تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

* ازدواج در ضرب المثل ها

* یک بار ازدواج وظیفه، دو بار نادانی، بار سوم دیوانگی! «هلندی»

* پیش از آن که به جبهه ی جنگ بروید، یک بار دعا بخوانید، پیش از آن که به دریا بروید، دو بار و پیش از ازدواج سه بار! «دانمارکی»

* رباعی

جامی ست که عقل آفرین می زندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

(خیام نیشابوری)

* بزرگداشت

در مراسم بزرگداشت استاد فرات از نگارنده ی این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند کلمه ای درباره ی آن شادروان سخنرانی کند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگترین مشوقین من در شعر بودند یک نفر از ردیف جلو داد زد: برای همین است که هیچی نشده ای!   (عمران صلاحی)

* دبیر طباخی

گفت خانم دبیر طباخی:           داشتم شب ز درد می مردم

ز آن که دیروز در دبیرستان      جان خود ز ابلهی بیازردم

کان چه پختم ز بهر شاگردان       قاشقی نیز خود از آن خوردم!

(ابوالقاسم حالت)

* گدای با کلاس

پسر بچه ای روی سینه اش کاغذی آویزان کرده و روی آن نوشته بود: خواهش می کنم به من کمک کنید تا به خانواده ام بپیوندم. مردی یک سکه کف دستش گذاشت و پرسید : حالا خانواده ات کجا هستند؟ پسر بچه گفت: در سینما!

* عمل موفقیت آمیز

پروفسور به دکتری که در طول عمل دستیارش بود گفت: تبریک می گویم، عمل موفقیت آمیزی بود. دستیار جواب داد: متشکرم آقای پروفسور! ولی در حقیقت من برای پاک کردن شیشه های اتاق عمل به اینجا آمده بودم!

* تک بیت

تو بیرون آمدی از خانه، من چون دیدمت مردم

چگونه زنده ماند هر که او را جان برون آید

(مانی شیرازی)

* در عالم همسایگی

اولی : ببخشید که مرغ من به باغچه ی شما آمد و آن را خراب کرد.دومی: اشکالی ندارد، چون سگ من هم مرغ شما را خورد! اولی: شما هم ناراحت نباشید، چون من هم با ماشینم سگ شما را زیر گرفتم!

* به یا د تو !

رفته بودیم اصفهان منزل باجناقم. تا مرا دید گفت: فلانی، سیفون توالت مان خراب شده، ببین می توانی درستش کنی! من هم کمی با آن ور رفتم و درست شد. بعد از این که به شیراز برگشتیم، باجناقم به من تلفن زد و گفت : فلانی! سیفون توالت خیلی خوب عمل می کند. حالا هر وقت آن را می کشم ، به یاد تو می افتم!!   (ماهنامه گل آقا-شماره 149)

* با حافظ

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع       شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت      تا در آب و آتش عشقت گدازنم چو شمع

* نوگل

در صفحه تسلیت روزنامه ای، بالای عکس پیرزنی در حدود 80 ساله  این بیت معروف به چشم می خورد:

یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش       می سپارم به تو از چشم حسود چمنش!

  سالاری     | لینک  | 

* درحاشیه طرح عقیم سازی گربه های تهران توسط شهرداری محترم، آقای سعید سلیمان پور ملقب به بوالفضول الشعرا شعر طنزی را سروده اند که بنا به تقاضاهای مکرر بینندگان عزیز به طور مستقیم از وبلاگشان ارائه می شود!!

* خواجه پیشی!

بلا دور از جنابت خواجــــه پیشی!                شنیدم بعــــد از این بابا نمی شی!

گرفتند و شمــــــا را اختــه کردند                  دکان عـــــــاشقی را تخته کردند

چه پیش آمد تو را یکباره پیشی!؟                (چه می گویم چه پیشی و چه پیشی؟!)

تو بودی فتحعلی شاه و به ناچار                  شدی آغـــــــــــــا محمّدخان قاجار!

