تبليغاتX
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

* آخرین روز مرداد، در مانور ارتش درهمدان، رضا خان در حضور ولیعهد و دولتمردان دست به سینه خود از ژنرال ژاندار مستشار فرانسوی دانشکده افسری پرسید: این ارتش ما در برابر هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت می کند؟ ژنرال فرانسوی فورا جواب داد: دو ساعت، قربان! شاه اخم هایش را در هم کشید. متملقان دور ژنرال ریختند که چرا به اعلیحضرت چنین جوابی داده است. او در پاسخ گفت: این را گفتم تا اعلیحضرت خوشحال شوند، و گرنه دو دقیقه هم نمی تواند!

* هنگام عروسی محمد رضا پهلوی و فوزیه، چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس  به وسیله راه آهن به جنوب تهران وارد شوند، از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات بین طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از این دهات چون گچ در دسترس نبود، بخشدار دستور می دهد با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود، دیوارها را به طور موقت سفید نمایند و به این منظور، متجاوز از ۱۲۰۰ ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی کشک و ماست کلیه دیوارها را ماست مالی کردند!!

* هنوز دو سال از سلطنت رضا خان نگذشته بود که «هاروارد» یکی از ماموران انگلیسی در نامه ای به وزیر مختار انگلیس « سر پرسی لورن» نوشت: شاه از نظر پول پرستی و عشق به زمین ( تصرف املاک ) به مراتب بد تر از احمد شاه گردیده، به طوری که در مدت دو سالی که از پادشاهی اش می گذرد، ثروت بسیار کلانی برای خود فراهم کرده است. همچنین پس از سقوط و تبعید رضا خان، نماینده مجلس انگلیس« فوت » با یکی از همکاران خود به ایران آمد. وی که پس از بازگشت مشاهدات خود را به صورت مقالاتی منتشر ساخت، در مورد حکومت رضا خان نوشت: رضا شاه دزدان و راهزنان را از سر راه های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که از آن پس در سرتاسر ایران فقط یک راهزن بزرگ باید وجود داشته باشد...

 (منبع: داستان هایی از عصر رضا شاه، محمود حکیمی)

  سالاری     | لینک  | 

* زن روزنامه را انداخت روی مبل و به شوهرش گفت: واقعا مسخره است! هر سوالی از سیاست مداران که می پرسند، می گویند نمی دانیم، ولی به محض این که بازنشسته می شوند، شروع می کنند به نوشتن خاطرات!

* واعظی بالای منبر از اوصاف بهشت می گفت. یکی از حاضرین پای منبر خواست مزه ای بیاندازد، گفت: ای آقا، شما همیشه از بهشت تعریف می کنید، یک بار هم از جهنم بگویید. واعظ که حاضر جواب بود گفت: آن جا را که خودتان می روید و می بینید، بهشت است که چون نمی روید، لاقل وصفش را بشنوید!!

* دکتر جراح در موقع عمل رو به دستیارش کرد و گفت: سال ها آرزو داشتم دبیر ریاضی من به چنگم بیفتد و بالاخره امروز به آرزویم رسیدم!

* سه نصیحت به مردان

مرد باید که به دنیا نکند میل سه چیز       تا دل او ز ملامت به سلامت باشد

زن نگیرد اگرش دختر قیصر باشد       وام نستاند اگر وعده قیامت باشد

نرود بهر طمع در پی ارباب کرم       اگر ارباب کرم حاتم طایی باشد!

* به نظرم تنها فرزندی که هنگام پیری دست پدرش را گرفت، فرزند نابینای گدای سر کوچه ما بود!

* پیچیده کردن چیزهای ساده کاری ندارد، ساده کردن چیزهای پیچیده خلاقیت می خواهد. ( جارلز مینگوس )

* مادر زن باتجربه کسی است که وقتی داماداش او را با اتومبیل به خانه می رساند، کمربند ایمنی را ببندد!

* از شدت علاقه

زد روی ملاج شوهر خود      یک زن، دو سه بار با ملاقه

پرسید یکی چرا و گفتم      انگار ز شدت علاقه!!

