* زن و اژدها
قا آني ، شاعر معروف ، روزي اين دو مصرع را از فردوسي مي خواند :
زن و اژدها هردو در خاك به جهان پاك از اين هر دو ناپاك به !
همسرش چون متوجه گرديد ، وارد اتاق شده و فرياد كشيد : چه غلطي كردي ؟ قا آني كه متوجه شد همسرش معناي شعر را خوب نفهميده است ، اين دو مصرع را بيان كرد :
زن و اژدها هر دو پيغمبرند كه در آفرينش ز يك گوهرند !
* معما
ظريفي در محفلي طرح كرد كه : آن چيست كه انسان ها آن را مي بينند ، ولي خداوند آن را نمي بيند ؟ اهل مجلس شگفت زده شدند . گفت : آن چيز خواب است !سپس گفت : خوب ، حال بگوييد ببينم آن چيست كه ما مي خوريم و خداوند نيز مي خورد ؟ گفتند: اين محال است . گفت : آن چيز ، سوگند است !
* ترك مواد !
شخصي در محفلي مي گفت : ترك سيگار و اعتياد بسيار سهل است ، من تا كنون صد بار اين كار را كرده ام !
* چراغ
ابوسعيد ابي الخير رباعي شيريني سروده است كه از جمله لطايف اشعار بوده و صنعت جناس در آن به كار رفته است :
چو شمع جمالت چراغم بود مرا در دو عالم چراغم بود
چراغم بود ، چون چراغم تويي چراغم تو باشي ، چراغم بود !
* نكته
مي دانيد چرا زنها كمتر فوتبال بازي مي كنند ؟ چون يازده زن را نمي شود پيدا كرد كه حاضر باشند لباس يك جور بپوشند !!
* چتر نجات
شوت زاده مي ره مانور. از هواپيما مي پره اما چترش باز نمي شه . با خوشحالي مي گه : خدا رحم كرد مانور بود !!
* فرار ديوانه ها
نگهبان به رئيس تيمارستان گفت : قربان ! سه تا از ديوانه ها فرار كردند ! رئيس گفت : زياد ناراحت نباش ، هنوز صد تا ديوانه داريم !!
* شب هجران
گفتم گره از زلف چرا كردي باز ؟
گفت شب هجران تو خواهيم دراز
گفتم به غمت ساخته ام ، گفت بسوز
گفتم ز غمت سوخته ام ، گفت بساز
« احمد سهيلي خوانساري »
* منزلت در علوم
امام محمد غزالي را پرسيدند ، چگونه رسيدي بدين منزلت در علوم ؟ گفت : بدان كه هر چه ندانستم از پرسيدن آن ننگ نداشتم .
* فتوحات
ناپلئون در اوايل كار خود ، هنگام فتوحات به صاحب منصبان مي گفت : خوب فتحي كرديد . در اواسط مي گفت : خوب فتحي كرديم . در اواخر مي گفت : خوب فتحي كردم !
* با حافظ
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سر خوش به تماشا بخرام تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
* غزل مونتاژ
در آگهي تسليتي به امضاي فرزندان داغ ديده ي مرحومي اين غزل مغشوش به چشم مي خورد :
اي پدر ديده به سويت نگران است هنوز
داغ مرگ حاج ممد معلي نيازي سخت است هنوز
خود برفتي ز جهان ، كي برود آثارت
مادرمان حاجيه بي بي كلثوم از دوريت باز هم نگران است هنوز !
«عمران صلاحي - حالا حکایت ماست »
* حفظ حقوق
در سال 1346 نمايندگان مجلس درباره ي حقوق خود شروع به چانه زدن كردند . مرحوم ابوالقاسم حالت سرود :
در مجلس اگر كه دم بدم داد كنم خواهم كه فقط باغ خود آباد كنم
از حفظ حقوق ملتم چون عاجز از بهر حقوق خويش فرياد كنم !
* كلام نيكو
آن كس كه بدي گفت ، بدي سيرت اوست و آن كس كه نكو گفت مرا ، خود نيكوست
حال متكلم از كلامش پيداست از كوزه همان برون تراود كه در اوست
(شيخ بهايي )
* به اندازه علم
واعظي در بالاي منبر سخن مي گفت ، مساله اي از او پرسيدند ، گفت : نمي دانم . گفتند : اگر بلد نيستي پس چرا بالا نشسته اي ؟ گفت من به اندازه علمم بالا رفته ام ، اگر به اندازه جهلم بالا مي رفتم به عرش مي رسيدم !
