تبليغاتX
مهر مهربانی
مهر مهربانی
می شود در عصر آهن آشناتر شد

محمد فرخي يزدي در سال 1267 شمسي مصادف با 1306ه.ق در يزد چشم به جهان گشود و علوم مقدماتي را در آن شهر فرا گرفت. فرخي از همان كودكي رنج وسختي را حس كرد واز نزديك سختي و رنج اطرافيان خود را ديد و بر اثر اين رنج ها بود كه روحيه انقلابي در وي پديدار گرديد و چون ذوق سرشاري به شعر داشت افكار انقلابي خود را به نظم كشيد. فرخي در اوايل پيدايش مشروطيت و تشكيل حزب دموكرات ايران از دموكرات خواهان يزد گرديد و در نتيجه سرودن اشعار انقلابي حاكم يزد دستور داد دهان او را با نخ و سوزن بدوزند و اين نمونه اي از جناينكاريهاي دوران استبداد بود.

او در سال 1328 ه. ق به تهران آمد و به فعاليتهاي خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابي در جرايد منتشر ساخت. او در جنگ جهاني اول به بغداد و كربلا رفت و چون تحت تعقيب انگليسيان قرار گرفت پياده از بيراهه به شهر موصل رفت و از آنجا به ايران آمد و مورد حمله تزارها قرار گرفت. اما از اين حمله جان سالم به در برد. فرخي در دوره نخست وزيري وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 ميلادي به زندان افتاد و سه ماه را در آنجا گذرانيد. پس از آزادي در سال 1340 ه. ق روزنامه طوفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادي به آگاهي و بيداري مردم كمك فراواني كرد. فرخي در جشن دهمين سالگرد انقلاب اكتبر شوروي در سال 1927 ميلادي بنا به دعوت دولت اتحاد جماهير شوروي به اتفاق چند تن به آن كشور رفت و چند روزي درآنجا گذراند و بعد از بازگشت به ايران سفر نامه خود را در روزنامه طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمايل دولت بود روزنامه اش توقيف و سفرنامه اش ناتمام ماند.

فرخي در دوره هفتم مجلس شوراي ملي از طرف مردم يزد به نمايندگي مجلس انتخاب شد ولي در نتيجه ناخشنودي مامورين دولتي مجبور به مهاجرت به برلين شد. بعد ها هيچ وقت كار خود را به عنوان شاعر و روز نامه نگار كنار نگذاشت و بزودي جز’ هيات نويسندگان نشريه پيكار شد كه در آنجا به راه افتاده بود. بعد از مدتي رسما" به او اجازه داده شد كه به تهران بازگردد ولي كمي بعد از آن به اتهام توهين به خانواده سلطنتي دستگير شد و به زندان افتاد و سر انجام در 25 مهرماه سال 1318 شمسي به دستور رضاشاه در زندان شهرباني به وسيله آمپول هوا كشته شد كه از مدفنش نيز اطلاع دقيقي در دست نيست.

ويژگي سخن

فرخي يزدي از بزرگترين شاعران غزلسراي عصر خود بود. غزليات سياسي وي در ادبيات فارسي بي نظير است. با اينكه او از تحصيلات عاليه بي بهره بود وليكن شعر او بسيار پيچيده و محكم تر از اشعار معاصرينش است . اشعار فرخي داراي مفهومي جدي و قاطع است كه معتقد به آرماني است كه حاضر است به خاطر آن خود را قرباني سازد. افكار و عقايدش متمايل به سوسياليست بود و در جبهه چپ سوسياليستهاي دموكرات فعاليت مي كرد.

او در اشعارش هرگز از شورانيدن ملت عليه تمام نيروهايي كه مردم را در استثمار داشتند فرو گذاري نكرد. او از لحاظ قالب شعري هوادار شعر قديم بود و همين عامل يكي از دلايل مشهور شدن اشعار او شد. او در اشعارش به شدت از طبقات محروم جامعه دفاع مي كرد و به طور كلي بايد گفت كه سخن و شعر فرخي در فرمي كلاسيك و داراي مفهومي انقلابي و مدافع حقوق رنجبران مي باشد.

