زیرشلواری
طرف با كُت و زیرشلواری تو خونشون نشسته بوده. ازش میپرسن: واسه چی تو خونه كت پوشیدی؟ میگه: آخه شاید مهمون بیاد! میپرسن: پس چرا دیگه زیرشلواری پوشیدی؟! میگه: خوب شاید هم نیاد.
فرقون
غضنفر دو تا بلوک سیمانی رو گذاشته بود رو دوشش و میبرد بالای ساختمون. صاحبكارش بهش گفت: تو كه فرقون داری، چرا اینا رو میگذاری رو كولت؟! غضنفر جواب داد: اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتمو اذیت میكنه.
وسطی
به یکی میگن: چند تا بچه داری؟ میگه: دوتا. میگن:كدومشون بزرگتره؟ میگه: وسطی!
دور کمر
یکی طناب بسته بود به کمرش، میگن: چرا این کارو میکنی؟ میگه: میخوام خودکشی کنم. میگن: خوب احمق ببند به گردنت. میگه: نه بابا بستم به گردنم، داشتم خفه میشدم.
نکتهی انحرافی
غضنفر از یک نفر میپرسه: اگر گفتی اون چه وسیلهای هست که توش باروت میریزن، ماست هم میریزن و شلیک میکنن؟ یارو پیش خودش گفت: «تفنگ که نمیتونه باشه. چون میگه ماست هم توش میریزن!» جواب میده: نمیدونم. چیه؟ غضنفر میگه: تفنگ! یارو شاکی میشه و میگه: اهه! پس ماست این وسط چیکار میکنه؟ غضنفر میگه: نکته انحرافیش بود داداش!
فردوسی
از یه نفر میپرسن: اسم كوچیک فردوسی چیه؟ میگه:میدان!
در را ببند!
به طرف میگن: در رو ببند، هوای بیرون سرده. میگه: مثلاً من درو ببندم، هوای بیرون گرم میشه؟!
خواب شیرین
غضنفر با یه تهرانی و یه اصفهانی با هم میرن یه خربزه میخرن. میگن هر کی که امشب شیرین ترین خواب رو دید، اون خربزه رو بخوره. صبح که بیدار میشن تهرانیه میگه: من دیشب خواب دیدم تو مسابقه دو شرکت کردم و نفر اول شدم. اصفهانیه میگه: من خواب دیدم با تمام فامیل رفتیم یک جایی که همه جور خوراکی بود، مفت مفت! ما هم هی میخوردیم. میبینن غضنفر هیچی نمیگه. میگن: تو چی خواب دیدی؟ میگه: والله من هر کاری کردم خوابم نمی برد، ساعت 3 بلند شدم خربزه رو خوردم.
خفه!
به غضنفر ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه: شنا ياد نميگرفتيم، در نتيجه همه خفه ميشديم.
مردهی زنده
غضنفر قبرکن بوده، یه روز داشته یه مرده را خاک میکرده که یهو مرده زنده میشه و همه فرار میکنن. بعد از یکی دو دقیقه غضنفر داد میزنه: برگردید برگردید، نترسید، کشتمش.
فوتبال بانوان
دلیل پیشرفت نكردن فوتبال خانومها: 1- عمرا 11 تا خانوم توی زمین مث هم لباس بپوشن. 2- عمرا توی بازی بعدی هم همون لباسا رو دوباره بپوشن!
زبون مشهدی
یک فعل 5 منظوره در لهجهی مشهدی:
1- موبوروم: من برم.
2- موبوروم: میبرم (قیچی میکنم.)
3- موبوروم: میبرم. (مثلا از اینجا میبرم!)
4- موبوروم: من برنده میشم.
5- موبوروم: موی من بور است!
بلیط
غضنفر میره خواستگارى، به دختره يه بليط اتوبوس میده! باباي دختره حسابی شاكى ميشه و ميگه: هوی مردک، اين چيه؟ غضنفر ميگه: احمق ارائهی بليط نشان دهندهی شخصيت شماست.
ریش تراش
اصفهانیه میره سربازی، وقتی برمیگرده بابا و داداشش رو میبینه که با کلی ریش جلوی در هستند. میزنه زیر گریه و میگه: من طاقتشو دارم. بگین چی شده؟ باباش میگه: آخه احمق! چرا ریش تراشو با خودت برده بودی؟
بدیهیات
از یارو میپرسن: چند تا بچه داری؟ میگه: دو تا. میپرسن: کدومشون بزرگترن؟ میگه: خوب اولی!
گاو نفهم
غضنفر با زنش رفته بود سینما. توی فیلم یهو یه گاوه شروع کرد به دویدن به طرف تماشاچیا. غضنفر بلند شد که فرار کنه. زنش گفت: بابا خجالت بکش! این فیلمه. غضنفر: زن! من و تو میدونیم فیلمه، این گاوه! نمیفهمه که!
تعجب معدوی
اصفهانیه موز میخوره، معدهاش تعجب میکنه!
مکان: بیمارستان
غضنفر یا یه نفر حرف میزد، پرسید: تو کجا به دنیا اومدی؟ یارو: تو بیمارستان! غضنفر: آخی مریض بودی؟
زن مردم
به غضنفر میگن: چرا زن نمیگیری؟ میگه: ای بابا، کی میاد زنش رو بده به ما؟!
ایشالله
طرف داشته ميرفته ماشين بخره، زنش ازش می پرسه: داری كجا ميري؟ ميگه: دارم ميرم ماشين بخرم. ميگه: ايشاالله بگو. جواب میده: برو بابا دلت خوشه! ماشين خريدن كه ايشاالله گفتن نداره. از قضا ميره تو راه پولشو ميدزدن. دست از پا دراز تر بر ميگرده خونه، در ميزنه. زنش ميگه: كيه؟ ميگه: ايشالله منم!
حساب کتاب
غضنفر رو ميكنن رئيس صدا و سيما، بعد از دو روز بر كنارش ميكنن. رفيقاش ازش می پرسند: چی شد؟ ميگه: هيچی فقط ماه رمضون وسط اذون آگهی پخش كرديم!
نبوغ در تشخیص
دو نفر دو تا گاو ميخرن، اولی به دومی ميگه: حالا چی كار كنيم كه گاوامون با هم اشتباه نشن؟ دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن، من يه گوش گاومو ميكنم. بعد از چند وقت، گاو اولی هم گوشش گير ميكنه به يه جايی كنده ميشه. ايندفعه دومی ميگه: تو دست به گاوت نزن من دم گاومو ميكنم. از قضا بعد از چند وقت دم اون يكی گاوه هم كنده ميشه. خلاصه هی اولی ميزنه يه جای گاوشو ناقص ميكنه، اون يكی گاوه هم همون بلا سرش مياد. آخر سر اولی شاكی ميشه به دومی ميگه: اصلاً سفيده مال من سياهه مال تو!
اول می برند بعد می شمارند
تو جنگل يه روباهه داشته به تاخت در می رفته. ازش ميپرسن: واسه چی فرار ميكني؟ ميگه: آخه شير يك قانون گذاشته، هر كی سه تا بیضه داشته باشه، يكيشو می برند! بهش ميگن: خوب تو چرا فرار ميكني؟ تو كه دو تا داري! ميگه: آخه اول ميبرن، بعد ميشمارن!
دماغ گنده
یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو میبینه ازش میپرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟ میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش. اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی میبینش. ازش میپرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟ جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!
ماستمالی
یه نفر توی مسابقهی بیست سوالی شرکت میکنه و طبق معمول همون اول میپرسه: تو جیب جا میشه؟ مجری جواب میده: بله، اما جیبتون ماستی میشه!
صحنهی آهسته
تلويزيون داشته گل خداداد عزيزي رو به استراليا نشون ميداده، غضنفر پای تلویزیون نشسته بود. دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون دادن، غضنفر شاکي شد و شروع کرد به داد و هوار کردن که: حالا اونقدر نشون بده تا دروازهبان بگيردش!
قایق
یارو میفته تو یه جزیره، آدم خورا میگیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم، باهاش قایق درست میکنیم. ترکه سریع یه چاقو ور میداره میذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاین، وگرنه قایقتون رو سوراخ میکنم!
ساعت کاغذی
یارو با زنش دعواشون میشه، با هم حرف نميزدن. زنش وقتي شب ميره بخوابه، يک يادداشت براي شوهرش ميذاره که: منو فردا ساعت 6 بيدار کن. صبح وقتی زن ساعت 10 از خواب پا ميشه، ميبينه شوهرش براش يه يادداشت گذاشته که: پاشو، پاشو ببینم! ساعت شيشه!
مبارزه با راهزن
غضنفر میخواسته بره به حساب هر چی راهزن اطراف شهرشون بوده برسه. ملت هم میان هر کی یه چیزی براش میاره، یکی شمشیر میاره، یکی خنجر میاره و حسابی مسلحش کردن. خلاصه غضنفر راه میفته و بعد از یک هفته خونین و مالین برمیگرده. مردم دورش جمع شدن و پرسیدن: چی شد؟ چی کار کردی؟ غضنفر پامیشه یا حال زار میگه: بابا یه دستم شمشیر بود یه دستم خنجر، با دندونام میجنگیدم؟!