* نكته ها
* در اين دنيا دو عنصر به وفور يافت مي شود ، يكي هيدروژن و ديگري حماقت ! «تام استوپارد »
* نوع بشر كارهاي غريبي مي كند ، بيابان برهوت را سبز مي كند و درياچه ها را خشك . «گيل استرن »
* قله هاي مرتفع دره هاي عميق دارند و انسان هاي بزرگ اشتباهات بزرگي مرتكب مي شوند . « ؟ »
* دو كاسه اشكنه !
دبير يكي از وزراي ناصر الدين شاه براي وزير تعريف مي كرد كه : ديروز در خانه فلان الدوله بوديم ، سفره بزرگي پهن كردند كه … وزير كه سابقه دشمني با آن شخص را داشت ، سخن دبير را قطع كرد و گفت : مرده شوي او را ببرد با سفره اش ! دبير شتابان گفت : بلي قربان ! همين را مي خواستم عرض كنم … سفره به آن بزرگي پهن كردند فقط با دو كاسه اشكنه !
* مراقب باش …
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود . مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود . مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود . مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود . مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود . « امام علی علیه السلام»
* عطار و درويش
جامي در نفحات الانس سبب گرايش عطار به صوفيان را اين گونه بيان مي كند : روزي در دكان عطاري مشغول معامله بود . درويشي آن جا رسيد و چند بار « شي الله »گفت . وي به درويش نپرداخت . درويش گفت : اي خواجه تو چگونه خواهي مرد ؟ عطار گفت : چنان كه تو خواهي مرد ، گفت : تو همچون من مي تواني مرد ؟ عطار گفت : بلي ، درويش كاسه اي چوبين داشت ، زير سر نهاد و گفت : الله و جان بداد . عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق درآمد …
* تاريخ قاجاریه
استاد با تبسم رو كرد به دانشجويان و بدون مقدمه گفت : اگر گفتيد بزرگترين و كوچكترين دختر آقا محمد خان قاجار چه نام داشتند ؟! همه به فكر فرو رفتند ، كلاس آرام و ساكت شد . شاگردان كلاس در ذهن تاريخ را مرور مي كردند . هي به مغزشان فشار مي آوردند كه يكباره و ناگهان صداي انفجار خنده دسته جمعي در كلاس پيچيد !! … لحظه اي بعد ، همه براي آگاهي و نقد و بررسي تاريخ عصر قاجار ، سراپا گوش بودند . « محمد جامي ـاطلاعات هفتگي »
* لغزش بزرگان
روزي ابو حنيفه از راهي مي گذشت ، كودكي را ديد كه در گل مانده بود ، گفت : گوش دار تا نيفتي ! كودك گفت : افتادن من سهل است ، اگر بيافتم تنها باشم ، اما تو گوش دار كه نيفتي ، چون اگر پاي تو بلغزد همه مسلماناني كه دنبال تو روانند خواهند افتاد و آن زمان برخاستن همه كار دشواريست . « عطار نيشابوري »
* حاضر جوابي واعظ
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت . يكي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بياندازد ، گفت : اي آقا شما هميشه از بهشت تعريف مي كنيد ، يك بار هم از جهنم بگوييد . واعظ كه حاضر جواب بود گفت : آن جا را كه خودتان مي رويد مي بينيد ، بهشت است كه چون نمي رويد لااقل وصفش را بشنويد !
آقای عباس فرات پیش کسوت شعرای مجله توفیق بود. وی در سال ۱۲۶۹ در یزد متولد شد و به سال ۱۳۴۷ در تهران وفات یافت. فرات فوق العاده شوخ طبع و لطیفه ها و حاضر جوابی هایش در انجمن های ادبی تهران معروف بود. توفیق در سال ۱۳۳۷ طی ده شماره پی در پی از فرات تجلیل کرد و او را از نظر حاضر جوابی"برنارد شاو ایران" نامید.
از لطیفه های فرات
* شاعری از قم آمده بود. یاران گفتندش: از سوهان قم چه ارمغان آورده ای؟ شاعر به جای پاسخ، طومار شعر مزخرفی در آورده و به خواندن پرداخت. ظریفی از آن میان گفت: سوهان قم خواستیم، نه سوهان روح!
* یک روز در حضور صمصام المتکلمین تعریف و تمجید زیادی از منبر صمصام شد. صاحبخانه گفت: لازم است مجلسی ترتیب دهیم و از بیانات ایشان استفاده کنیم. فرات که خیلی سربه سر صمصام می گذاشت، گفت: شرط فراهم ساختن این مجلس آن است که در موقع وعظ آقا، در خانه را محکم ببندید. صمصام عصبانی شده و گفت: خیر، باید در باز باشد که باز هم مردم بیایند. فرات گفت: نخیر آقا، باید در را محکم بست تا این ها که هستند فرار نکنند!!