معرفي آثار

از او ديوان اشعاري باقي مانده كه در قالب هاي مختلف شعري عقايد خود را يبان كرده است.

 

گزيده اي از اشعار

 

در بند

 اي كه پرسي تا به كي دربند دربنديم ما 

تا كه آزادي بود دربند، دربنديم ما

 

خوار و زار و بي كس وبي خانمان و دربدر

 با وجود اين همه غم، شاد و خرسنديم ما

 
جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه

 گوشه گير و سربلند و سخت پيونديم ما

 
در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم

 با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما

 
مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم

 زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما

 
ارتقاء ما ميسر مي شود با سوختن

 بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما

 
گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند خلق

 در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما

 
كشتي ما را خدايا ناخدا از هم شكست

 با وجود آن كه كشتي را خداونديم ما

 
در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي

 چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما



آزادي

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي

 دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز

حمله مي كند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفان زاي، ماهرانه درجنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار

چون بقای خود بیند در فنای آزادی 

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي زجان و دل مي كند در اين محفل

دل نثاراستقلال، جان فداي آزادي



افسانه شيرين

شب كه دربستم و مست از مي نابش کردم

 ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم

ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا

گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشي در دلش افكندم و آبش كردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شيرين و بخوابش كردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم 

زندگي كردن من مردن تدريجي بود

آن چه جان كند تنم عمر حسابش كردم

یکم تیر 1388 سالاری

خواستگاري خر!

خري آمد به سوي مادر خويش

بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش

 برو امشب برايم خواستگاري

اگر تو بچه ات را دوست داري

 خر مادر بگفتا : اي پسر جان

تورا من دوست دارم بهتر از جان

ز بين اين همه خرهاي خوشگل

يكي را كن نشان چون نيست مشکل

 خرك از شادماني جفتكي زد

كمي عرعر نمود و پشتكي زد

بگفت : مادر به قربان نگاهت

به قربان دو چشمان سياهت

خر همسايه را عاشق شدم من

به زيبايي نباشد مثل او زن

بگفت:مادر برو پالان به تن كن

برو اكنون بزرگان را خبر كن

 به آداب و رسومات زمانه

شدند داخل به رسم عاقلانه

دوتا پالان خريدند پاي عقدش

يه افسار طلا با پول نقدش

خريداري نمودند يك طويله

همان طوري كه رسم است در قبيله

خر دانا كلام خود گشاييد

وصال عقد ايشان را نماييد

دوشيزه خر خانم آيا رضائي

به عقد اين خر خوش تيپ در آيي؟

 يكي از حاضرين گفتا به خنده

عروس خانم به گل چيدن برفته

براي بار سوم خر بپرسيد

كه خر خانم سرش يكباره جنبيد

 خران عرعر كنان شادي نمودند

به يونجه كام خود شيرين نمودند

 به اميد خوشي و شادمان

براي اين دو خر در زندگاني!

 

 

اگر شوهر شما یک برنامه نویس باشه ! 

شوهر: سلام،من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر: Bad command or File name.

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied.

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch.

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default.

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full.

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

شوهر: Unknown Virus Detected.

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error.

زن: و رابطه تو با رئیست؟

شوهر: The only User with Write Permission.

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters.

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.

زن: خوب گوشاتو باز کن، من دیگه بر نمی گردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User.

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

 

مرد ثروتمند و پسربچه

روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقیر هستند آنها یک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپایان سفر مرد از پسرش پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسرگفت:فهمیدم که ما درخانه یک سگ داریم وآنها چهارتا. ما در حیاتمان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند که نهایت ندارد.مادرحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 

 بازمانده

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد.... فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

سی و یکم خرداد 1388 سالاری

ای خداوند؛ به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به مبلغان ما حقیقت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مردم ما خودآگاهی و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش. آمین. «نیایش ـ دکتر علی شریعتی»

