تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

شهر یزد از قدیم ملقب به شهر بادگیرها بوده است، اما جلال آل احمد در ارزیابی شتابزده از وفور دوچرخه در این شهر با تعجب می نویسد و لقب زیبای شهر دوچرخه ها به آن می دهد. اما امروز قضیه طور دیگری است . دیگر از آن آرامش خبری نیست و روزی نیست که خبر تصادف موتوری ها در کوی و برزن نپیچد. مرگ مغزی بیداد می کند و خانواده ها داغ دار. یزد الان به شهر موتورها معروف شده است. خدا به خیر گرداند. به همین مناسبت شعر زیر را از شماره ۱۷ ماهنامه الکترونیکی سنگ پا انتخاب کرده ام. شاعر این شعر محمود سلطانی است.

چه مي‌ره  مثل اجـل تند و شـتابان موتوري                  تا بگيره ز همه خلق جهان جان موتوري

قاتل جان همه است ، دشمن اعصاب و روان                    از خـدا بي‌خــبر و آلت شيطان موتوري

اين روزا هرچي بگين ‌كم‌شده يا نيس،عوضش               همه جا وول مي‌زنه فت و فراوان موتوري

چندنفر كارخونه‌دارهي دماشون ميشه كلفت               تا كه توليد بشه بي كش و پيمان موتوري

اين  روزا  شـهر  ما  را  كـرده  تصرف  علنا َ                        بجـا چنـگيز و بجا اشــرف افغان موتوري

بخدا چـيزي اگه نگين بهش يه راست مي‌آد                  گاز مي‌ده تا وسط قوري و قليان موتوري

بي ادب ، بد دهن و پر رو و گستاخ و عجول                      بي توجه  به قوانين و  به فرمان موتوري 

نگو عــزراييل و صـدام ،  نگو شــمر و يزيد                         كــه بسي خيره تره از همه آنان موتوري

موتوري هر كي  مي‌گه  بي‌خبره از همه جـا                 توموري گشته  بدون دك ودرمان موتوري

وقتي بي كله مي‌ره، مي‌ده ويراژ، تك مي ز‌نه               به جهــنم كه مي‌ره به زير پيكان موتوري

شايد امروز شما هم ديده باشين  شده بود                 كله اش پخش و پلا ميان ميدان  موتوري

به سرش هرچـي مي‌آ‌د حقشه والله بخـــدا                  اگه يكراست مي‌ره  به باغ رضوان موتوري

ملك الــموت هــم آسوده و بيكاره ، آخــه                      كرده بي پول و پله  كار وي آسان موتوري

من تعجب مي‌كنم با اين گروني كه چــــرا                     جون‌خود را الكي مي‌فروشه ا‌رزان ‌موتوري

بابا جان مثل آدم اگــه بره اگـه بيـــــــاد                             چرا بـايد بتـمرگـه توي زندان موتوري

تورا به حضـــرت عباس بگيرين هـي  بزنين                   بزنين  تا بذاره ســر بـه بيـــابان موتوري

شنيدم تك يا توكـي ، با ادبــم پيــدا ميشه                    ميون  اين همـه آواره و  ويـــلان موتوري

