تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

* دوستی

* در دوستی میانه نگهدارید، چون ممکن است روزی همان دوست دشمن شود. (حضرت محمد«ص»)

* دوست خود را با عجله انتخاب مکن و نیز آنان را به تعجیل از خود دور مساز. (سولون)

* راز موقع دوستی را در زمان دشمنی ابراز نمودن دور از اخلاق و جوانمردی است . (امام جعفر صادق «ع»)

* مال، به روز سختی به کار آید و دوست ، به هنگام محنت. (مرزبان نامه)

* زن زشت رو

شخصی زني زشت رو و بد اخلاق در سفر داشت. روزی در مجلسی نشسته بود که غلامش دوان دوان بیامد که ای خواجه ، خاتون به خانه فرود آمد. خواجه گفت: ای کاش خانه به خاتون فرود آمده بود!!

* گذشت

پیری رسید و مستی طبع جوان گشت    رنج تن از تحمل رطل گران گذشت

بد نامی حیات دو روزی نبود بیش       آن هم «گلیم» با تو بگویم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن    روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

* لطیفه بامزه

زن:عزیزم ، مادرم می گفت با آن لطیفه های خوشمزه ای که تو دیروز تعریف کردی، کم بود از خنده بمیرم! شوهر: حالا کجاست؟ بهش  بگو من خیلی با مزه ترش را هم سراغ دارم!

* خبر خوب و بد

در یک کشتی قدیمی که سرعت پائینی داشت، رئیس پاروزنان رو به آنان کرد و گفت: بچه ها ، یک خبر خوب و یک خبر بد برایتان دارم. اول خبر خوب: کاپیتان دستور داده سهمیه شام امشبتان را دو برابر کنم ! همه فریاد زدند: هورا! سپس افزود : و اما خبر بد: کاپیتان تصمیم گرفته امشب اسکی روی آب بازی کنه!

* خجالت

می گویند دو تن کاردینال نام آور که از کارگاه را فائل نقاش معروف دیدن می کردند، وقتی درباره ی یک اثر او گفتند که در آن چهره حواریون بیش از اندازه سرخ است، نقاش با لحن ملایمی گفت: این را عمداً کرده ام. گمان نمی کنید حواری در بهشت وقتی می بیند كليسا تحت فرمان امثال شماست، از خجالت سرخ می شود؟!

* مادر

روان مادرم شادان که عمری    مرا در راه ایزد رهبری کرد

به گوشم نغمه توحید سر داد    به جای مادری، پیغمبری کرد

(مهدی سهیلی)

* آرزوی سقراط

پیش از آن که سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند : بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان شهر آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم ای دوستان چرا با این حرص و طمع و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت می گذرانید در حالی که آن گونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی گذارید همت نمی کنید.

* قرارگاه ایمن

بزغاله ای بر بلندی ایستاده بود. گرگی از آنجا بگذشت، بزغاله وی را دشنام دادن گرفت، گرگ گفت : تو مرا دشنام نمی دهی، بلکه مکان بلندی که تو بر آن جای گرفته ای دشنامم می دهد!

* تربیت، نا اهلان

یکی از وزراء پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرانیز دیوانه کرد. قطعه:

چون بود اصل گوهری قابل       تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نخواهد کرد       آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفت گانه مشوی    که چو تر شد، پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند       چو بیاید هنوز خر باشد!

(شیخ اجل سعدی)

* زیر سایه شما

درویشی در زیر سایه خرش خوابیده بود . پادشاهی از آنجا گذر کرد، پرسید چه می کنی؟ درویش گفت: قربان! در زیر سایه شما زندگی می کنم!

  سالاری     | لینک  | 

* روزی که امیر کبیر گریست

در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند. امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.

 * امتحان پایان ترم

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوش گذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.» استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.... آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

  سالاری     | لینک  | 

 یکی می خواست...

یکی می خواست برای گاوش یونجه بخرد به مغازه سبزی فروشی رفت و گفت: آقا! یونجه دارید؟ طرف جواب داد: می بری یا می خوری؟!