بیست و یکم خرداد 1388 سالاری

دکتر عبدالحسین جلالیان یکی از شاعران بنام یزد است. در مقدمه کتاب معروفش پله های سنگی آورده است:"... پدر من یکی از معماران حوزه یزد بود که دختر عموی خود را به همسری برگزید و صاحب پنج فرزند شد که این ناتوان اولین فرزند ذکور او در نوروز سال ۱۳۰۷ شمسی در یزد و در محله تل متولد شدم. تا ۱۸ سالگی دوره مکتب قدیمی، دبستان و دبیرستان را در این شهر گذرانده و سپس در سال ۱۳۲۶ وارد دانشگاه تهران شدم. دوره دکترای دارو سازی و پس از آن آزمایشگاه تشخیص طبی را به پایان برده و مدت ۲۶ سال در وزارت بهداری و در استان یزد به امور آزمایشگاهی مشغول گردیدم. بالاخره در سن ۵۰ سالگی بازنشسته و تا امروز به شغل آزاد آزمایشگاهی در جوار بیمارستان دکتر مجیبیان اشتغال دارم." در کتاب وزین پله های سنگی بخش های زیبایی از غزلیات، برگردان اشعار ارمنی به شعر فارسی، مثنوی امید و اعجاز، اخوانیات، رباعیات، اشعار مذهبی و بویژه اشعار معروف او به لهجه یزدی وجود دارد که خواندن آن به همه دوستان توصیه می شود.

 

فصل بهار

وجه لازم بهر حاضر کردن نقل و نبید

شکرلله، اندرین ایام نوروزی رسید

تا بود ممکن، خرید باده با خوف و رجا

هر قدر، هر جا میسر گشت می باید خرید

پند واعظ را که بی تاثیر و از روی ریاست

روز و شب با گوش کر از خوف می باید شنید

مست شو تا در قبال صرف می از پیش چشم

با صراحت پرده پندار بتوانی درید

دوش هنگام سحر با چنگ و می رفتم به باغ

بانگ بلبل بود و از هر سو نسیمی می وزید

گفت در گوشم یکی، هذا صراط مستقیم

راه جنت را در این دنیا چنین باید گزید

حالیا ما با می و معشوق در فصل بهار

جا کنار جوی خوش کردیم و اندر پای بید

صوفی ابن الوقت باشد، ما چنینیم این زمان

راحتی خواهی اگر، از خلق می باید برید

مال این دنیا (جلالی) سخس و ورز است و وبال

هیچ دنیادار مال اندوز از آن چیزی ندید

 

قطعه

رندی ز راه مدرسه و راه خانقاه

کج کرد سوی میکده آخر طریق راه

گفتم چرا از عالم و عارف بریده ای

بگزیده ای از آن دو فرق این فریق را

گفت آن چنان کند که خلایق شوند غرق

این خود شده است غرق و بچسبد غریق را

آتش از این دو فرقه در ایمان من فتاد

خامش کنم به آتش می این حریق را

 

تعریف یا تحریف؟! - تا چگونه شعر را بخوانید

نازنین همسری که روز نخست

به جمال تو دیده روشن بود

به سفر رفته و ز من دوری

چه نیازی در این نبودن بود؟(!)

بخت من بودی و برفتی و حال

می توان گفت بخت با من بود!

با تو سی سال زندگی کردم

پی وصف تو خامه الکن بود!

لب ببستم که در حضور لبت

بهترین کار لب گزیدن بود!

سخن موجزی ز دور شنو

گر تو را قدرت شنیدن بود

در غیاب تو گشته ورد لبم

می توان زنده بود و بی زن بود؟!

 

خرمن گیسو

ای رفته ز پهلویم از ترس هیاهو ها

برگرد که برگشتند از راه پرستوها

گاهی به پیامی کن از خسته دلان یادی

گاهی ز وفا  گامی بردار از این سوها

رفتی و دلم خواهد زین بیشترت بینم

پایی بسرم نه ای سر کرده کمروها

دور از تو به بوم و بر، من بوی ترا جویم

در غنچه شب بوها در نافه آهوها

چندی ست چو نی سوزم در آتش نومیدی

عمری ست سیه روزم زان خرمن گیسوها

پیداست که بر پایم زنجیر نهد آخر

آن دست که پنهان ست در زیر النگو ها

آن شهد که نوشیدم یک بار ز لبهایت

یک عمر ننوشد کس از مخزن کندو ها

میگفت :جلالی بود دیروز رهی* اما

امروز فریدون ست* سر خیل غزل گوها 

*رهی معیری

*فریدون مشیری

هجدهم خرداد 1388 سالاری

* طنزهای ملل - فرانسه

ابزار ثروتمندان

من ابزار ثروتمندان را به کار می گیرم تا بتوانم افکار فقیران را توضیح دهم.