مسافر کشی
پنج تا داداش پولاشون رو میذارن رو هم تاکسی می خرن، بعد از چند وقت ورشکست می شن. اگه گفتی چرا؟ چون پنج تایی با هم می رفتن مسافرکشی!
شوهر بهتر است!
به پیرزنه میگن: ننه شوهرت بدیم یا بفرستیمت مكه؟ میگه: ننه مكه كه فرار نمیكنه!
زیر سوال
غضنفر رو ميبرن زير سوال، له ميشه!
رویای سوسکی
یه سوسک میفته تو دستشويی میگه: منو این همه خوشبختی محاله، محاله، محاله!
عذاب نازل شود
مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت: این پسر مرا اطاعت نمیکند، او را بترسانید! معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کلهاش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد. وقتی به هوش آمد، به معلم گفت: زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسرم را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید! معلم پاسخ داد: فرقی ندارد! وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم میسوزند.
گاوداری
یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن: شمابه گاواتون چی میدی میخورن؟ میگه: پوست هندونه، طالبی و... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میرن و میپرسن: چی میدی میخورن؟ يارو میترسه و میگه: چلوكباب، چلومرغ،... این بار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه: والا نمیدونم! پولشو میدم، خودشون میرن میخرن بیرون هر چی بخوان، میخورن!
لاف
یه تهرانی برای یه آبادانی داشت لاف میزد و میگفت: من یك سگ دارم وقتی میخواد بیاد تو خونه در میزنه! آبادانیه: مگه سگت كلید نداره ؟
نونوایی
غضنفر ميره تو صف نونوايي، شاطره ميگه: نون تا اينجا بيشتر نميرسه، بقيه برن. غضنفر ميگه: ببخشيد ميشه جمعتر وايسين نون به ما هم برسه!
رمضان و المپیک
مناجات غضنفر باخدا: خدایا ماه رمضان را مانند المپیک هر ۴ سال یک بار در یک کشور برگزار کن!
من گاوم!
آفایی عصبانی وارد دفتر مدرسه شد و رفت محکم زد روی میز ناظم و گفت: آفای ناظم من گاوم! ناظم تعجب کرد و گفت: آقای محترم این حرفا چیه میزنین؟ یارو دوباره کوبید روی میز و گفت: عرض کردم من گاوم! ناظم گفت: خجالت بکشید آقا! یارو گفن: خوب وقتی به بچه من میگین گوساله، حتما من گاوم دیگه!
حرف شوهر
از دختره می پرسن: شوهر چند حرف داره؟ میگه: اگه پیدا بشه حرف نداره!!
آشناست!
یارو میره جلوی آینه، میگه: چقدر قیافهی طرف آشناست. خوب كه فكر میكنه میگه: آها فهمیدم، همون پدرسوختهای كه دیروز تو آرایشگاه دو ساعت زل زده بود به من!
خرم گم شده است!
ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد. پرسیدند: شکر برای چیست؟ گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.
سحره
به یارو میگن پاشو سحره. میگه بزار بخوابم. خودم فردا بهش زنگ میزنم!
منبع: سايت آي طنز
تك بيت ها
بر لبم كس خندهاي هـرگز نديد الاّ مگر در ميــان گـــريه بر احوال خود خنديدهام
نزاري قهستاني
لبش به خنده و چشمش به غمزه ميگويد كه خـــون هر كه بريزيم خونبها اينجاست
نهاوندي
هيچ كس جانا نمي سوزد چراغش تابه صبح پر مخند اي صبح صادق بر شب تار كسي
قصّاب كاشاني
نيست اين غنچة خندان كه شكسته است به باغ دل خونين جگران است پريشان از تو
هلالي جفتائي
مي روي خرّم و خندان و نگه مينكني كه نگه ميكند از هر طرفت غمخواري
سعدي
خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد زين همه درد خموشانه كه بر جان من است
مهدي سهيلي
دانم دگر كه در پي آن خنده هاي مهر گر هست جز سپيدي دندان كينه نيست
فريدون توللي
تا روزگار و تجربه آيد به سر، دريغ عفريت مرگ خنده زند روزگار نيست
فريدون توللي
نه همين ميرمد آن نوگل خندان از من مي كشد خار در اين باديه دامان از من
كليم كاشاني
بي تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را خندة گل درد سر ميآورد آزرده را
كليم كاشاني
چون زلعلت خنده خيزد ديدة من اشك ريزد كاين گهر باشد نثاري پيش لعل نوشخندت
فرصت الدوله شيرازي
خنده بدمستي است در ايّام ما هشيارباش محتسب بو ميكند اين جا دهــان پسته را
طالب كاشاني
جانم به لب رسيد و لبم بر لبش نخـورد بــــر روي مــــن زمهـــر تبسّم نمي كند
احمد بختياري
دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان ولــي ذوق دگر دارد لبت هنگام خنديدن
همام شيرازي
خنده كن خنده چو سوري ز طرب با دلبر مست شو مست، چو نرگس به چمن بادلدار
رهي معيّري
بديهه سرايي ها و حاضر جوابي ها
* در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:
ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام
خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهـار زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام!
* چون سلطان سنجر به عزم تسخیر ممالک ماوراء النّهر برفت و با گورخان ختائی مصاف داد. همه خوانین ماوراء النّهر با یکدیگر اتّفاق نموده بر لشکریان سنجر هجوم آوردند و در آن جنگ بر سلطان سنجر شکست افتاد. سنجر عقب نشینی کرد و چون بر لب جیحون فرود آمد به غایت ملول و ناراحت و محزون بود. فرید الدّین کاتب در آن لشکر کشی همراه بود. سلطان گفت: ای فرید دیدی که ما را چگونه چشم زخمی رسید؟ در این حال چیزی بگوی که بار غم از دلم بردارد وی فوراً این رباعی را بگفت:
شاها زسـنان تو جهانی شده راست تیــغ تـو چهـل سـال ز اعــدا کیـن خـواست
گر چشم بدی رسید آن هم ز قضاست کان کس که به یک حال بمانده است خداست
* گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بيسوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن ميگوئيم و او هم اگر شعر ميداند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند. حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب ميگويم و اگر نتوانستم رفع زحمت ميكنم. پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند.
نخست عنصري گفت:
چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدي ادامه داد:
مانند رخت گل نبود در گلشن
فرّخي اضافه كرد:
مژگانت همي گذر كند از جوشن
نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود:
مانند سنان گيو در جنگ پشن.
كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.
* شبی در مرو برف زیادی بارید و سلطان سنجر در آن وقت در مرو بود. مهستی شاعر معروف و خوش قریحه نیز در خدمت سلطان سنجر بود. سلطان که عزم شکار داشت از مهستی پرسید که هوا چگونه است. مهستی نگاهی به بیرون انداخت و این رباعی را بالبدیهه بگفت:
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد وز جمله خسـروان ترا تحسـین کرد
تا در حـرکت سمـند زرّیـن نعـلت بر گل ننهـد پـای، زمین سیمـین کرد
* سلطان سنجر در ميدان به بازي چوگان مشغول بود از اسب به زمين خورد و به سختي مجروح شد. معزّي كه همراه سلطان بود گفت:
شاها ادبي كـــن فلك بد خـــو را كو زخـــم رســـانيد رخ نيكــــو را
گر گوي خطا كــــرد به چوگانش زن ور اسب خطا كرد به من بخش او را!
شاه متبسّم شد و اسب خود را به او بخشید.
* گويند چون مادر هلاكوخان وفات يافت يكي از علما كه با خواجه نصيرالدّين طوسي دشمني داشت به هلاكـو گفت كه در قبر نكير و منكر از مردگان در باب اعتقادات انسان ها سـؤالاتي مي كنند و چون مادر تو بيسواد است و شايد نتواند خوب جواب بگويد بهتر است خواجه نصيرالدّين را به همراه مادرت در قبر دفن كني كه جواب نكير و منكر را او بگويد. چون خواجه از اين سعايت با خبر شد به سلطان عرض كرد كه سؤال نكير و منكر در قبر براي همه كس مسلّم است و حتّي براي شما سلاطین هم هست، بهتر است مرا براي خود نگه داريد و فلاني را كه شخصي عالم و دانا است در قبر مادرت دفن كني. هلاكو منطق خواجه را قبول كرد و آن سعايت كننده را در قبر مادر هلاكو گذاشتند!
* ابومنصورسجستانی فقیه را پرسیدند که چون در صحرائی برسر چشمه رسیم و خواهیم که غسلی کنیم روی به کدام سمت کنیم ؟ گفت به سمت جامه های خود تا دزد نبرد!
