در این لحظه وکیل نگاه به سمت چپ خود کرد و فریاد کشید : ای وای ! ساعت قشنگم!
* رصد خانه خواجه نصیر الدین
میگویند كه وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم گرفت رصدخانهای بسازد. به هلاكوخان گفت میخواهم چنین كاری را بكنم و از تو كمك میخواهم. هلاكو از خواجه پرسید: این كار چه فایدهای دارد؟ خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است كه آدمی میداند در آینده كیهان چه واقع میشود. هلاكو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایدهای دارد؟ خواجه گفت: آنچه من میگویم انجام دهید تا معلوم شود چه میگویم. فرمان دهید كسی بر بالای این خانه برود (البته كسی جز من و تو كه نداند چه میخواهد بشود). آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب كند. هلاكو قبول كرد. به فرمان او یكی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب كرد. همه مردمی كه در آن اطراف بودند بسیار وحشت كردند و حتی عدهای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاكو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد. در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است كه كسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقت آگاه میشوند و بقیه مردم را آگاه میسازند. در نتیجه هیچ كسی دچار هول و هراس نمیشود. هلاكوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول كرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم كنند و در كنار مراغه در دامنه كوهی كه امروزه به رصدداغی معروف است رصدخانه را بسازند..
نتیجه: اگر میخواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه كنیم بهتر است با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنیم. همیشه نمیتوانیم با اصول و چارچوب فكری خود دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.
* ریز صورت حساب
می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند. وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ... ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت! روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است . آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد : بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار ! بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!
نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست. بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند. آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟! موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد. زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...
* چند نکته و نتیجه اخلاقی
درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم ! پوووف! منشی ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من! من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
منبع: وبلاگ یادداشت های روزانه یک معلم
* هجو انوری
انوری شاعر معروف به شخصی که او را هجو کرده و قد درازی داشته گفته است:
ای خواجه، درازیت رسیده است به جایی کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی تو زنده بماندی و بمردی ملک الموت!
* پیر و جوان
از پیری مجرد پرسیدند که چرا زن نمی گیری؟ گفت: زن پیر را من نمی خواهم و زن جوان هم مرا نمی خواهد!
* نکته
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند، بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز...
* کشف زیبایی
آورده اند که عیسی مسیح با جمعی از یاران از راهی می گذشت. سگی مرده یافت. پرسید: چه می بینید؟ یکی گفت: مردار متعفن که فضا را آلوده کرده است. دیگری گفت: صورتی کریه با چشم هایی که از حدقه بیرون زده است. سومی افزود: ... و انبوهی از مگسان و حشرات موذی که از او می خورند. عیسی (ع) با رنجش خاطر گفت: آن چه دیدید همه زشتی بود و هیچ یک از شما نگفتید که چه دندان های زیبایی دارد!
* ز مثل زندگی
پاره ای از مشاهیر جهان تا پایان عمر ، دست از فعالیت و کار و کوشش نکشیده اند:
* در 100 سالگی، خانم «آنامری رابرتسون» نقاش نامدار آمریکایی همچنان به خلق تابلوهای زیبا ادامه داد.
* در 94 سالگی، زنده یاد «برتراند راسل» نویسنده و فیلسوف انگلیسی در تلاش همه جانبه برای صلح جهانی مشارکت داشت.
* در 93 سالگی «جرج برنارد شاو» نمایشنامه نویس ایرلندی تبار انگلیسی به نگارش نمایشنامه جالب « داستانهای باور نکردنی» مبادرت ورزید.
* در 90 سالگی «پابلو پیکاسو» نقاش اسپانیایی به خلق آثار هنری و کنده کاری روی چوب مشغول بود!
* در 88 سالگی «میکل آنژ» نقاش و پیکر تراش و معمار ایتالیایی، نقشه ی بنای کلیسای «سانتاماریا» را تهیه کرد و خودش دوش به دوش دیگران کار کرد!
* در 81 سالگی «گوته» شاعر آلمانی، شاهکار خود «فاوست» را به پایان رساند.
* نفرین نامه
با سلام و عرض نفرین بر حضور انورت
از خدا می خواهم این را صد بلا آید سرت
حالتان بد گردد و بدتر ز بد گردد ، همین
صد هزاران درد افتد در تمام پیکرت
شل شود آن هر دو پایت، لال گردد آن زبان
تا که دیگر نشنوم من تا ابد آن زر زرت
له شود زیر تریلی صورت سرخ و لبوت
تا که دیگر ننگرم آن چهره ناهمسرت
ایدز گیری یا جذام و سارس چون که آن زمان
یکهوی خالی کنند آن دوست ها دور و برت
مال مردم می خوری، تهمت به ناحق می زنی
فکرهای ناحسابی هم که داری در سرت
اختلاس و جرم های بس کلان کردی ببین
پاک گشتی کافر و بس تیره گشته دفترت
آخر نامه ملالی نیست، غیر از مرگ تو
نام خود را فاش می سازم منم، مستاجرت!
(مهرناز عطایی)
* درویش و گل
درویشی را دیدند هنگام بهار سر به اندیشه فروبرده، او را گفتند: ای درویش! فصل نو بهارست، سر بردار تا گل ببینی! گفت: ای جوانمرد، سر را فرو بر تا آفریدگار گل را ببینی!! (خواجه عبداله انصاری- کشف الاسرار)
* زن و زیبایی
* بی اعتنایی زن، زینتی است که به زیبایی او می افزاید. (گوته)
* زیبایی که با فضیلت توام نباشد، گل بی عطر را ماند. (ویکتور هوگو)
* هر جا که زیبایی به دعوی برخاست، زبان هر گوینده و ناطقی گنگ می شود. (شکسپیر)
* مناجات رند !
گویند شخصی در حال مناجات دعا می خواند و می گفت: خداوندا، تو دیگری پیدا خواهی کرد که عذابش کنی، ولی من جزتو خدای دیگری ندارم که بر من رحمت کند!
* علم و عمل
با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان تو را میسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی را زان روز حذر کن که ورق برگردد
(ابوسعید ابوالخیر)
معامله پایا پای
داشت مردی، زنی چهل ساله
بود در استغاثه و ناله
کای خداوند قادر بی چون
هست چهل ساله بهر من افزون
به دگر گونه ام حواله بده
این بگیر و دو بیست ساله بده !