تورم

در دورانی که همه چیز بالا می رود، خوشحالم از این که کیلو متر، متر و سانتی متر سال هاست هیچ تغییری نکرده اند!

تعریف رئیس

رئیس کسی است که ذهنیت کارمندان را دارد ولی نمی خواهد در این ذهنیت بماند!

سیب زمینی سرخ نکرده

مرد خسیسی روبروی بانکی سیب زمینی سرخ کرده می فروخت و کارش حسابی گرفته بود. روزی دوستش نزد او رفت و گفت: امروز برای من مشکلی پیش آمده می توانی 10 هزار فرانک به من قرض بدهی؟ - نه نمی توانم. چون با بانک روبرویی قرارداد بستم که آنها سیب زمینی سرخ کرده نفروشند، من هم پول قرض ندهم!

طلاق

زن به قاضی: شوهرم مرد کثیفیه. ده ساله که مرا رها کرده و پی کار خودش رفته است. قاضی: باشه قبوله. اما شما 8 بچه زیر 10 سال از او دارید. چطور می گین 10 ساله ولتون کرده؟ زن: چون هر سال برای عذر خواهی سر و کله اش پیدا می شد!!

کفش تنگ

فردی پمادی پیدا کرد که برای دردهای کف پا بود. فوری رفت و یک جفت کفش تنگ خرید!

نگاه

آدم همیشه می تونه احمق تر از خودش را هم پیدا کنه. میگی نه؟... به من نگاه کن!

اسب سخنگو

روستایی ای یک گاری را در جاده ای که پر از گل و لای بود می کشید. به عبارت دیگر روستایی اسب  را و اسب گاری را می کشید. روستایی که خسته شده بود گفت: چقدر گل و لای این جاده زیاد است. اسب هم گفت: آره چقدر کشیدن ارابه کاری سخت است! روستایی گفت: عجیب است ها... اولین باری است که می بینم اسب حرف می زند! گاری جواب داد: نه دومین بار است. دفعه اول گفت: برایش آب بیاورند!

* نکته ها

اگر از قدرت سوء استفاده نشود به چه درد می خورد؟

شعار سندیکالیسم ها: برای حداقل مبارزه کنید، آرزو بقیه اش را حل می کند.

نصف مردان سیاسی فرانسوی به درد هیچ کاری نمی خورند، نصف دیگر حاضرند هر کاری بکنند.

اکنون در روسیه همه می توانند از کشور خارج شوند، به شرط آن که بیش از 75 سال سن و اجازه والدین را داشته باشند!

کارمندان دولت: هرگز صبح ها را در اداره نخوابید و گرنه نمی دانید بعد از ظهرها چه کار کنید؟

وقتی پلیسی را در خیابان می بینید بدانید که خطری وجود ندارد، زیرا اگر خطری بود، پلیس آن جا نبود!

یک احمق ثروتمند، ثروتمند است ولی یک احمق فقیر، احمق است!

 

* شعرهای بی معنی

میرزا حسین مشرف اصفهانی شاعری ظریف و شوخ بود یك وقت مدعی شده بود كه پنج مثنوی به وزن خمسه نظامی می تواند به نظم آورد به طوری كه هیچیك از ابیات معنی نداشته باشد.

ممدوح او این شرط را پسندید و قرار شد كه اگر ابیاتی با معنی در آن یافت شود به هر بیتی دندانی از او بر كنند و بر سرش كوبند .

مشرف قبول كرد ولی با آنكه سعی زیاد كرده بود كه شعرهای بی معنی بسراید حریفان برای چهار بیت از اشعار او معنی یافتند ، در نتیجه چهار دندان او را كشیدند و بر فرق سرش كوفتند آن چهار بیت اینهاست :

اگر عاقلی بخیه بر مو مزن

                            بجز پنبه بر نعل آهو مزن

سوی مطبخ افكن ره كوچه را

                             منه در بغل آش آلوچه را

كه نعل از تحمل مربا شود

                           به صبر آسیا ، كهنه حلوا شود

ز افسار زنبور و شلوار ببر

                        قفس می توان ساخت ، اما به صبر

به نظر شما حریفان میرزا مشرف اصفهانی چه طوری این اشعار را معنی كردند ؟!