* گویند روزی رشیدالدّین وطواط به دربار سلطان سنجر حضور یافت سلطان بدون توجّه او را زیردست بعضی از اشخاص دیگری جای داد. شاعر ناراحت گردید و ارتحالاً این قطعه لطیف را بگفت :
دانی شاها که دور فلک در هزار ســال چـون من یگانه ای ننماید به صد هنر
گر زیردست هر کس و ناکس نشــانیم آنجا لطیفه ای است بدانم من آن قدر
بحر است مجلس تو و در بحر بی خلاف لؤلؤ به زیــر باشد و خـاشاک بر زبر
* مردي كه دعوي ظرافت ميكرد در حضور جامي گفت من چهار درهم دارم ميخواهم با آن چيزي بخرم و بخورم و سير شوم و باقي را بفروشم و باز چهار درهم خود حاصل كنم. جامي گفت برو شكنبه بخر مغزش را خورده پوستش را به بيش از چهار درهم بفروش.
* نادر شاه افشار در یکی از جنگها مردی را دیـد که نهایت شجـاعت و شهــامت را به خرج می دهد و با دو دست شمشیر می زند. به وی نزدیک شد و پرسید: تو کیستی و پدرت که بود و اهل کجائی؟ او با شجاعت جواب داد شاهنشاها نام من شیر افکن پدرم سهراب اهل اصفهان . نادر با آن صدای مهیب خود پرسید که در آشوب افغان در اصفهان تو کجا بودی ؟ مرد گفت: من بودم ولی تو نبودی! نادر از حاضر جوابی او خوشش آمد و گرامیش داشت .
نام سال ها
سابقاً به تبعیّت از تقویم ترکان ایغوری که برای هر سال نامی نهاده بودند. در ایران نیز سالها را به نام های مزبور می شناختند و در تقویم ها نیز ثبت می کردند و بدین ترتیب برای یک دوره دوازده ساله نام گذاری شده بود و اسامی مزبور بدین قرار بوده است: موش– گاو- پلنگ– خرگوش– نهنگ – مار– اسب– گوسفند– میمون– مرغ- سگ– خوک– و این همان نامهائی است که ابونصر فراهی در کتاب نصاب الصبیان آنها را در این رباعی به نظم در آورده است .
موش و بقر و پلنگ و خرگوش زین چار چو بگذری، نهنگ آید و مار
و آنگاه به اسب و گوسفند است شمار حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار
و امّا برای تشخیص اینکه هر سالی بر اساس این تقسیم بندی با کدام یک از نام این حیوانات مطابق است ساده ترین روش این است که از سال خورشیدی هجری عدد 6 را کم و سپس باقیماندۀ آن را بر عدد 12 تقسیم نمائیم و عدد باقیمانده که حتماً از عدد 12 کمتر است از نام موش بشمریم نام سال مطلوب بدست می آید. مثال: می خواهیم بدانیم سال 1382 با کدامیک از نام حیوانات مطابقت می کند. نخست از سال 1382 عدد 6 را کم می کنیم سپس باقیمانده را بر عدد 12 تقسیم می کنیم باقیماندۀ آن تقسیم 8 است و هشتمین نام از سلسله متوالی اسامی حیوانات گوسفند می باشد پس سال 1382 سال گوسفند است.
ماههای عربی
ز محـرم چـو گذشـتی چه بود ماه صـفر دو ربیـع و دو جمـادی ز پـی یکدیگر
رجب است از پی شعبان و رمضان و شوّال پس به ذیقعده و ذیحجّه بکن نیک نظر
فصول اربعه
ربیع اسم بهار آمد خریف اسم خزان آنگه شتا و صیف بی شبهه زمستان است و تابستان
ماه عسل!
نو عروسي ز صفا گفت شبي با داماد نام اين مه چه كسي ماه عسل بنهاده است؟
گفت داماد به لبخند جوابش كاين ماه مـاه غسـل است ولـي نقطة آن افتاده است!!
منبع: انجمن طنز سايت تبيان
معما
به غضنفر ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالای درختو؟! يارو هرچی فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ غضنفر ميگه بخاري! يارو كف ميكنه، ميگه: باباجان بخاری زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولی تابستونا چه جوری بالای درختو گرم می كنه؟ غضنفر ميگه: بخاری خودمه دوست دارم بگذارمش بالای درخت!
سندگذاری
طرف ميفته تو جوب، سند ميگذاره مياد بيرون!
دارایی
یه روز مدیر مهد کودک به یکی از بچه ها میگه: تو مامان داری؟ میگه: نه!
میگه: بابا داری؟ میگه: نه! مرده میگه: پس چی داری؟ میگه: جیش دارم!
کمک به انتفاضه
یکی از برادران سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: حاجی اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!
دیسکو
غضنفر ميره ديسكو، همهی پولاشو شاباش ميده!
پس فطرت
یکی بچهاش بعد از عيد فطر به دنيا مياد، اسمشو ميگذاره: پس فطرت!
ایفل
غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن که: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع نشه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غضنفر ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غضنفر ميگه: ...ها! پس حتماٌ برج ايفله!
کچلیت
بچه: مامان اون آقاهه رو ببين كچله! مامان: هيس... ميفهمه. بچه: ميگه تا حالا نفهميده؟
پله برقی
بر اثر قطع برق در یکی از شهرهای کشور، ده ها تن از هموطنانمان، ساعتها روی پلههای برقی گیر کردند!
اجبار
به مشهدیه میگن: اگه تو یک اقیانوس افتاده باشی و دو تا کوسه از دو طرف قصد خوردنت رو داشته باشن، چیکار میکنی؟ مشهدیه میگه: مُرُم نوک درخت. میگن: مرد حسابی تو اقیانوس درخت کجا بود؟
میگه: مجبورُم، مِفَهمی؟!
لی
غضنفر به یک شلوار لی میگه: لیوان، به دوتاش میگه: لی لی، به سه تا میگه: تریلی، به چهارتاش میگه: چارلی، به پنج تاش میگه: لی لی تو تریلی، به شش تاش میگه: لی لی با چارلی، به هفت تاش میگه: خیلی!
خوشبختی
اگر گنجشک بر سرت فضله کرد، اشکالی ندارد. برو خدا را شکر کن که گاوها پرواز نمیکنند!
ضایع
پسره جلوی دبیرستان دخترانه میافته توی جوب! واسه اینکه ضایع نشه میگه: هر کی منو در آورد، مال خودش!
حیرت
یارو در حیرت بود و میگفت: عجیبه. پرسیدن: چی عجیبه؟! گفت: ۱۰۰ هزار تا تماشاچی، ۲۲ تا بازیکن، ۳ تا داور! گفتن: خوب چیش عجیبه؟ جواب داد: گنجیشکه هم ول کرده خرابکاری کرده رو من!
ترس ازازدواج
وقتی یک مرد از ازدواج میترسه، واسهی این نیست که از دل بستن به یه زن میترسه، بلکه دل بریدن از بقیه زنهاست که اونو میترسونه!
نالههای زنانه
یه آدم فلکزده میگفت: همسر من همیشه از دو تا چیز ناله میکنه. یکی اینکه لباس کافی برای پوشیدن نداره، یکی اینکه جای کافی برای لباساش تو خونه نداره.
عشق یعنی چه؟
دختر: مامان عشق چیه؟ مادر: هیچی مادر، اینو مردا ساختن تا حق ماها رو ندن!
مقبرهی باحال
خواجه منعمى مقبره منقش بسيار عالى براى خود ساخت و بنّايان در مدت يکسال تمام آن را به اتمام رسانيدند. روزى که مقبره تقريباً نيمهتمام شده بود، خواجه به بنا گفت: اين مقبره ديگر به چه احتياج دارد و چه مىخواهد؟! بناء گفت: وجود مبارک!
همراه مریض
پدر غضنفر رو می برن اتاق عمل. غضنفر پشت در اتاق عمل ایستاده بوده، پرستار صدا می زنه: همراه مریض ... همراه مریض! غضنفر می گه : ...09135456
عادت خانوادگی
پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خواباند تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد کشيد: پدرت هم تو را کتک مىزد؟ پدر: البته، هر وقت کار بدى مىکردم. پسر: پدربزرگ هم او را کتک مىزد؟ پدر: البته که مىزد. همچنين پدر او... پسر: حال که اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاکره کنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم!
کارمند و رئیس
رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود
رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید
رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی
رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار
سلام داریوش!
غضنفر داشته تو لسآنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه: سلام آقا داريوش! داريوش ميگه: سلام هموطن! غضنفر كف ميكنه، ميگه: اوووف! عجب كيفيتي!
استخدام در نهاد امنیتی
غضنفر میخواست تو یه نهاد امنیتی استخدام بشه. بهش میگن: برای شروع یه کُد سه رقمی بهت میگیم. تحت سختترین شکنجهها نباید اون عدد رو اعتراف کنی! میگه:قبوله. بهش عدد رو میگن و میفرستنش توی یک اتاق و یکی یکی ناخوناشو میکشن و چوب تو... میکنن و اتوی داغ میذارن رو تنش. اما غضنفر عدد رو لو نمیده. چند روز دیگه هم به انواع روشها شکنجهاش میکنن. بازم اعتراف نمیکنه ! خلاصه میفرستنش تو یکی ازین اتاقا که آینه و دوربین داره، نگاش میکنن ببینن چیکار میکنه. میبینن هی داره با مشت میکوبه تو سر خودش و میگه : اَهَ ه ه!! ...چند بود این عدده؟
دخترها
دخترها دو دستهاند: یا خوشگلند یا درسخوان!
