بیکرانه
در انتهای هر سفر
در آئینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل!
در آخرین سفر
در آئینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است.
گم گشته ام، کجا!
ندیده ای مرا؟!
غریب
مادر بزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را،
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام
منبع: کتاب ستاره - زنده یاد حسین پناهی
اعلان عمومی
حالا که چند روز دیگر مکتب خانه ها و مدرسه های مملکت برقرار شده، اطفال رعیت و خاصّه به جهت تعلیم و تربیت و آدم شدن و نیل به اهداف مترقیه می روند زیر دست معلم ها و ملا ها و مکتب دار ها، البت ما هم برای تنویر افکار رعیّت نکته هایی قلمی می کنیم.
رقعه خصوصی
جناب رییس اداره تعلیمات عمومی؛ لازم است اکثر توجهات به روزهای اول پاییز بشود بلکه احزاب رقیب بهانه ای برای دست انداختن ما پیدا نکنند. مخصوص تاکید بر ملاحظات اعتدالیون دارم. فرقه دموکرات در این برهه حسّاس انتخابات به هیچ وجه ممکن نباید گاف کرده، قافیه را ببازد.
اعلان عمومی
اول؛ تعلیم و تربیت در ممالک محروسه ایران بالکل مجانی بوده، احدی حق گرفن حق العمل و خودیاری و چه و چه ندارد. قدغن فرمایید چنانکه جنبنده ای را جرات این افتاد که چنین غلطی کند، داغ و درفش کرده، خوب سیاستش کنید برای عبرت سایرین!
رقعه خصوصی
جمیع مکتبخانه دارها و مدیران مدرسه بنا به قدرت خود و شاگردان از هر شاگرد لا اقل ده تومان، نشد 5 تومان یا اقل کم 2 تومان ( دیگر هیچ راه ندارد، جان شما. مایه کاری حساب کردم ) بگیرند بلکه چرخ تعلیم و تربیت اطفال رعیت بچرخد. به جمیع مکتب دارها اعلان خصوصی شود تا عید سال دیگر از پول و بودجه و شاگردانگی و هر کوفت و زهرمار دیگر خبری نیست. اگر کسی این برهه حسّاس ثبت نام را درک نکرده بداند تا آخر سال بایستی انگشت ندامت به دندان گزیده از جیب مبارک خودش مدرسه را بچرخاند!
اعلان عمومی
اسم نوشتن در هر مکتب و مدرسه ای بر جمیع اطفال رعیت آزاد بوده، هیچ مدیری نمی تواند کسی را دست به سر کرده به مدارس دیگر حواله اش کند.
رقعه خصوصی
اوّل اسم آقا علیمردان خان را بنویسید توی مدرسه دماغ السلطنه! مواظبت کنید هر ننه قمری را توی این مدرسه ننویسند، بلکه به درس بچه لطمه نخورد. دویّم؛ قدغن کنید کور و کچلها را توی مدرسه های خاصّه ننویسند، اگر جای دیگری هم ننوشتند که بهتر!
اعلان عمومی
وسائل مدرسه ها و مکتب خانه ها باید نو و سالم بوده، تمام بخاری های لیزری داشته باشند. بسپرید از ممالک خارجه بخرند. اگر هنوز نساخته بودند بدهید متخصصان توانمند داخلی اختراعش کنند برود پی کارش! باز هم بگویم: بابت بخاری ها از رعیّت پول نگیرید.
رقعه خصوصی
فی الحال پول برای بخاری مخاری نداریم. بگویید فراشهای مدرسه یک دستی به سر و گوش همان بخاری های نفتی دولتهای قبلی بکشند! فقط اعلان اکید کنید آن دسته از مکتب ها و مدرسه ها که غرفه هایشان نرده پنجره دارد، سریعاً انها را برداشته بیاورند به عباسقلی خان ما به مناقصه بفروشند. بلکه اگر خدای نخواسته حریقی به مدرسه افتاد اطفال بتوانند از پنجره ها در رفته، بلکه آمار کشته ها کمتر بشود. مناقصه اختراع بخاری های لیزریه را هم بسپارید دست حسینقلی میرزای خود ما، پدر سوخته آخر سری ادیسون شده است. دیروز یک مدار الکتریسیته درست کرد به چه ماهی!
اعلان عمومی
امسال با وزارت صحّت عامه قرارداد بگذارید تمام اطفال رعیّت را معاینه کرده امراض آنها را مجاناً معالجه کنند.