 

* درد عشق در مملکت ها ...

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکت هاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟!

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه. جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اون قدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه. بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست.

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن.

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه.

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه. دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن.

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن، اين مشاجره اون قدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اون وقت اون که زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه.

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه.

توي نروژ: معشوقه دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اون ها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه.

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست مرد زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاوه بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!

توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه!

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه. پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره !

شانزدهم خرداد 1388 سالاری

وقتي سهراب دانشجو بود.

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم
پيشه ام گپ زدن است
سرگرميم مطلب زدن است
من در اينجا
سياه مي كنم خانه ها را
تا بسپارند به ماشين
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلمان زنده شود

چه خيالي چه خيالي مي دانم
گپ زدن بيهوده است
خوب مي دانم دانشم بيهوده است
چقدر نمره ز من مي خواهي
من به او گفتم: ميان ترم مي خواهم
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند
قبله ام راه دور
جانمازم كتاب قطور
مشق از پنجره ها مي گيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است

مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود

و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آن روز
مثل يك بازي بود

بار خود را بستم
عاقبت رفتم به دانشگاه
رفتم از پله راه دور، بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد

 همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست تقدير
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم

من در اين دانشگاه در به در و ويرانم

من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ شهريه را دو سه برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
در سراشيب كسالت هستم

خوب مي دانم:
استاد كي مي آيد
او نمي آيد، او نمي خواهد كه بيايد
برگه حذف كجاست
مثلا سايت و رايانه آن مال من است
مثلا بوفه، نقليه و دانشگاه از آن من است
ما مي دانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم

نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اين ست كه:
لب فرو بنديم و دم نزنيم!

منبع: انجمن طنز سایت تبیان

یازدهم خرداد 1388 سالاری

مهم ترین برنامه

مهم ترین برنامه زندگی ام این است که به زندگی ادامه دهم!

واقعیت

شاگرد کودنی در مدرسه بود که هیچ مطلبی یاد نمی گرفت، بخصوص ریاضیات را. معلم از شاگرد تنبلش پرسید: دو و دو می شود چند تا؟ شاگرد جواب داد سه تا! شاگردی از ته کلاس گفت: طفلکی خیلی به واقعیت نزدیک شده بود!!

ماهیگیران خالی بند

اولی: جات خالی، یک مار ماهی گرفتم، هیجده متر! از بس دراز بود مجبور شدم چند مترش را ببرم و بیندازم توی آب! دومی: اما من یک موتور سیکلت متعلق به جنگ جهانی دوم به قلابم گیر کرد. شاید باور نکنی درست مثل روز اولش بود و چراغ هایش هنوز روشن بود! اولی: ما رو گرفتی یا دست انداختی؟ دومی: خیلی خوب تو پنج شش متر از مار ماهی ات را کم کن تا من هم چراغ موتور سیکلت را خاموش کنم!

تعریف بیماری

شخصی لکنت زبان داشت. دوستش را می بینه. دوستش می پرسه: انگار لکنت زبانت بهتر شده؟ می گه: ن...ن... نه! پ...پ... پروستات هم به آن اضافه شده و خ... خ... خیلی اذیتم می کنه! – مگر چه اتفاقی افتاده؟ - ه... هیچی! دستشویی رفتنم هم شده مثل حرف زدنم!

اشباه لپی

جوانی نزد پزشک رفت و از او خواست اخته اش کند. دکتر گفت: عزیزم تو هنوز جوانی، پشیمان می شی. – نه. من تصمیم قطعی گرفتم. پزشک هم این کار را انجام می دهد. جوان روز بعد پسر بچه ای را می بینه که با لنگ راه می ره. می پرسه: تو چه عملی کردی؟ - هیچی... ختنه شدم. – ای داد و بیداد، دیدی چه خاکی به سرم شد؟ می خواستم به دکتر بگم ختنه، اشتباهی گفتم اخته!!