پوتین
غضنفر با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. يکي از اونجا رد مي شده، ميگه: شما دو تا دردتون نمي گيره؟ غضنفر ميگه نه پوتين پامونه!
زن همسایه
زن یارو بهش میگه: شوهر همسایه، هر روز صبح که میخواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمیکنی؟ یارو میگه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمیشناسم.
کلید
یارو کليدش رو تو ماشين جا ميذاره، تا بره کليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميکنن!
Come here
معلم زبان به دانشآموزش ميگه: «بيا اينجا» به انگليسي چي ميشه؟ ميگه: Come here معلم: حالا «برو اونجا» به انگليسي چي ميشه؟ دانشآموز ميگه: اول ميرم اونجا، بعد ميگم: Come here
خر و خریت
يه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر ميخرن. دوست ملا ميگه: چه طوري بفهميم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟ ملا ميگه خوب من يه گوش خرم رو ميبرم. اوني که يه گوش داره مال من، اوني هم که دو گوش داره مال تو. فرداش ميبينن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده! دوست ملا ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملا ميگه: من جفت گوش خرمو ميبرم. فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه. دوست ملا ميگه :حالا چيکار کنيم ملا ميگه: من دم خرمو ميبرم! فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه. دوست ملا با عصبانيت ميگه: حالا چيکار کنيم؟ ملانصرالدین هم ميگه: عيبي نداره! حالا خر سفيد مال تو، خر سياه مال من.
سرما خوردن
اصفهانيه داشته رو خودش آب يخ مي ريخته، بهش ميگن: چرا اينجوري ميكني؟ ميگه: مي خوام سرما بخورم. ميگن چرا؟ ميگه آخه يه پنيسلين دارم، داره تاريخش ميگذره!!
سگ
به يه نفر ميگن سگتون بچه ما رو گاز گرفته! ميگه: اولاً سگ ما گاز نمیگيره. دوماً: سگ ما هميشه بسته است. سوماً: ما اصلا سگ نداريم!
ابتکار عمل
مامانی به بچهاش میگه: میدونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی! بچه میگه: آره، ولی لگدی که زدم تو شکمش ابتکار خودم بود.
باز هم گدایی؟
گدايی زنگ خونه یه پيرزنه رو میزنه. پير زن میگه: کیه؟ باز اومدی گدايی؟ گدا هم جواب میده: پس توقع داشتی بيايم خواستگاری؟!
زنذلیل
تو قیامت به مردا میگن: اونایی كه زن ذلیل بودن سمت چپ بقیه سمت راست. همه میرن سمت چپ فقط یكی نمیره. بهش میگن: چرا تو نرفتی اونور؟ میگه: خانومم گفته وایسا اینجا، تکون هم نخور!
خرملا
الاغ ملانصرالدین به چراگاه حاکم وارد شد. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ماجرا را توضیح بده.ملا گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین میکنم و افسار به شما میبندم و شما حرکت میکنید. بین راه سگها به طرفتان پارس میکنند و شما رَم میکنید و به طرف چراگاه حاکم میروید. حالا انصاف بدهید من مقصرم یا شما؟!
صندلی ناپلئون
غضنفر میره موزه لوور فرانسه. بعد از چند ساعت خسته میشه یه صندلی خالی میبینه و میره میشینه. مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش میگه: آقا پاشو ، پاشو ببینم. این صندلی ناپلئونه.
غضنفر میگه: خیلیخُب بابا! هر وقت اومد بلند میشم!
تهوع
به غضنفر ميگن اگه حالت تهوع بهت دست داد، چيکار مي کني؟ ميگه منم بهش دست ميدم!!!
تصادف
غضنفر تو جاده رانندگی میکرد، یهو دید یه کامیون داره از روبروش میاد. هر کاری کرد ترمز ماشینش عمل نکرد. رفیقشو صدا کرد و با عجله گفت: اصغر! اصغر! پاشو تصادفو ببین!!
چک سیبا
غضنفر میره بانک تا چکش رو نقد کنه. بانکیه بهش میگه چک سیباس؟ غضنفر: جواب میده نه! مال گردوهای پارساله!
شستشو
غضنفر مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند: چرا از پلاک ماشين شروع كردي؟ جواب داد: آخر دفعه قبل كه ماشين ميشستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست!!
صف
قزوينيه تو صف نون بوده ، يه عده هم طبیعتا جلوش واستاده بوده. يه دفعه شاطره مياد بيرون، ميگه: نون تموم شد! ملت هم ميرن دنبال كار و زندگيشون و صف به هم ميخوره. قزوينيه شاكی ميشه، داد می زنه: نون تموم شد كه شد! صفو چرا بهم ميزنيد!
جبرئیل و حساب بانکی
طرف توی خواب فرشته اي رو میبینه و شروع میکنه به التماس درخواست کردن که: تو رو به خدا، جان مادرت یه کاری کن من توی قرعهکشی امسال یه ماشین برنده بشم. فرشته بهش میگه: خیلی خوب. حساب داری تو بانک؟ طرف میگه: نه! فرشته بهش میگه: خسته نباشید!
منبع: سايت آي طنز
موارد كاملا مردانه !
خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته است و موارد مردانه ای را که به نظرش رسیده است و برای خانم ها ممکن است مفید واقع شود به رشته تحریر در آورده است.
ـ مردها نمیتوانند فکر کسی را بخوانند.
- دیدن مسابقۀ فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمان جذاب و قشنگ است. اجازه بدهید همینطور بماند.
- خرید کردن، مسابقۀ فوتبال نیست و امکان ندارد که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد..
- لطفا چیزی رو که میخواهید، واضح بگويید. اجازه بدهید کمی روشنتر بگویم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمیآید. لطفا اصل درخواستتان را واضح بگوئید.
- «بله» یا «خیر» بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاری است که ما مردها انجام میدهیم. همدردی کردن وظیفۀ دوستان مونث شماست نه ما مردها.
- سردردی که هفده ماه است که دارد شما را آزار میدهد یک مشکل واقعی است. لطفاً با یک پزشک ملاقات کنید.
- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده است الان به عنوان استدلال غیر قابل قبول است. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالاً هستید. لطفا از ما نپرسید.
- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشود دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکند منظور ما برداشت دیگر بوده است.
- شما میتوانید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدهیم یا به ما بگوئید که چطور آن را انجام بدهیم، نه هر دو. اگر شما از قبل میدانید که چطور میشود آن کار را بهتر انجام داد خوب خودتان دست به کار شوید.
- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر را به او یاد بدهند. ما هم همینطور.
- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقاً مثل ویندوز است. برای ما هلو یک میوه است، رنگ نیست. برای ما پرتغال یک میوه است رنگ نیست. ما واقعاً نمیفهمیم رنگ پوست پیازی چیست.
- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگوئید «هیچی» ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ما میدانیم که شما دروغ میگوید اما فقط ارزشش را ندارد که آدم سرش را به خاطرآن درد بیاورد.
- وقتی ما دوتایی قرار است جائی برویم، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگ است … این را واقعاً میگویم .
- شما به اندازۀ کافی لباس دارید.
- شما کفش، زیادی هم دارید.
- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرم خوب.
- ممنونم که این را خوندید. آره میدانم امشب باید در آشپزخانه بخوابم. ولی این را میدانستید برای ما مردها اصلن مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ.
**** احمدک****
معلم چو آمد بناگه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد ، که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنج بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز، کز، تو کز وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید در چشم او
چرا احمد کودن بی شعور ، معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران؟
عرق از جبین احمدک پاک کرد، خدایا چه می گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان، بود فرق مابین دار و ندار
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند به شهري که از چشم خود بیم داشت
بگوید كه فرق است مابین او و آن کس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب، به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار، ببین دست پر پینه ام شاهد است
سخن های او را معلم برید، هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستمکاری اغنيا نژند و ستم ديده و زار داشت
معلم بکوبید پا بر زمین ، كه این پیک قلب پر از کینه است
بمن چه که مادر زکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است
يكي پيش ناظم رود با شتاب، به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او زچوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت، چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سوئی جهید، بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین، یادم آمد دمی صبر کن تامل، خدا را، تامل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی .
دعاي پاك و خالص
زني با لباس هاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواربار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواربار به او بدهد. وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند. فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند. زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من. فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم! - فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند. در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد: فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
در این گزیده نمونههایی طنزآمیز از كلیات عبید زاكانی به تصحیح و مقدمه استاد زنده یاد عباس اقبال آشتیانی استخراج شده است. به مصداق فرمایش مولانا كه :آب دریا را اگر نتوان كشید هم به قدر تشنگی باید چشید.
عاقبت ظلم و عدل
در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند، تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتیگیران و شاعران و قصهخوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام میكنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوششهای او در سر نیت ابوسعید رفت.رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.
«بله» نگو
یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ «نعم» حفظ كن و پیوسته لفظ «لا» بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با «لا» باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو «نعم» باشد، دل تو به غم باشد.