* پرونده

قاضی: خوب آقا، من پرونده شما را مطالعه کرده ام و تصمیم دارم هفته ای 775 دلار به همسرتان بدهم. شوهر: کار خوبی می کنید عالی جناب، من هم سعی می کنم چند دلاری روی آن بگذارم!

* بازنشستگی

زن روزنامه را انداخت روی مبل و به شوهرش گفت: واقعاً مسخره است ! هر سوالی از سیاستمداران می پرسند، می گویند نمی دانیم! ولی به محض اینکه بازنشسته می شوند، شروع می کنند به نوشتن خاطرات!

* از دیده مجنون

به مجنون گفت، روزی عیب جویی       که: پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گر چه در چشم تو حوریست        به هر عضوی ز اعضایش قصوریست

ز حرف عیب چون مجنون برآشفت       در آن آشفتگی خندان شد و گفت

که: گر بر دیده مجنون نشینی       به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو قد می بینی و من جلوه ناز          تو چشم و من نگاه ناوک انداز

تو مو می بینی و من پیچش مو       تو ابرو، من اشارت های ابرو

(وحشی بافقی)

* روخوانی

صدر اعظم آلمان قرار بود بازیهای المپیک را افتتاح کند. متن سخنرانی را که از قبل برایش تهیه کرده بودند، از جیب درآورد، تای کاغذ را باز کرد و گفت: صفر صفر، صفر، صفر، صفر! محافظش سرش را به طرف او برد و گفت: جناب صدر اعظم، اینکه خواندید، حلقه های المپیک بود!!

* نظر قاطع

اولی: همسرتان به چه علت مرحوم شد؟ دومی: به علت اینکه مدام ادعا می کرد نظر او همیشه درست است. اولی:امکان نداره، اینکه دلیل نمیشه! دومی:دقیقاً همین طوره که گفتم، آخرین حرفش هم این بود: «نظر من درسته و این قارچ سمی نیست!»

* درمان مفید

روان پزشک: شما کاملاً معالجه شده اید، دیگر نمی خواهد پیش من بیایید. بیمار: بله خودم متوجه شده ام. تا دیروز ناپلئون دوم بودم ولی مدتی است احساس می کنم هیچ کس نیستم!

* نگاه فنی

خانم با هیجان زیاد به شوهرش تلفن زد: عزیزم فوری خودت را برسان، توی اگزوز ماشین آب رفته است.  شوهر گفت: مهم نیست! الان کجایی؟ خانم جواب داد: تو رودخونه!

* کی چه کار می کند؟

اولی: یک فرانسوی اگر مگسی در لیوان نوشیدنی اش بیفتد چه کار می کند؟ دومی: لیوان نوشیدنی اش را دور می ریزد. اولی: یک آلمانی چه کار می کند؟ دومی: مگس را در می آورد و نوشیدنی اش را می نوشد! اولی: و یک اسکاتلندی؟ دومی: مگس را در می آورد، بالای لیوان می گیرد، تکان می دهد و می گوید هر چه خوردی پس بده!

* نگرانی

مدیر تعمیرگاه از خانمی که مشتری دائمی اش بود پرسید: در هفته ی گذشته هیچ تصادفی نداشتید ، خدای نکرده مریض بودید؟!

* پرحرفی مکن

سخن گر چه دلبند و شیرین بود      سزاوار تصدیق و تحسین بود

چو یک بار گفتی، مگو باز پس       که حلوا چو یک بار خوردند، بس

(سعدی)

* پیرمرد امروزی!

پیرمردی در اتوبوس غرغرکنان گفت: جوانان امروزی ادب و تربیت سرشان نمی شود. بغل دستی اش گفت: ولی آقا الان پسر جوانی جای خودش را به شما داد. پیرمرد گفت: بله ، البته، ولي همسرم هنوز سراپا ایستاده است!

* ریمل

شنیدم نوشته به دیوار دل

به دست کسی ناقلا و زبل

دو چشم تو شعر و نگاهت غزل

چرا خط خطیش می کنی باریمل!

(محمد رضا عالی پیام)

  سالاری     | لینک  |