بمیـرم از برای آن سبیلــــــــــــت                  برای جسم و جـــــان زخم و زیلت

نشو غمگین فدای اخم و تخمت                   اگر اخته نمودندت به ... هر حال!!

لبت زین اختگـــــی پرخنده باشد                  که خود "پیش" آمدی فرخنده باشد

چرا نفرین و این ســــان گریه زاری                  دعایی کـــــــــن به جان شهرداری

همان بهتر در این عصـــــر گرانی                  مجـــرد باشی و تنهــــــــــا بمانی

چو شد از سر غم اهل و عیالت                    شوی فارغ ز غصّه، خوش به حالت

زمانی که شدی عاری ز مردی                     ز بند مشکلات آزاد گــــــــــــــــردی   

غم نــــــــــــــان و معــاش خانواده                   توقّع هــــــــای یـــــــــــــــار پر افاده

ز عشق دلبری نـــاز و سه ساله (۱)                 اضافـــه کــــــــار در سطــــــــل زباله

" فدایت گردم" و " آی لاو یــــو" ها                ســـــــــــر دیوار، انواع میــــــــوها!

برای حفـظ او بـــــــا صــــد فلاکت                   جدل بــا گربه هــــــــــای بی نزاکت 

برای شـــــــام فرزندان بیمــــــار                 بسی سگ دو زدن در کـــــــوی و بازار

اگــــــــــــر پایش بیفتد گاه دزدی                  (نه رسمی همچو ماها؛ روز مزدی!)

میان بچه هــــــــای تخس و پر رو                 به دام افتادن و خوردن ز هرســــــو!

فرود سنگ روی پـــــــــــــا و کله                   کتک خوردن ز قصـــــــــــــاب محله

مگر یابی ز جـــــــایی استخوانی                 سر سفـــــــــــــره گذاری تکّه نانی...

*****

از آن ســـــــو در غم مردی نزن زار                  که دنیــــــا گشته از این جنس بیزار

ز مردان بر نمی خیزد بخـــــــاری                  که افکندند مردی را به خــــــــــواری

زمانه پر ز نامردی است پیشی!                   که از مـــردی سبیلی ماند و ریشی

رها از آن چـــــه می دانیم و دانی                   برو لذت ببــــــــــــر از زندگــــــــانی!  

------------------------------

(۱):در ادبیات گربه ها ، معادل معشوق چهارده ساله ی ماست!

منبع: وبلاگ وزین بوالفضول الشعرا

  سالاری     | لینک  | 

* جنگ سر نیزه

سرباز سالم دكتر ضمن معاينه سرباز مشمول : اين حرف را مي بينيد ؟ سرباز : خير . دكتر : بياييد نزديك … حالا آن را مي بينيد ؟ سرباز : خير دكتر : نزديك تر بياييد … حالا چطور ؟ سرباز : مثل اين كه حالا مي بينم !‌  دكتر : بسيار خوب … سالم هستي . همين فاصله براي جنگ با سر نيزه مناسب است !

* پاسخ گويي تلفني شاعرانه !

اگر دوست داريد بدانيد شاعران معروف چه كلامي روي دستگاه پيام گير تلفن شان مي گذاشتند به موارد زير توجه كنيد :

خيام :

اين چرخ فلك عمر مرا داد به باد       ممنون توام كه كرده اي از ما ياد

رفتم سر كوچه ، منزل كوزه فروش   آيم چون به خانه پاسخت خواهم داد

فردوسي :

نمي باشم امروز اندر سراي        كه رسم ادب را بيارم به جاي

به پيغامت اي دوست گويم جواب   چو فردا برآيد بلند آفتاب

مولانا :

بهر سماع از خانه ام ، رفتم برون رقصان شوم      شوري بر انگيزم به پا ، خندان شوم ، شادان شوم

برگو به من پيغام خود ، هم نمره و هم نام خود        فردا تو را پاسخ دهم ، جان تو را قربان شوم

 بابا طاهر :