( شادروان عمران صلاحی )

*  پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟ پارسا گفت: بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.  ( گلستان سعدی )

* خانم با هیجان زیاد به شوهرش زنگ زد: عزیزم فوری خودت را برسان، توی اگزوز اتومبیل آب رفته است! شوهر پرسید: مهم نیست، الان کجایی؟ خانم جواب داد: تو رودخونه!!

  سالاری     | لینک  | 

* قاآنی شاعر معروف، روزی این دو مصرع را از فردوسی می خواند:

زن و اژدها هر دو در خاک به     جهان پاک از این هر دو ناپاک به!

همسرش چون متوجه گردید، وارد اتاق شده و فریاد کشید: چه غلطی کردی؟ قاآنی که متوجه شد همسرش معنای شعر را خوب نفهمیده است، این دو مصرع را بیان کرد:

زن و اژدها هر دو پیغمبرند     که در آفرینش ز یک گوهرند!

* شخصی در محفلی می گفت: ترک سیگار و اعتیاد بسیار آسان است، من تاکنون صد بار این کار را کرده ام!

* می دانید چرا زن ها کمتر فوتبال بازی می کنند؟ چون یازده زن را نمی شود پیدا کرد که حاضر باشند لباس یک جور بپوشند!

* شب هجران

گفتم گره از زلف چرا کردی باز؟     گفت شب هجران تو خواهیم دراز

گفتم به غمت ساخته ام، گفت بسوز      گفتم ز غمت سوخته ام، گفت بساز

(احمد سهیلی)

* از علی(ع) پرسیدند: آن چیست که خدا نمی داند و آن چیست که نزد خدا نیست و آن چیست که خدا ندارد؟ آن حضرت فرمود: آن چه خدا نمی داند، همان چیزی است که یهودیان می گویند که عزیر پسر خدا است و خدا نمی داند که فرزند دارد. اما آن چه نزد خدا نیست، ظلم و ستم است و آن چه خدا ندارد، همتا و شریک است.

* پیتر کوچولو به عیادت معلم شان رفته بود. وقتی برگشت، با تاسف سری تکان داد و به هم کلاسی هایش گفت: متاسفانه هیچ امیدی نیست. او فردا به مدرسه می آید!!

* روزی به وقت نیمروز، سلطان محمود غزنوی استراحت می کرد و سر بر زانوی طلحک داشت. خواست او را دست بیاندازد، گفت: ای طلحک! تو احمق ها را چه باشی؟ گفت: قربانت گردم، بالش!!

* نامرد مباش

با آن که تو را گرم کند، سرد مباش     بر آن که شفا دهد تو را، درد مباش

چیزی به جهان به ز جوانمردی نیست     رسوای زمانه باش و نامرد مباش

* همسرم را به خاطر این که به مادرم محبت می کند، دوست دارم. اما وقتی مادرش را به خانه می آورد از او متنفر می شوم!

  سالاری     | لینک  | 

* خانم دل سوز

شوهری برای خانمش بخرید       یک کت خز که بود زیبنده

زن او شاد گشت و ممنون شد      بهر آن جامه ی فریبنده

لیک ناگاه غصه اش بگرفت      دور گشت از لبان او خنده

گفت: سوزد دلم که یک حیوان     پوستش شد برای من کنده

شوهرش گفت: جای شکر است این      که دلت سوخت بهر این بنده!!

(ابوالقاسم حالت)

* ناپلئون بناپارت در اوایل کار خود و هنگام فتوحات به صاحب منصبان می گفت: خوب فتحی کردید. در اواسط می گفت: خوب فتحی کردیم. و در اواخر می گفت: خوب فتحی کردم!!

* امام محمد غزالی را پرسیدند: چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت: بدان که هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم.

* بچه به مادرش گفت: ببین مامان، چقدر جالبه، وقتی من به سگم قند می دم، چطوری دمش را تکون می ده! مادر گفت: بچه، همه قند ها را به سگ نده، برای بابات هم نگه دار!

* تک بیت شاعران اصفهانی

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست    سخت کار ما بود، کز ما خدا برگشته است

(اشراق اصفهانی)

گر خاک شود دشمن و بر باد رود    غافل نشوی که بازگردی دارد

(اکبر اصفهانی)

مخند ای نوجوان هرگز تو بر موی سپید ما    که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد

(صائب اصفهانی)

* نکته ها: کوه آتشفشان از کوه کناری اش پرسید: ناراحت نمیشی اگر من دود کنم؟!!