رقص پیرمرد

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود. جوانی که در کنارش بود با تعجب از او پرسید: شما مشغول رقص هستید ولی من در گوشتان واکمن نمی بینم؟! پیرمرد گفت: واکمن نیست... من بیماری پارکینسون دارم!

مثل دیروز

میمان هتل در روز دوم اقامتش از پیشخدمت پرسید: ممکن است برایم صبحانه د و عدد تخم مرغ در یک ظرف نیمرو کنید که یکی از آنها سفت و دیگری آبکی باشد. یک عدد نان بدهید که نصفش سوخته و نصف دیگرش خمیر باشد و کره ای کوچک بیاورید که نصفش آب شده و نصف دیگرش یخ زده باشد؟ - نه این غیر ممکنه. – پس چطور دیروز که آوردید، غیر ممکن نبود؟!

پژمرده

خام خواری وارد رستوران گیاه خوران می شود. برایش غذایی می آورند. او خیلی خونسرد به غذا خیره می شود و به آن دست نمی زند. صاحب رستوران با نگرانی جلو میاد و میگه: عجله کنید، غذاتون پژمرده میشه!!

استخدام

کارمندی به رئیسش گفت: حالا که می خواهید کارمند استخدام کنید یکی از دوستان مرا استخدام کنید. رئیس جواب داد: نه یک احمق برای اداره ما کافی است!!

آدم جدی

بیماری نزد روان پزشک رفت و با نگرانی گفت: دکتر به  دادم برسید نمی ونم چکار کنم، هیچ کس مرا جدی نمی گیره. روان پزشک جواب داد: داری شوخی می کنی؟!

معاینه چشم

بیمار برای گرفتن عینک نزد چشم پزشک می رود. - آن خط پایین را می بینید؟ - نه. – بالایش را چطور؟ - خیر. – خط اول را می توانید بخوانید؟ - نه. – این خط درشت را که روی دیوار است چطور؟ - باز هم خیر! – شما به عینک نیاز ندارید. یک سگ براتون نوشتم!

تفاوت

می دانید فیل و زن من چه تفاوتی دارند؟... فقط 30 کیلو وزن!

دود

کوه آتشفشان از کوه کناری اش پرسید: ناراحت نمیشی اگر من دود کنم؟

ماهیگیر نوع دوست

ماهیگیری در رودخانه مشغول صید بود. مردی هراسان رسید و پرسید: ای مرد شجاع! زنی را ندیدی از اینجا رد شود؟ - چرا 5 دقیقه قبل از اینجا رد شد. – پس نباید خیلی دور رفته باشد؟ - خیر. زیرا جریان آب این رودخانه خیلی هم تند نیست!

نیمرو

شوهر خسته وارد خانه شد و از زنش پرسید شام چی داریم: - زبان پخته گوساله. مرد گفت: اهه! من چیزی را که توی دهان حیوان بوده است را نمی خورم. زن گفت: باشه، نیمرو برایت درست کنم؟!

میهمانی

مردی دوستانش را به میهمانی شگفت انگیزی دعوت کرد. وقتی مهمانان رسیدند مشاهده کردند که فقط شگفتی است و از مهمانی خبری نیست!

ماه عسل

یک خسیس به دوستش گفت: من فردا به ماه عسل می روم. – زنت را نمی بری؟ - البته که نه... او باید مغازه را اداره کنه!!

زن دوست داشتنی

عزیزم تو زن های خوشگل را بیشتر دوست داری یا زن های با هوش را؟ - نه این را و نه آن را... عزیزم می دانی که من فقط تو را دوست دارم!

جنس شناس

زن پیری در رستوران از پیشخدمت پرسید: آن مرد رو به رویی که این طور زل زده و من را نگاه میکنه کیه؟ پیشخدمت میگه: هیچی، عتیقه فروشه!

خط مستقیم

زن حسودی به خط مستقیم شوهرش در اداره تلفن زد: الو... خودتی عزیزم؟ شوهر گفت: آره عزیزم خودم هستم... تو کی هستی؟!