* کدخدای دهی در مجلسی عطسه کرد. یکی گفت: عافیت باشد. کدخدا چون این اصطلاح را نمی دانست، پس از نیم ساعت فکر گفت:... باشد، مانعی ندارد!!
* "قائم مقام الفضلاء" یزدی برای گرفتن شغلی به تهران آمده بود و هر روز در شهرداری مزاحم مرحوم "بینش" می شد. ناگفته نماند سواد قائم مقام از حدود دو کلاس ابتدایی هم کمتر بود. بینش برای این که شر او را از سر خود کم کند، هر مرتبه سنگی جلوی پای او می انداخت. ولی او از رو نمی رفت. بالاخره روزی بینش گفت: شغلی که شما می خواهید متصدی آن باشید، لازمه اش دانستن زبان کامل فرانسه است، شما واجد آن هستید؟ قائم مقام با کمی فکر گفت: آن را هم تا فردا یک کاریش می کنیم!!
* فرات دوستی داشت به نام "اتفاق". روزی در جلسه توفیق شعر می خواند. اتفاقا این آقای اتفاق هم حضور داشت و برای این که فرات را کنف کند، پرسید: آقای فرات! این کثافت کاری را خودتان کرده اید؟! فرات بلافاصله جواب داد:" بله بر سبیل اتفاق! "
* سور چرانی اول شب وارد منزل فرات شد و برای آن که به او بفهماند من شب را خواهم ماند، گفت: آقای فرات آیا صبح که ما می خواهیم برویم اداره، در این حدود تاکسی پیدا می شود؟ فرات بیرون رفت و پس از چند دقیقه برگشت و گفت: همین الان تاکسی دم در حاضر است!
* در یکی از انجمن های ادبی از شاعری دعوت کردند که شعری بخواند. شاعر پشت تریبون قرار گرفت و لی برای خواندن بسیار معطل کرد. دبیر انجمن گفت: آقا لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید... شاعر هم بادی به غبغب انداخت و گفت: می خواهم چیزی بخوانم که تا به حالا نخوانده ام. استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!
* انجمنی تعطیل شده بود و فرات به اتفاق جمعی از شاعران از آن جا بیرون می آمد. یکی از شاعران با شتاب و نگرانی گفت: استاد می بخشید، من دفتر شعرم را در انجمن جا گذاشته ام، یک دقیقه صبر کنید تا بروم و آن را بیاورم. فرات گفت: نترس کسی به مزخرفات تو دست نمی زند، هفته دیگر آن را بر می داری!
* از مرحوم "حاج شیخ هادی" پرسیدند: اگر سگی وارد اتاقی شود و با پای خشک بیرون آید، زمین اتاق چه صورتی دارد؟ شیخ جواب داد: اگر اتاق جای زندگی زنی بچه دار باشد، باید پای سگ را آب کشید!!
* فرات پس از یک بیماری در انجمنی حاضر شد. از او پرسیدند: استاد، لاغر شده اید؟ فرات گفته بود: آره.... موهام واسه سرم گشاد شده!