رقعه خصوصی
کور و کچل ها، آبله گرفته ها، خوره گرفته ها و هر چه طفل درب و داغان رعیّت را یافته، یک جوری دست به سرشان کنید. حالا ننه بابایشان که درس نخوانده اند چه شده مگر ؟!
اعلان عمومی
مملکت ما گل و بلبل است. توی مملکت گل و بلبل که کسی کسی را کتک نمی زند. پس مواظبت کنید جمیع معلم ها طفلی را کتک نزده، در ناز و نوازش درس گفته و مشق ببیند. مراقبت اطفال رعیّت را کرده، بدانید اینها امانت دست ما هستند.
رقعه خصوصی
آن مورد کتک زدن قبلی را زیر سبیلی رد کردیم ولی قدغن کنید معلم ها اگر هم می خواهند دقّ دلی معوقه و استخدام رسمی و نظام هماهنگ حقوق را سر شاگردها در آرند، نقلی نیست، فقط یک طوری نزنند که بچه مردم ناقص شود نتوانیم تکذیبش کنیم!
اعلان عمومی
وسایل ایّاب و ذهاب مدرسه ها جمیعاً معاینه فنی داشته باشد. مدل نمره جدید باشد، تمیز باشد، پاک باشد، شوفرهای مودب داشته باشد... الغرض همه چیز داشته باشد.
رقعه خصوصی
اسب و خر و یابو و قاطر و هر چه که گیرتان آمد خوب است، طفل اند چه می فهمند!
منبع: سایت لوح- عبد الله مقدمی
شنیدیم یکی از رمان نویسان جمهوری آذربایجان، رمانی نوشته بود در هفده جلد. به همین مناسبت جشنی برپا می شود. در این مراسم، همه جام خود را بلند می کنند. یک نفر می گوید: بنوشیم به سلامتی سر این نویسنده که این همه تخیل و افکار بدیع در آن جوشیده! یک نفر دیگر می گوید: نه، بنوشیم به سلامتی ته این نویسنده که توانسته آن را زمین بگذارد و این اثر عظیم را بنویسد!! (عمران صلاحی- ماهنامه گل آقا)
* دات کام
گله می کرد ز مجنون لیلی که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از رابطه ی انسانی که چنین شد که خودت می دانی
عشق وقتی بشود دات کامی حاصلش نیست به جز ناکامی!
(ماهنامه طنز و کاریکاتور)
* یکی از علائم نزدیک شدن به بحران روانی این است که فکر کنید کارتان فوق العاده مهم است، آن قدر که اگر به تعطیلات بروید، آسمان به زمین می آید! (برتراندراسل)
* ابو العیناء گوید: از زنی خواستگاری کردم. به سبب زشتی ام مرا نپذیرفت. نامه ای بدو نوشتم که من شخصی ادیب و سخنورم. در جواب من گفته بود: بیچاره، مگر تو را برای اداره ی دیوان رسائل می خواهم!!
* آن قدر...
با گریه گدا گفت به همسایه ی دارا
آن قدر که درد است در این خانه، دوا نیست
خندید که در منزل من وضع به عکس است
آن قدر که عیش است و طرب، آه و عزا نیست
نان خوردن ما بیش تر از راه فریب است
آن قدر که تکیه است به شیطان، به خدا نیست!
(ابوالقاسم حالت)
* مهمان اولی به دومی: آن مرد جوان را نگاه کنید که چقدر بد لباس است. دومی: بله، ولی آن مرد جوان دختر من است! اولی رنگ به رنگ شد و گفت: خیلی معذرت می خواهم، نمی دانستم که شما پدر او هستید. دومی گفت: البته که پدرش نیستم، من مادرش هستم!!
* خاموشی
این خامی دیگ است که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذت دم یافت، خموش است
* در نشریه ای این پوزش به چاپ رسیده بود: در ستون مقتولان تصادف دیروز، نام حسن...........نیز درج شده بود. متاسفانه ایشان هنوز زنده اند و مطلب فوق یک غلط چاپی بوده است!!
(عمران صلاحی- حالا حکایت ماست)
* به یک نفر منشی تمام وقت مرد، مسلط به جواب دادن به تلفن، برای شرکت شوهرم نیازمندیم " خانم آقای مدیر عامل"
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
(شادروان مجتبي کاشاني)