نهایت خساست
بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگرگوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمتهای سفر و حضر كشیدهام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشردهام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا میخواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.
چانهزنی
بزرگی در معاملهای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانهزنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانهزنی نمیارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!
گوشت را آزاد كن
از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پارهای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را بهخدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك میگذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!
ادعای چهارم
مهدی خلیفه در شكار لشكر جدا ماند. شب به خانه عربی بیابانی رسید. غذایی كه در خانه موجود بود و كوزهای شراب پیش آورد. چون كاسهای بخوردند، مهدی گفت: من یكی از خواص مهدیام، كاسه دوم بخوردند، گفت: یكی از امرای مهدیام. كاسه سیم بخوردند، گفت: من مهدیام.اعرابی كوزه را برداشت و گفت: كاسه اول خوردی، دعوی خدمتكار كردی. دوم دعوی امارت كردی. سیم دعوی خلافت كردی، اگر كاسه دیگر بخوری، بی شك دعوی خدایی كنی! روز دیگر چون لشكر او جمع شدند، اعرابی از ترس میگریخت. مهدی فرمود كه حاضرش كردند، زری چندش بدادند. اعرابی گفت: اشهد انك الصادق و لو دعیت الرابعه (گواهی میدهم كه تو راستگویی حتی اگر ادعای چهارم را هم داشته باشی.)
آرمان دزدی
ابوبكر ربابی اكثر شبها به دزدی میرفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آوردهای؟ گفت: این دستار آوردهام. زن گفت: این كه دستار خود توست. گفت: خاموش، تو ندانی. از بهر آن دزدیدهام تا آرمان دزدیام باطل نشود.
خودكشی شیرین
حجی در كودكی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. حجی را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجی وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید، حجی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
دیر رسیدم
جمعی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هر یك سر ملاحدهای بر چوب كرده میآوردند. یكی پایی بر چوب میآورد. پرسیدند: این را كه كشت؟ گفت: من، گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم، سرش را برده بودند.
یاد خدا و پیامبر
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید چطور است كه در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار میكردند و اكنون نمیكنند. گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی پیش آمده است كه نه از خدایشان به یاد میآید و نه از پیغامبر.
حكایت حضرت یونس علیهالسلام
پدر حجی سه ماهی بریان به خانه برد. حجی در خانه نبود. مادرش گفت: این را بخوریم پیش از آن كه حجی بیاید. سفره بنهادند. حجی بیامد دست به در زد. مادرش دو ماهی بزرگ در زیر تخت پنهان كرد و یكی كوچك در میان آورد. حجی از شكاف در دیده بود. چون بنشستند پدرش از حجی پرسید كه حكایت یونس پیغمبر شنیدهای؟ حجی گفت: از این ماهی پرسیدم تا بگوید. سر پیش ماهی برده و گوش بر دهان ماهی نهاد. گفت: این ماهی میگوید كه من آن زمان كوچك بودم. اینك دو ماهی دیگر از من بزرگتر در زیر تختند. از ایشان بپرس تا بگویند.
عاقبت كسب علم
معركهگیری با پسر خود ماجرا میكرد كه تو هیچ كاری نمیكنی و عمر در بطالت به سر میبری. چند با تو بگویم كه معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمیشنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاكت و ادربار بمانی و یك جو از هیچ جا حاصل نتوانی كرد.
رخوت شراب
كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب میخورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمیداد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیمش. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگز زر طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.
دلیل شكر
مردی خر گم كرده بود. گرد شهر میگشت و شكر میگفت: گفتند : چرا شكر میكنی. گفت: از بهر آن كه من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی كه گم شده بودمی.
خانه مصیبتزده
درویشی به در خانهای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را میبینم، خویشاوندان دیگر میباید كه برای تسلیت شما آیند.
گربه تبردزد
مردی تبری داشت و هر شب در مخزن مینهاد و در را محكم میبست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن مینهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه میكند؟ گفت: ابله زنی بوده ای! تكهای گوشت كه به یك جو نمیارزد میبرد، تبری كه به ده دینار خریدهام، رها خواهد كرد؟
امتحان آیین نامه راهنمایی رانندگی!
1 . در پشت سر یه دوچرخه سوار در حال رانندگی هستید، قصد گردش به راست دارید، چكار می كنید ؟
الف ـ سرمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیم هوووو یــره مگه كوری برو اونور دیگه .
ب ـ به موازات دوچرخه سوار حركت می كنیم و یه هو می پیچیم جلوش تا حالش گرفته شه.
ج ـ پشت سرش یه بوق خفن میزنیم تا هُل شه و بخوره زمین و بعد از روش رد می شید طوری كه مخش بپاشه بیرون!
د ـ با ماشین می كوبیم بهش تا بیفته زمین و بعد از رو مخش رد می شیم .
2 . از یه خیابان فرعی می خواهید وارد خیابان اصلی شوید. چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیكلت سوارها باشید ؟
الف ـ چون همین جوری سرشون رو میندازن پایین میان تو تقاطع .
ب ـ چون سهمیه بنزینشون كمتره و گناه دارن .
ج ـ چون خیلی كوچیك هستند و ما ریز می بینیمشون .
د ـ ممكنه موتور پلیس باشه ، بعد آب بیار و حوض خالی كن.
3 . در كدام محل است كه نباید پارك كنید ؟
الف ـ پاركینگ طبقاتی رایگان الماس شهر .
ب ـ پاركینگ عمومی پارك ملت .
ج ـ دم در خونه مادر زن.
د ـ دم در خونه مادر شوهر.
4 . خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف ـ برای تاكید اینكه دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن.
ب ـ به معنی اینكه باید این دو خط رو بگیری همین جوری بری .
ج ـ یعنی اینكه دور زدن ممنوع ولی... یه دفعه می تونید دور بزنید كه حال همه گرفته بشه .
د ـ یعنی موش تو سوراخ نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت.
5 . وقتی چراغ زرد رو دیدید باید چه كار كنید؟
الف ـ اگر حتی 1 ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید و برید.
ب ـ اول یواش برید بعد كه دیدید كسی حواسش نیست بازم گازش رو بگیرید و برید.
ج ـ یعنی چیزی دیگه به اتمام كارت سوختت نمونده... براتون متاسفم.
د ـ هیچ خطری شما رو تهدید نمی كنه پس با خیال راحت گازتون رو تا ته بگیرید و برید.
۶ . به هنگام تركیدن لاستیك كدام مورد را باید انجام بدید ؟
الف ـ مثل زنها جیغ می كشید و از پنجره می پرید بیرون...
ب ـ خونسردیتون رو حفظ می كنید و بوسیله یه ستون ماشین رو متوقف می كنید( یعنی خودتونو می كوبید به ستون)
ج ـ فرمون رو بچسبید و ول نكنید تا ماشین مثل بچه آدم خودش وایسته.
د ـ چشماتون رو می بندید و به خدا توكل می كنید!
۷ . در حال نزدیك شدن به خط كشی عابر پیاده هستید . عابرین منتظرند تا عبور كنند. چه مواردی را باید انجام دهید ؟
الف ـ بی خیال عابر بابا... عابر كیلو چنده . بزن برو...
ب ـ با همون سرعت یه دفعه از بغلشون رد می شید تا بترسند و شما حالشو ببرید.
ج ـ اگه دیدید خیلی پرروین، میاید پایین و بعد از چند تا ناسزا بارشون كردن ، تا جایی كه می خورن می زنینشون.
د ـ از كنارشون با سرعت رد می شید و بهشون می گید : ...{....}... !
دلایل بسيار بسيار محکم !!
20 دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :
۱. نام خانوادگی بچه هایتان تابع نام خانوادگی شما است. 2.مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست. 7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید. 8. ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.9.همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.10. اگر در 34 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد.11. رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.12. با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید. 13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.14. بدون هدیه می توانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید. 1۶. حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.17. ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.18. در تقسیم ارث سهم بیشتری می برید. 19. احتمال مدیر شدنتان زیاد است. 20.می توانید چند زن داشته باشید.(احتیاط! معلوم نیست خوشبخت شوید)
20 دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :
1- نام هر گل زیبایی كه در طبیعت است روی شما می گذارند. ۲- به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گریه می كنید و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی كنید تا سكته كنید. ۳- آن قدر حرف برای گفتن دارید كه هرگز كم نمی آورید. 4- عشق و هنر ابداع شماست.5- زیبایی مخصوص شماست.6- همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ كس نمی داند شما چند ساله اید.7- بهشت زیر پای شماست. 8- همیشه تمیز و نظیف هستید. 9- همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید كه جز خودتان هیچ كس از جای آن خبر ندارد.10- مجبور نیستید خانه به خانه بروید و خواستگاری كنید مثل خانم ها در خانه می نشینید تا دیگران با كلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه ....11- حق تقدم با شماست.12- هرگز از فرط خشم نعره نمی كشید و كبود نمی شوید و خون به پا نمی كنید.13- ضعیف كش نیستید و دق و دلی رئیس اداره تان را در خانه خالی نمی كنید.14- نصف بیشتر از صندلی های دانشگاه را شما تصاحب كرده اید. 15- به جزئیات زندگی و رفتاری با دقت نگاه میكنید و آنها را در حافظه خود جای میدهید.16- درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزایش مستمر است. 17- میانگین عمرتان بیشتر از آقایان است. 18- موفقیت مردان مرهون زحمات شما است. 19- مردان از دامن شما به معراج می روند.20- حرف آخر را شما می زنید...