  سالاری     | لینک  | 

به بالش تكيه داده بودم و به سر رسيد وام صد و ده هزار توماني فردا فكر مي كردم كه عيال روزنامه را انداخت جلوي من و گفت : « بردار ببين چي نوشته است ، قيمت مردن از سوي سازمان بهداشت زهرا ۲۰۰ هزار تومان اعلام شد. » بعد اضافه كرد : « همين فردا ، پس فردا مي روي خلدبرين، سه تا قبر مي خري براي روز مبادا ! ، عمه ملكوك و فك و فاميلهايت روز عيدي آن قدر فيس و افاده دادند كه آرامگاه خانوادگي خريده اند به قيمت فلان ميليون ! مگر ما كجايمان از آنها كمتر است كه بعد از صد و بيست و سال، زبانم لال ، تو قبرهاي قراضه و فكسني بخوابيم !! » با تعجب به عيال گفتم : « حالا كي خواست بميرد ؟ تازه با افزايش تورم اگر من پول خورد و خوراك شما را هم بتوانم تامين كنم ، خيلي هنر كرده ام ، قبر چهار ستاره و دو نبش ديگر پيش كش ! » چشم غره اي رفت و گفت : « همين كه گفتم ، برو اداره تان وام بگير و ترتيبش را بده ، سعي كن محلش مناسب باشد ، مي داني كه من خيلي مشكل پسندم . اگر هم توانستي يك قبر اضافه براي مامانم بخر ، همه دور هم باشيم ! » با خودم گفتم : گل بود ، به سبزه نيز آراسته شد . گفت : « چيه ؟ قبرم نمي تواني برايم بخري ؟» مثل هميشه حرف آخر را من زدم و با ترس و لرز گفتم : « روي تخم هر دو چشمم ! شما بمير ، بقيه اش با من ، آن چنان قبري برايت تهيه كنم كه روحت بگويد : ايول ! آقا تقی... » حرفم را قطع كرد و با عصبانيت گفت : «وا ، وا … بلا به دور ، باز داري مزه مي ريزي ، بي مزه ؟ ! » شليك خنده ام بلند شد . ناگهان لگدي به پهلويم خورد . عيال بالاي سرم ايستاده بود . با تعجب گفت : « بابا  تو ديگه كي هستي ، توي خواب هم بي خودي مي خندي ؟ بلند شو ، بلند شو برو … » دستپاچه گفتم : «خلدبرين ؟» گفت : «خدا مرگم بدهد ، حالا يك خط روزنامه خواندي زد به سرت ؟ ! نه بابا ، برو دو تا نان بگير ، الان مغازه ها تعطيل مي شوند ! »

  سالاری     | لینک  | 

آهی از کل بساط دو جهان ما را بس    هیکلی لاغر و قلبی نگران ما را بس

من و هم صحبتی بوقلمون دورم باد    از گرانان جهان مرغ گران ما را بس

 زانتیا را که به پاداش عمل می بخشند    ما که رندیم و گدا بوق ژیان ما را بس

بنشین بر در بانک و گذر پول ببین    کاین اشارت زجهان گذران ما را بس

ما کمی عاشق پولیم نه خواهان بهشت    مبلغی نیست دو میلیارد تومان ما را بس

جیب پر پول شما مایه ی درویشی ماست    گرشما را نه بس این سود زیان ما را بس

 از نگاران که قد سرو و صنوبر دارند    قد کوتاه تو ای دشمن جان ما را بس

 آن قدرها دل من گیر و گرفتار تو نیست    که گرفتاری وام دگران ما را بس

(منبع: وبلاگ یخچال - محمد حسین صفاریان)

  سالاری     | لینک  | 

* ظلم سلطان

اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی       برآورند غلامان او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد       زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

(گلستان سعدی)

* برخی پزشکان شباهت زیادی به بعضی مکانیک ها دارند. یکی این که در هر دو مورد، مشتری ها مجبورند بارها برای تکمیل و تصحیح کارهای قبلی به آن ها مراجعه کنند! (شهرام شهیدی- ماهنامه گل آقا)

* پدر دختر از جوان خواستگار پرسید: شما می توانید خرج یک خانواده را تامین کنید؟ خواستگار:بله، البته! پدر گفت: مطمئن هستید؟ ما هشت نفریم ها!!

* زن من، از آن دخترهایی است که بدون مادرشان هیچ جا نمی روند و مادرش البته جایی نیست که نرود!  (جان باریمور)

* حافظ شیرازی غزلی با این مطلع دارد که:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

مرحوم میرزا جواد دماوندی به عارف شیراز طعنه زده است که:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را    به خال هندویش بخشم سر و جان و دل و پا را

اگر من چیز می بخشم، زمال خویش می بخشم   نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را !

* پلیس راهنمایی جلو آقای شوت زاده را می گیره و می گه: کارت ماشین، گواهینامه، بیمه، معاینه فنی.... شوت زاده می گه: چه کار کنم؟ جمله بسازم!!

* آن مهمان که گوید: می روم، بیشتر اوقات می ماند و آن مهمان که گوید: نخورم، گاهی بیش از گرسنگان می خورد! از این رو، ظریفان گفته اند: از سیرم و می روم، باید ترسید!