منبع: یک لب و هزار خنده - مرحوم عمران صلاحی
هر وقت كه به وبلاگ هاي لطيفه و پيام كوتاه (SMS) سر مي زنم ، ياد شوراي مدرسه مي افتم ! حتماً مي پرسيد كه بين وبلاگ جوك با شوراي دبيران مدرسه چه رابطه اي وجود دارد ؟ عجله نكنيد . مي گفتم ، به جز آقاي علوم كه مسئول نوشتن صورت جلسه شوراي دبيران است و مجبور است به همه ي حرف ها خوب گوش بدهد و همه جا را خوب نگاه كند تا چيزي از قلم نيفتد ، هيچ كس متوجه حرف ها و اتفاقات داخل دفتر نيست . نه اين كه خداي نكرده زبانم لال ، در حال تعريف كردن آخرين لطيفه ها هستند يا با تلفن همراه خود بازي مي كنند ، نه ، من اصلاً چنين حرفي نزدم . اتفاقاً تصميم هاي اساسي و محكمي در اين جلسات گرفته مي شود كه « مو » لاي درزشان نمي رود كه نمي رود . نمونه اش پيشنهاد آقاي حرفه و فن بود كه گفت : معلمان در جلسه ي امتحان نوبت اول كفش هايي نپوشند كه صداي « تق تقش » افكار بچه هاي مردم را به هم بريزد ! البته از خنده ي بعضي معلمان نمي توانم چشم پوشي كنم . بگذريم ، خواهش من اين است كه مبادا خداي نكرده نتيجه بگيريد كه جلسات شوراي مدرسه ما بي حاصل و خيلي الكي است و بعضي ها براي خالي نبودن عريضه و گرفتن امتياز و چشم غره هاي اين و آن تشريف مي آوردند . كور شوم اگر مقصودم رسيدن به اين نتيجه باشد . اصلاً هم نمي خواهم بگويم كه در اين جلسات مثل همه ي جلسات تصميم گيري هاي مهم ، خيلي ها منتظرند پذيرايي آخر جلسه اتفاق بيفتد و قال قضيه كنده شود ، خير ، اصلاً اينطور نيست . البته اين طور هم نيست كه برخي همكاران زرنگ و زير آب زن ، دائم نگاهشان را به چپ و راست بيندازند و نكته بپرانند كه آقاي هنر هم پيدايشان نيست ، تا بقيه در جريان ماوقع قرار بگيرند براي روز مباداي ارزشيابي و اعتراض و باقي قضايا ، چنان كه افتد و داني ! . يك وقت فكرش را هم نكنيد كه در بعضي جلسات ، بحث آخرين بولوتوث هاي روز و قيمت گوشت قرمز ، خيلي شيرين تر از روش هاي تدريس و پيشنهادهاي اساسي معدود معلمان بي كار است. افزایش حقوق که به جای خود حتما باید بررسی شود! به هر حال بحث « فناوري اطلاعات » حتي در شوراي دبيران را نبايد زياد دست كم گرفت . اگر اين جلسات پي در پي بي حاصل بود كه وضع خيلي ناجور مي شد و آقاي علوم چيزي نداشت كه در دو سه صفحه با خط خوش بنويسد و در انتها همه با عجله زير آن امضاء يادگاري بگذارند و مطمئن باشند هيچ ديارالبشري آنها را نخواهد خواند . حتماً اين جلسات بسيار پر بار است كه آقاي تاريخ ، ده دقيقه آخر جلسه خودش را مي رساند و آقاي اجتماعي پس از ۴۵ دقيقه با عجله شورا را ترك مي كند تا به كارهاي مهم ترش برسد . اگر جلسات بي حاصل بود ، آن وقت مدير فقط حرفش اين بود كه چرا لباس فلان معلم اين جور است يا همكاراني كه صبح ۲ دقيقه تاخير داشته اند ، حسابشان با معاون ارشد مدرسه است . در اينجا بايد اشاره كنم به آقاي معاون از كار دبير ادبيات بسيار راضي است ، زيرا ۷ سال است كه به اين مدرسه مي آيد و در اين سال ها حتي يك دقيقه هم تاخير نداشته است و با همان شيوه سنتي تدريس ، چنان به درصد قبولي بالايي رسيده است كه در شان مدرسه است و البته آقاي مدير هم او را باعث افتخار مدرسه مي داند و مي گويد اگر معلمان ديگر مدرسه هم مثل او باشند ، هم كلاسشان ساكت و بي جنب و جوش مي شود و هم در آزمون « آينده نازان » رتبه اشان در منطقه اول مي شود . البته از حق نگذريم كه آقاي دفاعي گاه گاهي با چند جوك دست اول - كه قابل نقل نيست ! – فضاي جلسه را با نشاط مي كند . دبيران پر تلاش مدرسه هم ساكت و صامت فقط سرشان را به علامت تاييد حرف هاي معاون و مدير تكان مي دهند و خدا را صد هزار مرتبه شكر هيچ مشكل قابل عرضي ندارند . حتي يك نظر و پيشنهاد الكي هم نمي دهند ، چون فكر مي كنند وقت گرانبهاي جلسه بي خودي گرفته مي شود . فقط گاه گاهي به ساعتشان نگاهي مي كنند ، پرتقالي پوست مي كنند و استكان چايشان را هورتي سر مي كشند. حرف آخر اين كه مدارس بايد سعي كنند حتماً هر ماه يكي از اين جلسات پر بار را تشكيل دهند تا تصميمات قاطعي براي قلع و قمع مشكلات بغرنج آموزش و پرورش و علي الخصوص مدرسه خودشان بگيرند . در اين فكرها بودم كه خدمتگذار مدرسه تكانم داد و گفت : آقا بفرماييد ، جلسه تمام شد !