آموزش به پدر

پدر: پسرم تو دیگه بزرگ شده ای و چیزهای دیگری باید در زندگی یاد بگیری. زندگی فقط تیله انگشتی و بازی با عروسک های خواهرت نیست. مسائلی وجود دارد که مهم تر از بازی اند.... مثلا ازدواج. موافقی یک مقدار راجع به آن حرف بزنیم؟ پسر: آره پدر. موافقم. بگو ببینم چی می خواهی بدونی؟!

یکم خرداد 1388 سالاری

درس اول :

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپديد ميشه ... ! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده رئيست اول صحبت کنه !

درس دوم :

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش …
راهبه سوار مي شه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد کشيش زير چشمی يه نگاهی به راهبه ميندازه …
راهبه مي گه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره مي شه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل مي شه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با بازوی راهبه تماس مي ده …!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش بي خيال مي شه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع مي دوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پي گيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی !!!

نتيجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصت های بزرگی رو از دست ميدی!!!


درس سوم :

يه شب خانم خونه به خونه بر نمي گرده و تا صبح پيداش نمي شه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مونث) بمونه...

شوهر بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های زنش زنگ مي زنه ولی هيچ كدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نمي كنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنمي گرده خونه. صبح وقتی مي اد به زنش مي گه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوست های صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر مي داره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوست های شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد مي كنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی مي گن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوست های بهتری هستند !

درس چهارم :

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من صبح ها در کاباره و شب ها با دوستاش توی يه كلوپ كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه.... مايه خجالته! چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

درس پنجم :

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم... اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدل های جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا مي خواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره...
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!

درس ششم :

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم!
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دست های زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد، بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!... مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

بیست و هشتم اردیبهشت 1388 سالاری

* چرا همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون می‌افتیم؟

▪ کارمند بانک
می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟


▪ مهندس کامپیوتر
من کامپیوترم ویروسی شده می‌تونی ویندوزم رو عوض کنی؟


▪ پزشک عمومی
می‌تونی برای چهارشنبه که بچه‌ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟


▪ تعمیرکار ماشین
این ماشین من نمی‌دونم چرا هی صدای اضافی می‌ده، می‌تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!


▪ بازیگر
واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟


▪ مدیر یه جایی
می‌شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟


▪ موبایل فروش
آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو می‌شه با یهN۹۵ عوض کنی؟!


▪ معلم
این حسن ما یه خورده تو ریاضی‌اش بازیگوشی می‌کنه می‌شه این پنج‌شنبه‌ی قبل از امتحان ریاضی‌اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!


▪ نماینده مجلس
این شهرام ما خیلی پسر گلیه می‌خواد زن بگیره می‌شه کمک کنید معافی این بچه‌رو بگیریم؟!


▪ کارمند سازمان سنجش
سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟


▪ نویسنده
یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!


▪ طلا فروش
الان اوضاع سکه چجوریاس؟


▪ اقتصاد‌دان
بالاخره این بنزین رو می‌خوان چی‌کار کنن؟ یه سوال دیگه: می‌دونی اصلاً‌ درآمد نفتی ایران چقده؟


▪ وکیل
من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگیرم چی‌کار باید بکنم؟


▪ روان‌شناس
من الان یه چند وقتیه بچه‌ام شبا جاشو خیس می‌کنه، روزا هم بینبش‌فعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود،‌ خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، می‌خوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،‌سم هم تهیه کردم!!!!حالا چی‌کار می‌تونی برام بکنی؟


▪ تایپیست
یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم،‌ نظر تو چیه؟

 

* اجاره نشینی !