* مرد بی زن همیشه پیراهنش پاره است، و مرد زن دار اصلا پیراهن ندارد!!

* خوشبخت ترین زن و شوهرهای جهان دو نفر بودند، یک زن کور و یک مرد کر!!

* رباعی عاشقانه

روزی به تهیه ی رطب خواهم رفت      این راه به روز یا به شب خواهم رفت

آن یار عزیز اگر بخواهد تا « بم»      با خاور خود دنده عقب خواهم رفت!

(ناصر فیض، اطلاعات هفتگی) 

  سالاری     | لینک  | 

* از شخصی پرسیدند: در احوال فلان عالم چه گویی؟ گفت: در پیش حکیم، فقیه است و در پیش فقیه، حکیم است و در پیش هر دو، هیچ کدام و در پیش هیچ کدام، هر دو !!

* نکته: مردان سیاسی فرانسه در ماه فوریه کمتر قول های بی ربط می دهند، زیرا این ماه ۲۸ روز است!

* مرد به دوستش: بدبختی از این بزرگ تر نمی شود که از بین مسافران غرق شده فقط یک زن زنده مانده و آن هم زن خود من است!!

* گویند روزی عبدالملک مروان ( از امیران بنی امیه) همسر مردی را به حضور طلبید و گفت: روی خود را بنما تا ببینم شوهرت در تو چه دیده که چنین شیفته جمال تو گردیده است؟ آن زن در جواب گفت: یا امیر! بگو بدانم مردم در تو چه دیدند که تو را امیر کردند؟!  امیر شرمنده گردید و زن را مرخص نمود. (خواجه عبدالله انصاری، کشف الاسرار)

* ملک الموت و طبیب

ملک الموت رفت پیش خدا     گفت: سبحان ربی الاعلی

یک طبیبی است در فلان کوچه     من یکی قبض و او کند صد تا

یا بفرما که جان او گیریم      یا مرا خدمتی دگر فرما!!

* آزادی آن نیست که هر کس هر چه دلش می خواهد انجام دهد، بلکه برعکس، آن است که هر کس هر چه دلش می خواهد نتواند انجام دهد. ( امانوئل کانت)

* شاعری در هجو کلانتر نامی چنین سروده است:

آن کلانتر ز عزیزی پرسید        که مرا آرزوی خر باشد

زین خران جمله کدامین بخرم        گفت: آن خر که کلانتر باشد!!

  سالاری     | لینک  | 

* روی در پارکینگ خانه ای با خط درشت نوشته بودند: توقف= پنچری+ شکستن رینگ و قالپاق. خوب است ننوشته اند: توقف= پنچری+ انفجار ماشین!!   (مرحوم عمران صلاحی، گل آقا ۱۴۴)

* وقتی زنی به شوهر خود گفت که: قسم به خدا که ما هر دو اهل بهشتیم. شوهر گفت: این سخن از کجا می گویی؟ زن گفت: شوهر در عالم زشت تر و بدخو تر از تو نیست و من بر مصائب تو صبر کردم و صابران اهل بهشتند و زنی در عالم از من زیباتر و بهتر نیست و تو بر این نعمت شکرکننده ای و شاکران نیز اهل بهشتند!!

* قناعت در کلام سعدی

شنیدی که در روزگار قدیم      شدی سنگ در دست ابدال سیم

نپنداری این قول معقول نیست    چو قانع شدی، سیم و سنگت یکی ست

* آدم جسور بیش از اندیشه اش گام بر می دارد. انسان ترسو می بیند و گام بر نمی دارد. تو سومی باش، ببین و گام بردار.  (یوحنا قمیر)

* شخصی به پدر خود که به سفر رفته بود نامه ای نوشت به این مضمون که: بحمدالله تعالی، احوال ما به خیر و خوبی مقرون و بعد از محرومی از دیدار شما، هیچ گونه مکروه روی نداده است، مگر آن که دیواری از سمت قبله ی خانه بر سر مادر و خواهر و برادر و دو کنیزمان فرود آمده و همگی ایشان هلاک شدند. خوشبختانه من و الاغ و گربه نجات یافتیم!! زیاده جسارت است.