* فرمانده گروهان به معاونش گفت: لطفا سوابق آن سربازی را که اول صف ایستاده بررسی کنید. چون هر دفعه که تیراندازی می کند، اثر انگشت هایش را از روی اسلحه پاک می کند!

* دزد ناشی

سارقی کیف کارمندان را       با موتور یا نظیر آن زده است

یک نفر خواند این خبر را گفت:       " دزد ناشی به کاهدان زده است! "

(عمران صلاحی- هفته نامه گل آقا)

* همه زن ها شبیه مادرشان می شوند، بدبختی آن ها همین است. هیچ مردی مثل مادرش نمی شود، بدبختی این ها هم همین است!  (؟)

  سالاری     | لینک  | 

وارد كلاس شدم . بيش از چهل بچه ي قد و نيم قد از سر و كول هم بالا مي رفتند . تازه كار بودم و بي تجربه. فصل اول كتاب حرفه و فن « بهداشت و كمك هاي اوليه » نام داشت . غرق تدريس شدم . ماكتي و مسواكي و پوستري ، با تكه چوبي دندان هاي روي پوستر را نشان مي دادم و با هيجان درباره ي فوايد مسواك زدن مي گفتم كه ناگهان از گوشه و كنار كلاس چند نفري پقي زدند زير خنده ! چشم غره اي رفتم ، نصف و نيمه ساكت شدند ، اما باز ايما و اشاره ادامه داشت . حواسم پرت شده بود . كم كم داشتم عصباني مي شدم . نمي دانستم مشكل از كجاست . به تك تك بچه ها نگاه كردم . بعد دزدكي به لباس و كفش هايم چشم دوختم ،  چیزی نبود . به توضيحاتم ادامه دادم ، اما خنده ي بچه ها ادامه داشت ! دستي به موها و سر و صورتم كشيدم . بالاخره حوصله ام سر رفت و از دانش آموزي كه نيشش تا بنا گوش باز بود پرسيدم : « چيه آقاي عزيز ، چرا بي جهت مي خندي ؟! » جواب درستي نداد . بقيه هم ماست ها را کیسه كردند و زل زدند به چشمان من . زنگ تفريح كه زده شد ، خودم را به دفتر مدرسه رساندم . معلم ها يكي يكي مي آمدند ، خسته و گچي ! از مدير و معاون خواهش كردم خوب سر و لباسم را نگاه كنند تا اگر موردي است ، آن را بر طرف كنم . اما آنها نيز تاكيد كردند مسئله خاصي وجود ندارد . تعجب كردم . دوباره به سمت آينه ي داخل دفتر رفتم و مشغول ورانداز خود شدم . يكي از دبيران با تجربه به شوخي گفت : « آقا ، نكند چون موهايتان كم پشت است و آن را سيم كشي كرده ايد ، بچه ها شيطنت مي كنند ؟! » طوري اين جمله را گفت كه همه شروع به خنديدن كردند . همان طور كه نگاهم به آينه بود ، لبخند زدم . اما ناگهان لبخند روي صورتم ماسيد و چهره ي خندان دانش آموزان مانند فيلمي در جلو چشمانم شروع به رژه رفتن كردند . معما حل شده بود . با لب و لوچه آويزان به سمت همكاران آمدم و پرسيدم : « مي بخشيد ، كسي يك دندان پزشك ماهر سراغ دارد به من معرفي كند ؟! 

  سالاری     | لینک  | 

* یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری!  (گلستان سعدی)

* یک نماینده مجلس آلمان که در بیمارستان بستری بود، نامه ای به این مضمون دریافت کرد: ما نمایندگان مجلس با ۱۸۰ رای موافق و ۶۹ رای مخالف، برای شما همکار گرامی آرزوی شفای عاجل داریم!!

* سخن عشق

هر مجلسی که نوبت طرح سخن شود        اول سخن زحسن تو و عشق من شود

جز حسن بی زوال تو و عشق پاک من        هر تازه ای که هست به عالم کهن شود

(علی محمد آزاد همدانی)

* در یک میهمانی مرد صاحب خانه رو به بچه ساکت و کم حرفی کرد و گفت: تو پسر کیستی که این قدر مودب و با تربیت هستی؟ چرا حرف نمی زنی؟ بچه به آرامی گفت: آخه مادرم گفته اگر به دماغ گنده و سر کچل شما نگاه کنم و نخندم، دو هزار تومان به من خواهد داد!!

* برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود، هیچ راهی دور نیست. (موریس مترلینگ)

* یک کلینیک پزشکی، بانک مغز انسان را برای پیوند به دیگران با قیمت های زیر تاسیس کرد: مغز روزنامه نگار ۵۰۰۰ مارک، مغز فیلسوف ۱۰۰۰۰ مارک، مغز سیاستمدار ۲۰۰۰۰ مارک. بیماری علت گرانی مغز سیاستمداران را جویا شد. در جواب گفتند: چون خیلی کم کار کرده اند و تقریبا نو هستند!

* ای گل

گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم

        ور خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم

زان لب اگر کامم دهی، یا آن که دشنامم دهی

       با این خوشم با آن خوشم، با هر چه خوش داری خوشم

(ابوالقاسم حالت)

* اگر زن ها نبودند، ما هنوز توی غارها چمباتمه زده بودیم و گوشت خام می خوردیم، چون ما تمدن را فقط برای تحت تاثیر قرار دادن نامزدهایمان به وجود آوردیم!    (اورسن ولز)

* کارمندی همکارش را در پشت میز کار از خواب بیدار کرد و پرسید: برای خوردن ناهار با من می آیی یا همین طور به کارت ادامه می دهی؟!

* همسایه داری

چون کم شد نور دیده، بار عینک می کشد بینی

ز بینی باید آموزی ره همسایه داری را

  سالاری     | لینک  | 

* شاعری، شعر لطیفی در توصیف اقبال ایام فرموده است که:

خواجگان در زمان معزولی      همه شبلی و بایزید شوند

    باز چون سر عمل آیند        همه چون شمر و چون یزید شوند!        

* در جلوی مدرسه ای که تازه افتتاح شده بود، این اعلان را چسبانده بودند: راننده عزیز! این جا مدرسه است، مواظب باش بچه ها را زیر نگیری. فردای آن روز با خط بچگانه ای زیر اعلان اضافه شده بود: زیر گرفتن آقا معلم ها اشکال ندارد!

* از حکیمی پرسیدند: وقت غذا خوردن کی است؟ گفت: غنی را وقتی بخواهد و فقیر را وقتی بیابد!

* خدایا مرا از دوستانم محافظت بفرما، چون می دانم چگونه خویشتن را در برابر دشمنانم حفظ کنم! (ولتر)

* "طالب اف" در قطعه ای زیبا به آدمیان طعنه زده است که:

میان دو خر بهر "جو" جنگ شد       لگد زد، دیگری لنگ شد

بنالید از درد و گفتا همی        که حاشا تو خر نیستی، آدمی

روا نیست خر خوانمت، زانکه خر       نیازارد انباز خود چون بشر!

* مردی همراه حاجیان به مکه آمد و قبل از آن که کسی به بیت الله برسد، با عجله خود را به کعبه رسانید و پرده آن را محکم گرفته و گفت: خدایا! قبل از آن که مردم مزاحم تو شوند، مرا ببخش و بیامرز!

* مایوس مباش، زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری، قفل را بگشاید. ( تروتی ویک)

* کارمند به رئیس بانک: منوچ گدا میگه؛ اگر به من عاجز درمانده کمک نکنید، همه پول هایم را از حساب جاریم بیرون می کشم!

* شعر و شاعری

شعری نسبتا عاشقانه که در یکی از روزنامه های صبح چاپ شده بود:

احوال روزگار ببینم چه می شود       هستم در انتظار ببینم چه می شود

چون در کنار خود نکشیدم نگار را       خودم را کشم کنار، ببینم چه می شود!

( حالا حکایت ماست، عمران صلاحی)

* دختر و پسر جوانی با هم توی پارک راه می رفتند. پسر به دختر گفت: عزیزم اگر این درخت کاج می توانست حرف بزند، در باره ما چه می گفت؟ درخت جواب داد: می گفت، من کاج نیستم، بلوطم احمق جان!! 

  سالاری     | لینک  |