دوش صاحبخانه در کوچه گریبانم گرفت

     گفتمش: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت: پس افتاده چندین ماه اجاره خانه ات

    گفتم: آهی در بساط آدم بیکار نیست

گفت: می بینم که تو شلوار نو کردی به پا

      گفتمش: تقدیم ما را حاجت شلوار نیست

گفت : اثاث خانه ی خود رابزن چوب حراج

    گفتم: این دیگ و سه پایه لایق سمسار نیست

گفت: فرش زیر پایت را گروگان می برم

       گفتمش: پوسیده جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت:می ریزم اثاثت را برون گفتم: عجب

      جنگل این شهر را قانون مگر در کار نیست؟

گفت: حکم تخلیه دارم از قاضی گفتمش

     قاضیان را هیچ بیم از ایزد جبار نیست؟

گفت: رو جای دگر ملک دگر شهر دگر

      گفتمش : سرگشته را جایی در این پرگار نیست

گفت : برخیز و برو در کوه و صحرای خدا

  از چه رو در شهر ماندی گر تو را دینار نیست؟

گفتم: از آن رو که می گفتند هجده سال پیش

 جمله را خانه دهیم و غصه ای در کار نیست 

شاعر: محمد رضا عالی پیام

 

 * آقایون چطورازعابربانک پول می گیرند؟

۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک

۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن
۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن

 
خانم ها چطور از عابربانک پول می گیرند؟

 
۱- با ماشین میرن دم بانک
۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن
۳- به خودشون عطر میزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چک میکنن
۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک
۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن
۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن
۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن
۱۴- کد رمز رو وارد میکنن
۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
۱۶- کنسل میکنن
۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن
۱۸- کنسل میکنن
۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه
۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن
۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن
۲۶- پول رو میگیرن
۲۷- برمیگردن به ماشین
۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
۳۰- استارت میزنن
۳۱- پنجاه متر میرن جلو
۳۲- ماشین رو نگه میدارن
۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک
۳۴- از ماشین پیاده میشن
۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن
۳۶- سوار ماشین میشن
۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه
۴۱- برمیگردن
۴۲- میندازن توی خیابون درست
۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو
۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)

 

منبع: انجمن طنز سایت تبیان

بیست و یکم اردیبهشت 1388 سالاری

* سوال و جواب های زن و شوهری ! 

سفره عقد
زن : عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی .
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
زن : وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد!)

روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد: با دهان پر (نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است؟!)

چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه. ما پیر شدیم
مرد : یعنی دیگه کیک نخوریم؟

دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه!

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا در میان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!!

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول : خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من (((و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت! )))
مرد : خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟!!

 

 * باید زن بگیری...!

وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود

من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

 درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود

بس كه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود  

رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم

گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود  

چند باری خواستگاری رفته بودم بد نبود

میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود  

این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!

این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود  

سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن

اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود!  

خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است

انتخاب اولم باباش مرده شور بود  

كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط 

هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود  

با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال

حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!  

این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس

شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...  

زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود

می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود!!

منبع:لوح

 

* مزیت مرد بودن 

1- اسم هر چیزی رو روی شما نمی گذارند، از قبیل آهو، غزال، پروانه، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست!

2- در عروسی می تونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید!

3- می تونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه!

4- از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمی کنید!

5- مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است!

6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمی کنه!

7- در موقع استرس هیچ وقت ناخنهای خود را نمی جوید!

8- هفته ای دو بار شکست عشقی نمی خورید!

9- لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد!

10- فقط شما می تونید برید استادیوم.

11- خودتون پنچری ماشینتونو می گیرید!

12- لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید!

13- می تونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمی گردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید!

14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید!

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمی شید!

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمی گیره!

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس - بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک می کنید!

* یک فوت - دو فوت !

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد. گفتم بفرمایید. الووو.. ، فقط فوت كرد !

گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن، اگه می خوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .

گفتم اگه زشتی یه فوت كن، اگه خوشگلی دو تا فوت كن. دوتا فوت كرد!

گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن، اگه هستی دوتا فوت كن. دوتا فوت كرد!

گفتم من فردا می خوام برم رستوران شاندیز، اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن، اگه می تونی بیای دوتا فوت كن. دوباره دو تا فوت كرد!

با خوشحالی گوشی رو قطع كردم. فردا صبح حسابی بخودم رسیدم. بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم! تو پوست خودم نمی گنجیدم. فكرم همش به قرار امروز بود.

داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت: ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن !!!

چهاردهم اردیبهشت 1388 سالاری
قالب وبلاگ