* گلو گیر

ای آن که زبان به گفتگویت گیر است    صد سلسله دل به تار مویت گیر است

دردی شده بینم به گلویت عارض    رندانه بگو، کجا گلویت گیر است!

(فصیح الزمان رضوان)

* زن: عزیزم اگر من بیفتم توی آب، می آیی مرا نجات بدی؟  مرد: اگر بگم آره، می پری؟!!

  سالاری     | لینک  | 

* لولئی با پسر خود ماجرا می کرد که: تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلیم کن تا از عمر خود برخودار شوی. اگر از من نمی شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی ویک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد!! (عبید زاکانی، رساله دل گشا)

* حاکمی در باره ی تعدادی راهزن سیاستی بداد. یکی را امر کرد سر ببرند، دیگری را دست، دیگری را پا و دیگری را گوش، در باره ی یکی از آن ها که دارای ریش بلندی بود و چندان تقصیری نداشت، حکم داد که ریشش را ببرند. وقتی مقصرین را به سیاست گاه می بردند، آن شخص در بین راه خود را به میرغضب چسباند و ریش خود را گرفت و به او نشان داد و با آهنگ محزونی گفت: فراموش نفرمایید، از ما ریش است، از ما ریش است!!

* نکته: می گویند اگر " صحرای کالاهاری" را هم به برخی مدیران بدهند، پس از ۵ سال از خارج " شن" وارد خواهند کرد!!

کمیابی گوشت

بدبختی و فقر و تیره حالی دارم     خجلت همه جا ز بی ریالی دارم

از دوری گوشت، روز و شب چون دیزی     روی سیه و معده خالی دارم!

(ابوالقاسم حالت)

* خواستگار: نظر شما در باره ی این که مغز خانم ها خیلی کوجک تر از مغز آقایان است، چیست؟ خانم: ببخشید، همیشه کیفیت مهم تر از کمیت است!!

* نکته: خودروهای ساخت داخل شباهت تام با زیر شلواری دارند. با هیچکدام تا جلو در ورودی خانه بیشتر نمی شود رفت!!   (شهیدی، ماهنامه گل آقا ۱۴۵)

* روزی کسی " حسن بصری" را غیبتی کرد. حسن فرمود تا طبقی حلوا پیش وی بردند و پیغام فرستاد که شنیدم که بعضی از حسنات به دیوان عمل ما فرستادی، ما نیز حلوایی فرستادیم تا دهان شیرین کنی!!

  سالاری     | لینک  | 

* شخصی آرزو داشت فرماندار شهرستانی شود. بارها نزد شهید مدرس رفت تا شاید از طریق او به خواسته خود برسد. مدرس که می دانست این گونه درخواست ها برای یافتن راه آسان تری جهت دزدی است، سرانجام روی یک تکه کاغذ، یادداشتی برای وزیر نوشته و به دست او داد:« وزیر کشور! آورنده این نامه از مزاحمان من و همکاران شماست!، لطفا یکی از گردنه ها را هم به ایشان واگذار کنید!!»

 

* سال ها پیش سفیر انگلستان در عراق، روزی از کنار مسجدی رد می شد. صدای اذان را که شنید، پرسید:« این چه صدایی است؟» به او گفتند:« صدای اذان مسلمانان» سفیر گفت:« برای منافع کشور ما ضرر ندارد؟!» گفتند:« نه!» سفیر نفس راحتی کشید و گفت:« پس هر چه می خواهد بگوید!!» ....آری اگر ذکر و دعا فقط  لغلغه زبان بوده و در اعمال بی تاثیر باشد، موضوع همین خواهد بود.

 

* یکی از پادشاهان دوره زندیه به قولی اصلا سواد نداشت و هر کس را به او معرفی می کردند، می پرسید:« این شخص آیا کتاب " شرایع" را خوانده است؟» اگر می گفتند بلی، او را شخص بزرگ و محترمی می شمرد!! روزی دکتر فرنگی که در آن زمان چشم پزشک حاذقی به شمار می رفت، به ایران آمد و درباریان او را به حضور شاه بردند و معرفی کردند. شاه پرسید:« آیا این آقا کتاب شرایع را خوانده است؟!» اطرافیان عرض کردند:« خیر!» شاه گفت:« زود مرخصش کنید که معلوم است کلاهش پشم ندارد!!»

  سالاری     | لینک  |