تليفون كرده اي جانم فدايت      الهي مو به قربون صدايت

چو از صحرا بيايم ، نازنينم      فرستم پاسخي از دل برايت

 ( افرا جهانبخش - هفته نامه گل آقا )

* بازي شطرنج

روزي شاه جهان پادشاه هند با يكي از شاهزادگان ايراني مشغول بازي شطرنج بود و قرار گذارده بودند هر كس باخت يكي از كنيزان خود را به ديگري بدهد . از قضا در اواخر بازي شاه جهان متوجه شد كه قريباً بازي به نفع حريف خاتمه مي يابد . ناچار بازي را متوقف ساخت و تصميم گرفت يكي از سه كنيزان ماهروي خود را به نام جهان ، حيات و دل آرام را به حريف بدهد . ابتدا جهان را انتخاب نمود . جهان گفت :

تو پادشاه جهاني جهان ز دست مده     كه پادشاه جهان را جهان به كار آيد !‌

حيات گفت :

جهان خوش است وليكن حيات مي يابد     اگر حيات نباشد جهان به چه كار آيد ؟

شاه جهان گفت : پس دل آرام را خواهم داد . دل آرام خواهش كرد صفحه شطرنج را به او نشان دهند . پس با گفتن اين بيت سلطان را متوجه ساخته ، دستورالعمل بازي را چنين داد :

شاها دو رخ بده و دل آرام مده     پيل و پياده پيش كش و اسب گشت مات

و چون شاه جهان بر حريف فائق آمد ، او را بيش از پيش گرامي ساخت .

* مانند سنگ

گروهبان با صدایی خشن و محکم به سربازان گفت: اسم من سنگ است و مانند سنگ سخت هستم! این را توی آن کله پوک تان فرو کنید و فراموش نکنید. سپس از سرباز تازه واردی پرسید: پسر، اسم تو چیست؟ سرباز گفت: سنگ شکن قربان!!

* جواب من این است

کسی نزد شهید بهشتی آمد و به او گفت: آقا، فلانی خیلی به شما اهانت می کند. آقای بهشتی که حتی از شائبه غیبت به افراد پرهیز می کرد لبخندی زد و به او گفت، جواب من این است:

دی در حق ما کسی بدی گفتی     دل را ز غمش نمی خراشيم

ما نیز نکوییش بگوئیم            تا هر دو دروغ گفته باشیم!

(ماهنامه گل آقا- شماره 152)

* پیدا کردن سکه

اسکاتلندی ها به خسیسی شهرت دارند. در یکی از شهرهای اسکاتلند داور مسابقه برای تعیین زمین دو تیم فوتبال سکه ای را به هوا پرتاب کرد. نتیجه: در تلاش برای پیدا کردن سکه 600 نفر زخمی شدند!

* ضرب المثل های جهان

* مرغ آرزو می کرد ای کاش او را برای عروسی دعوت نمی کردند!

* طبق لباست از تو استقبال می کنند ولی طبق کلامت تو را بدرقه می کنند.

* کسی که به سفرهای دور برود، دروغ های بزرگ به همراه می آورد.

* الاغی که تو را حمل کند، بهتر از اسبی است که دنبال تو راه بیاید.

* نکته

پول نمی تواند برای آدمی دوستان خوب پیدا کند، اما دشمنان سرسخت ، چرا ! «اسپایک میلیگان»

* اجبار!

مادری پسرش را از خواب بیدار کرد: بلند شو پسرم ، باید به مدرسه بروی! پسر: واقعاً باید بروم؟ مادر: البته که باید بروی، خودت بهتر می دانی که همه معلم ها باید به مدرسه بروند!

* تک بیت

چه وجود نقش دیوار و چه آدمی که با او       سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد

(سعدی)

* پرده پندار

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم خود نمای

تا کی از پندار باشم خود پرست

پرده پندار می باید درید

توبه زهاد می باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل بر خاست غم در سرنشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر بر كشیم

    زهره را تا حشر گردانيم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آئیم از الست

(عطار نیشابوری)

  سالاری     | لینک  |