اگر زنها بر دنیا حكومت می كردند!
مردها به پر خوابی معروف می شدند. / زن های كمتری رژیم می گرفتند، چون استاندارد وزن ایده آل آنها از 40 كیلو بالا تر می رفت . / خرید به عنوان یكی از حركات آیروبیك در نظر گرفته می شد. / مردها منشی روسای زن می شدند. / دستمزد مردها در ازای هر یك دلاری كه زنها بدست می آورند، 70 سنت بود. / در حالیكه زن مشغول تماشای تلویزیون بود، مرد خانه برایش نوشیدنی و آب میوه می آورد. / مردها عباراتی چون (( متاسفم ،دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمی رسی )) را یاد می گرفتند. / مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار می دادند. / مردها از صبح تا شب در این فكر بودند كه زنها در چه فكرند! / مردها همان قدر كه به كار خود اهمیت می دادند، استحكام روابط خانوادگی و خویشاوندی خود را نیز مهم می شمردند. / برنامه خبر ورزشی در تلویزیون بیشتر از یك دقیقه نبود. / مردهای چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند. / پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصی برای مراقبت از فرزند تعلق می گرفت.
منبع: انجمن طنز سايت تبيان
زن ذلیل خوبی باشیم!
برای اینكه زن ذلیل خوبی باشیم كافی است به 15 قانون زیر كه ساخته و پرداخته ذهن زنان است، توجه نموده و آنها را به دقت رعایت كنیم :
۱ زن، همیشه قوانین را وضع نموده و تصویب كند.
۲ قوانین ممكن است بدون اطلاع قبلی تغییر كند.
۳ امكان ندارد مردی تمام قوانین را بداند.
۴ چنانچه زن شك ببرد كه مرد تمام یا برخی از قوانین را میداند، میتواند بلافاصله قوانین را تغییر دهد.
۵ زن هرگز اشتباه نمیكند.
۶ چنانچه به نظر آید كه زن در اشتباه است، علت آن است كه مرد حرفی بی جا و اشتباه بر زبان آورده یا كاری اشتباه كرده كه باعث سوء تفاهمی آشكار و در نتیجه، اشتباه زن شده است.
۷ چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد باید بلافاصله معذرت بخواهد، چرا كه او باعث سوء تفاهم شده است.
۸ زن میتواند هر زمان كه اراده كند، تصمیم خود را عوض كند.
۹ مرد هرگز نباید بدون رضایت صریح زن، تصمیم خود را عوض كند.
۱۰ زن حق دارد در هر زمان عصبانی یا مشوش باشد .
۱۱ مرد باید در تمامی اوقات آرام باشد، مگر اینكه زن از او بخواهد عصبانی شود.
۱۲ زن ممكن است از مرد بخواهد كه عصبانی باشد یا عصبانی نباشد، اما تحت هیچ شرایطی نباید او را از نیت خود آگاه سازد.
۱۳ مرد مكلف است، در تمامی اوقات ذهن زن را بخواند.
۱۴ در تمامی اوقات و در هر زمان و مكان آنچه مهم است این است كه منظور زن چه بود، نه اینكه چه گفت.
۱۵ چنانچه مرد هر زمان که تصور میکند درست میگوید کافی است به بند 5 مراجعه نماید.
و خداوند خر را آفرید...
خداوند خر را افرید و به اوگفت: تو خر خواهی بود. بی وقفه از صبح تا شب کار خواهی کرد . بارها را بر پشت خود حمل می کنی، علف می خوری و هیچ هوشی نخواهی داشت. و 50 سال عمر خواهی کرد.
خر پاسخ داد: من خر خواهم بود.اما 50 سال خیلی زیاد است. فقط 20 سال به من عمر بده. خدا درخواست او را اجابت کرد.
خداوند سگ را خلق کرد و به او گفت: تو از خانه ی بشر محافظت خواهی کرد. تو بهترین دوست او خواهی بود . 30 سال عمر می کنی و ته مانده ی غذایی که به تو می دهد می خوری. تو سگ خواهی بود.
سگ پاسخ داد: 30 سال خیلی زیاد است. فقط 15 سال به من عمر بده. خدا خواسته اش را اجابت کرد.
خداوند میمون را خلق کرد و به او گفت: تو میمون خواهی بود. تو از شاخه ای به شاخه ی دیگر می روی و شکلک در می اوری. تو سرگرم کننده خواهی بود و 20 سال عمر می کنی.
میمون پاسخ داد: 2۰ سال زندگی ، خیلی زیاد است. به من فقط 10 سال عمر بده. خدا خواسته اش را اجابت کرد.
... و خداوند بشر را خلق کرد و به او گفت: تو بشر ،تنها موجود متفکر در زمین خواهی بود. تو از هوش خود برای تسخیر حیوانات استفاده خواهی کرد. تو بر جهان حکومت می کنی و 20 سال هم عمر می کنی.
بشر پاسخ داد: من بشر خواهم بود اما... 20سال خیلی کم است. به من 30 سال زندگی خر ، و 15 سال زندگی سگ که آن را نخواست، و 10 سال زندگی میمون را بده. خداوند خواسته ی او را اجابت کرد.
و اکنون بشر 20 سال، مانند یک انسان زندگی می کند. سپس ازدواج می کند و 30 سال دیگر از عمرش را مانند خر کار می کند و همه ی سختی ها را بر دوش می کشد. و زمانی که فرزندانش بزرگ شدند، 15 سال دیگر مانند سگ از خانه نگهبانی می کند و هر چه به او می دهند می خورد.
و زمانی که پیر شد، بازنشسته می شود و 10 سال مانند یک میمون از خانه ی پسر یا دخترش به خانه ی دیگری می رود و شکلک در می آورد تا نوه هایش را سرگرم کند!!
رشد بی رویه ازدواج !!!
· همان طور که می دانید یکی از مشکلات بزرگ این مملکت، جوانان می باشند !! وجود جوانان همواره برای کشور مضر است و مشکلاتی در بر دارد! جوان ها همواره خرج روی گردن مملکت (منظورش دولته!!) می گذارند و بعضی وقت ها ، زیاد حرف می زنند!
· یکی دیگر از مشکلاتی که این روزها جوانان عزیز به وجود آورده اند، رشد بی رویه ازدواج!! در این گروه سنی خاص است. در این قسمت قصد داریم به بررسی این مشکل بزرگ بپردازیم.
***
· یکی از دلایل ازدواج بی رویه جوانان !! بی کاری است...
· یک جوان بیکار: بابا!! حوصلم سر رفته. بریم واسه من زن بگیريد!!
· از دیگر دلایلی که باعث شده جوانان فوج فوج به ازدواج روی آوردند مسئله مسکن و گرانی آن است.
· مراسم خواستگاری:
· پدر عروس خانم:خب بفرمایین آقازاده چی دارند؟
· بابای دوماد!!: والا آقا پسر ما خیلی چیزی نداره ولی شکر خدا یه خونه داره الحمدالله !!
· _ چی !!!؟ گفتی خونه داره؟
· _ بفرمایین بیرون اقا!!! ما به دزد جماعت دختر نمی دیم !!!
· ( ببخشید انگار اشتباه شد!!!)
· یکی دیگر از علت ها ، گسترده تر شدن وسایل ارتباطی مثل اینترنت و چت است. البته آشنایی از این طریق زیاد توصیه نمی شود! زیرا بعد ها ممکن است این مسئله شما را با مشکلاتی مواجه سازد...
· مشکل:
پسر: بابا ! تو کجا به مامان شماره دادی؟ نکنه تو چت با هم آشنا شدین؟
· بابا: پسره ی پر روووووی ####### !! وایسا ببینم به تو چه من چه جوری عاشق مادرت شدم!!
· بدون شک یکی دیگر از دلایل این همه ازدواج بی رویه !! وجود دانشگاه و خوش خط بودن دختران است!!
· پسر:خانم من جزوه ام ناقصه ، می شه امروز جزوتون رو ازتون بگیرم.
· دختر: وای ببخشید تو رو خدا ! به خدا جزوه منم ناقصه. ولی دوستم جزوش خیلی کامل و خوش خطه می تونین از اون بگیرین.
·پسر: آخه من شما رو دوست دارم خانم !!!!!
· شاید هم دلیل این همه ازدواج ،این است که جوانان جدیدا بیش از گذشته همدیگر را درک می کنند!!
·دختر: عزیزم اگه دقت کنی حتی نگاهمم باهات حرف می زنه.
· پسر: آره این قدر پلک نزن صدات قطع و وصل می شه!!
·اما مطمئنا دلایل دیگری هم وجود داره. از جمله نبود فاصله طبقاتی، نبود فاصله طبقاتی و هم چنین نبود فاصله طبقاتی!!!
· بعضی ها هم اعتقاد دارند که دلیل این همه ازدواج، احساس مسئولیت جوان ها نسبت به مسئله فضای سبزه!!
· ــ وکیلم؟
· ــ عروس رفته گل بچینه
· ــ ........
· ــ وکیلم؟
· ــ عروس رفته گل بچینه، هنوز نیوومده! دوماد هم رفته کمکش!!
· ــ .......
· ــ وکیلم؟
· ــ خب باش منم مهندسم!!
· ــ ......
· بله مث این که عروس و داماد اومدن... خب آقای وکیل می فرمودین... ( این یارو عاقده!! وکیل چیه!!؟)
· ــ بله!! دوشیزه محترمه ، برای بار n ام عرض می کنم!! آیا وکیلم شما را با مهریه ۱۰۰۰ لیتر بنزین و ۱۴ عدد کارت سوخت !! شما را به عقد دائم آقای داماد در بیاورم...؟
· ــ آیا وکیلم؟
· ــ عروس رفته ماشینشو گاز سوز کنه!!!
· نخیر ! مث این که قرار نیس این ازدواج سر بگیره...
· خب بی خیال !! می گفتیم...
· از دیگر دلایل رشد ازدواج بی رویه جوانان !!! گسترش پدیده ای به نام موبایل!! ( این یارو داره می گه فارسی رو پاس بدار !! نگو موبایل ، بگو تلفن همراه. آخه آی کیو!! تلفن خودش کلمه خارجیه چی چیو بگم تلفن همراه!!) و بدتر از اون رشد مسئله ای است به نام اس ام اس بازی (پیام کوتاه بازی!!)
· در زیر به نمونه های از اس ام اس های رد و بدل شده قبل از ازدواج دو زوج موفق می پردازیم..
·* اسمت رو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی . گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی . گذاشتم جونم که اگه خدایی نکرده رفتی منم برم .
·* زندگی قشنگه اگه برای تو باشه ........مرگ قشنگه اگه برای تو باشه ... دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه.... من قشنگم اگه با تو باشم ..... اما تو هر جور باشی قشنگی .
· * hasan !!soal 5 gozine alef mishe ya jim
· (دهههههه !! اصلا بی خیال!!)
· آقا خلاصه از ما گفتن بود. بعدا نگین نگفتی. اگه جوونا همین طور هی ازدواج کنند ، سر و سامون می گیرند خدایی ناکرده!! تا دیر نشده دولت باید یه فکر اساسی برای این موضوع بکنه!!!
درس بزرگ !
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش ازکلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد! نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!
منبع: انجمن طنز تبيان
روش 100 در100عملی و موثر از زبان خانومی که شوهرشو ترک داده :
من بعد از خوندن صحبت های معاون سلامت تصمیم به وادار كردن شوهرم به ترك سیگار كردم و بسرعت برگه ای برداشتم و مطالب زیر رو در اون نوشتم و به در یخچال چسبوندم. از امروز تصمیم گرفتم تو رو به ترك سیگار وادار كنم و به همین خاطر قوانین زیر از همین الآن در خانه لازم الاجرا می باشد:
قانون شماره 1: هر روزی كه لباسهات بوی سیگار بده به یكی از مجازات های زیر (البته به انتخاب خودت) محكوم می شوی:
1 شستن ظرفهای ناهار و شام
2 خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3 دعوت مامانم اینا و داداشم اینا برای صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد برای صرف شام هم می مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافیه و نمی تونی اون رو انتخاب كنی، چون تو این كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به این خاطر كه وظیفه ات است هر روز انجام می دی!!
قانون شماره 2: اگه توی جیبت كبریت یا سیگار پیدا كنم، یكی از چهار عمل زیر رو باز هم به انتخاب خودت عملی می كنم:
1 قهر می كنم می رم خونه مامانم اینا و بعد ده روز و پس از یه عالمه منت كشی برمی گردم خونه.
2 یك گردنبند، دستبند، النگو و یا یك مورد مشابه اینا به انتخاب خودم باید برام بخری!!
3 خودت بگو با ملاقه بزنم یا كفگیر؟!
4 با همون كبریت و به كمك مقداری مواد آتش زا تنبیهت می كنم.
تبصره:خودت می دونی من از این سوسول بازیها خوشم نمی آد پس گزینه اول منطفیه، دیگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگیرام كج و كنجول شدن و دیگه حیفم می آد وسایل آشپزخونه رو خراب كنم، گزینه آخری هم وجدانی خیلی خشونت داره و به علت این كه بچه مون هفت سالشه و دیدن این صحنه ها برای بچه های زیر 12 سال مناسب نیست این گزینه رو هم نمی تونی انتخاب كنی، پس فقط می مونه گزینه دوم ...!!
قانون شماره 3: در صورتی كه یقین حاصل كنم سیگار رو ترك كردی، می تونی یكی از موارد زیر رو به عنوان جایزه انتخاب كنی:
1 به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشی.
2 به عنوان تلافی این چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم یك بار با ملاقه بزنی تو سرم!
تبصره: گزینه اول الكیه و نمی تونی انتخابش كنی، چون می ترسم بد عادت بشی و تنبل و تن پرور بار بیآی!! اگه هم جرأت داری گزینه دوم رو انتخاب كن!! "با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
بازم همون خانومه: شوهرم بعد یك هفته به این نتیجه رسید به نفعشه سیگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده باید از خونه بیرون می رفت و جیبش شده بود پر چک برگشتی)
دیدگاه عشق از نظر ...
- عشق از ديد يه رياضي دان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول ( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم و يا اگر از عشقم حد بگيري كه به سمت محبت ميل بكنه بعد از جواب بدست آمده يه انتگرال معين در بازه دوستي و علاقه بگيريم ...)
- عشق از ديد بغال سر كوچه : والا دوره ما عشق مشغ نبود ؛ ننمون رفت و اين سكينه خانوم رو واسه ما گرفت ( جمله عاشقانه : سكينه شام چي داريم ...)
- عشق از ديد اصغر كاردي ( در زندان ) : مرامتو عشقه ، عشقي . ( جمله عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي... )
- عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم : آه عزيزم اي كاش الان پيشم بودي بغلم ميكردي ، سرمو ميذاشتم رو شونه هات ... ( جمله عاشقانه : دوستت دارم عزيزم (هاوووووووووووععع)...)
- عشق از ديد مادر بزرگ : از اين حرفاي بد نزن ، عيبه ، زشته ايراد داره؛ راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر نجيبيه ...( جمله عاشقانه : بريم خاستگاري..)
- عشق از ديد ... ( خودتون ميفهميد ) : عزيزم ؛ گلكم تو كه عاشقمي چرا پول نميدي برم دماغمو عمل كنم...، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد...
- عشق از ديد يه خجالتي : دوس دارمت ( جمله عاشقانه نداره فقط كمي خيس ميشه )
- عشق از ديد يه پرو : پدر سوخته ؛ خيلي ميخوامت ( اينم جمله عاشقانه نداره فقط هي ميخنده )
- عشق از ديد با كلاس : عزيزم ؛ دوستت دارم ؛ در كنارم باش !
- عشق از ديد بي كلاس : خيلي گنده دوستت دارم !
- عشق از ديد يه مهندس برق : به ولتاژ يه ترانزيستور 5400 دوستت دارم ؛ اميد وارم آمپر عشقم هميشه روي 1000 باشه !
- عشق از ديد مهندس آب و فاضلآب : اميد وارم كه فلكه عشقم براي تو هميشه باز باشه و هيچ وقط جيره بندي نشه !
- عشق از ديد يه منجم : من از جواني وقتي تو رو توي كوچه محله رصد كردم ؛ كهكشان عشق رو در صورت فلكي تو ديدم كه در زاويه 25 درجه دب عشقت بود!
- بقيه شو خودتون بگين ؛ فكم اومد پايين ؛ ولي قشنگ باشه (مثل مال من زاغارت نباشه )؛ يه خورده فكر كنيد يه چيز بامزه مياد؛
روش های درس خوندن دخترا و پسرا
دخترا:
بعضی از اونا واقاً میخونن. وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمیدارن . عادت دارن زیر مطالب کتاب خط بکشن که بعداً بخونن.
بعضی هاشون هم که مثلاً درس میخونن کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...!؟
یه عده ای هم هستن که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنن خونه دوستشون و دوستشون هم از خدا خواسته میشینه و حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه تعریف میکنن.
و اما پسرا:
یا درس نمیخونن یا وقتی میخوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...
یه کم که درس خوندن یه موردی پیش میاد و بهش خیره میشن. و به یه چیزی فکر میکنن. بعد انگار که درس خوندن بلند میشن میرن استراحت میکنن.
بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرن میشینن فکر میکنن. وقتی فکرشون تموم شد کتاب رو ورق میزنن یه کم براندازش میکنن وزنش میکنن استخاره میکنن برای خودشون تقسیمش میکنن میگن تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر.
بعد میرن استراحت کنن. حین استراحت حسشون تموم میشه.حال ندارن برن بخونن ولی چون میدونن فردا امتحان دارن پا میشن میرن سر کتابشون. همینجور که می خونن هیچی حالیشون نیست چون به جای دیگه فکر میكنن(لازم به ذکر است که هیچ وقت و در هیچ موقعیتی فکر نمیکنن فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد).
بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت.
بعد از سه ربع استراحت میبینن خیلی دیر شده. دوباره میرن درس بخونن. این بار میخونن یه چیزایی هم یاد میگیرن ولی چیزایی که یاد نمیگیرن رو میذارن که فردا از دوستاشون بپرسن. یه کم به معلمشون بد میگن و میگن اینا رو درس نداده.
خلاصه آخرش نمیرسن کتاب رو تموم کنن فردا میرن میبینن که دوستاشون یه چیزایی میگن که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودن از یادشون میره. به همین سادگی!
منبع: انجمن طنز سايت تبيان
-
روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن!
-
سر چهار راه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زودتر راه بيفتند.
-
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!
-
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!
-
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد.
-
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!
-
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين.
-
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين!
-
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين!
-
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه!
-
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين!
-
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين!
-
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين.
-
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين.
-
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع و گلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين!
-
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين.
-
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهن هاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!
-
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين!
-
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين.
-
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته!
-
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين!
-
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين!
-
وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده.
-
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!
-
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين.
-
بادکنک بچه ها رو بترکونين!
-
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين.
-
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه مي کنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد.
-
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!
-
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!)
-
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!
-
توي كنسرت هاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين!
-
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره)
-
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!
-
نصف شب ها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين.
-
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين.
-
عكس هاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!
-
پيچ هاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!
-
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اون طرف خيابونه رو بپرسين!
-
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين.
-
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!
-
توي ظرف هاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندق هاي دهان بسته بذارين!
-
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!
-
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آب هاي جمع شده رد بشين.
-
توي جاي كارت دستگاه هاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!
-
جاي برچسب هاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين!
-
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!!
-
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!
-
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين.
-
ورق هاي جزوه ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!
هر که نقش خویشتن بیند در آب
پدر و مادر و دختر وپسری هر چهار نفر کر بودند. شبی دور هم نشسته بودند پدر رو به مادر کرد و گفت:خیال دارم از دو شاگردی که در مغازه دارم یکی را بیرون کنم. زن خیال کرد می گوید می خواهم برایت یک جفت کفش بخرم! جواب او را با سر تصدیق کرد و گفت: خیلی کار خوبی می کنی! پدر :کدام یکی شان را بیرون کنم؟ زن: زرد باشه یا مشکی! پدر : رجب علی را بیرون کنم بهتر نیست؟ زن :پاشنه بلند باشه بهتره! پدر:می گی کارمون لنگ نمی شه؟ زن:نمره پام سی و هفته! پدر رو به پسرش گفت :تو چی می گی؟ پسر خیال کرد راجع به دامادیش حرف می زنه، گفت اختیار دست شماست بابا! پدر:می خوام رجب علی را بیرون کنم می گی مشکله؟ پسر:البته که خوشگله منم از اون خوشم اومده! پدر:خیلی پسر زبون بازیه! پسر:البته که باباش راضیه! پدر:شنیده می خوام بیرونش کنم ترسیده! پسر:کی میگه اون ترشیده؟من اونو میخوام توهین نکنین! مادر رو به دختر کرد و گفت:بابات میخواد برام کفش بخره!دختر:شوهر که خریدنی نیست مادر باید خواستگار برام بیاد تا من جواب بدم!! مادر:حالا معلوم نیست کی بخره! دختر:چی داری می گی مامان هنوز عقد نکرده که ببره!!! واقعا بیخود نیست که شاعر گفته: هر که نقش خویشتن بیند در آب....!
دروغگو دشمن خداست
دزدی وارد خانه یکی از ثروتمندان شد وبه اتاقی که گاو صندوق در آن بود رفت. ناگهان چشمش به پلاکی افتاد که روی آن نوشته بود: دسته کوچکی را که کنار صندوق جنب جاکلیدی وجود دارد آهسته بکشید تا درب صندوق باز شود. ولی به محض این که دزد آن دسته را کشید ناگهان تمام چراغها روشن شد و زنگ پر صدایی در ساختمان طنین انداخت همین که خواست فرار کند صاحبخانه را هفت تیر به دست مقابل خود دید رو به صندوق کرده گفت: از ما که گذشت ولی اینو بدون دروغگو دشمن خداست!
منبع: انجمن طنز تبيان
جملات قصار پشت كاميون ها و... !
آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!
آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!
اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ می شم! (ژیان)
اگر از عشقت نکنم گریه و زاری به جهنم که مرا دوست نداری!
اگه الله کند یاری چه اف باشد چه سوسماری!
اگر خواهی بمیری بی بهانه بخور ماست وخیار و هندوانه!
التماس 2A!
ای بلبل اگر نالی،من با تو هم آوازم تو عشق گل داری، من عشق گل اندامی!
ای روزگار با ما شدی ناسازگار!
بپر بالا که گیر نمیاد!
باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!
بحث 30یا30 ممنوع!
بخور و بخواب کارمه الله نگهدارمه!
به مادرت رحم کن کوچولو!
بهتر ازمن چه کسی!
جواب: به تو چه، فضولی؟
تا جام اجل نکردم نوش هرگز نکنم تو را فراموش!
تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!
تاکسی نارنجی از من نرنجی!
تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود می گذاریم!
جرم به دنیا آمدن، شهرت = پشیمان، نشانی=بی نشان!
جون من داداش یه خورده یواش!
جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!
داداش مرگ من یواش امان از دست گلگیر ساز و نقاش!
درخت مکر زن صد ریشه دارد فلک از دست زن اندیشه دارد!
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!
دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!
دلبری دارم چو مار عینکی خوشگل و زیبا ولی کم پولکی!
دنبالم نیا آواره می شی!
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!
دو دو تا هفتا، کی به کیه!
رخش بی قرار!
رفيق بی کلک مادر!
رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد!
رود میرود اما ریگزارش می ماند!
زندگی بدون عشق مثل ساندويچ بدون نوشابه است!
زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش است!
«!! zoor nazan farsi neveshtam »
ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود ز شهر و خانه ام آواره بنمود!
سر پایینی نوکرتم سر بالایی شرمندتم! (ژیان)
شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!
شکر بترازوی وزارت برکش شو همره بلبل بلب هر مهوش! (برعکس هم که بخونی همین می شه)
عشق میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و قلب را عاشق می کند!
قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!
کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد جاده از افتادگی از کوه بالا می رود!
گاز دادن نشد مردی عشق آن است که بر گردی!
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!
تمام مرده شویان راضی اند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!
گلگیرم ولی گل نمی گیرم!
نوکرتم ننه!
یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری!
به حرمت اشک مادر توبه کردم ...
دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطی صفتی طاقت اسرار نداری ...
بوق نزن شاگردم خوابه ...
بی تو هرگز، با تو عمرا ...
از عشق تو لیلی رفتم زیر تریلی ( واسه گریس کاری )
اگه می تونی این تابلو رو بخونی ، یعنی فاصلت خیلی کمه ، فاصله رو رعایت کن ...
دنبالم نیا ، اسیرم می شی ...![]()
جملات کلیدی پزشکان !!
یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!
خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:
یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایدهای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!
یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!
هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:
یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!
من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایشهاتون را اونجا انجام بدین:
یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را میگیرم!
دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:
یعنی من دارم یه مقاله علمی می نویسم و می خواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم!
اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!
بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:
یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچههای آزمایشگاه بهتون کمک کنن!
ابن بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!
اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!
فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایدهای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیست ها نفرت دارم، نرخهای ما رو شکستن!
ممکنه یک کمی دردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!
فکر نمیکنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینههای درمانتون رو باهاش قسمت کنم !
فقط بانوان بخوانند،گفته باشم!!
. دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !
. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !
. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !
. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد و برويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !
. هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !
. دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !
. براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !
. اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد : اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !
. هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!
. هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !
. هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
. از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
. هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !
. و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : منو ببخش عزيزم. و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!! ![]()
عجب رسميه !
عجب رسمیه رسم زمونه / خونه مون عیدا پر مهمونه / می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه! / کجاست اون کیوی؟ چی شد نارنگی؟ کجا رفت اون موز؟/ خدا می دونه! / جعبه خالی شیرینی هنوز / گوشه ی طاقچه پیش گلدونه / عطرش پیچیده تو آشپزخونه/ شیرینیش کجاست؟ خدا می دونه! / می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه! / از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه! / یکی نیست بگه خدا وکیلی جای پوست پسته توی قندونه؟! ![]()
ميني لطيفه !
سه نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم . سومي بره طويله !!! پرسيدن چرا ؟ خدا گفت : اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود . دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود . سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت!! ![]()
وصیت نامه من....
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند،من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاری كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناسایی مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!
كسانی كه زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینكه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای جسدم باشد!! ![]()

